تبليغاتX
چشمان زنان

چشمان زنان

این وبلاگ جهت انتشار مطالب مخصوص زنان ایجاد شده است

مسؤولیت ناپذیری مسؤولان و گریز از پاسخگویی، افسانه خاکپور

هرلحظه، هر ساعت، هر روز، جان یکی را با حکم بی رحمانه قانون درجمهوری اسلامی میگیرند، با طناب یا با چوبه دار، با قصاص یا با سنگسار.
یا آنکه بی حکم و محکمه. گاه با گلوله، گاه با باتوم، گاه با سنگ پاره و تیرآهن جان یکی را میگیرند.آنقدر میزنند تا جان بگیرند ازآن قربانی نگونبخت.
دمی بعد، حاکم شرع یا مأمورجان ستانی، مسؤول جهان کاهی وسیه روزی که خود جانی قهاری شده است سربه آسمان گرفته سجده برآستان میکند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:19  توسط چشمان زنان  | 

وصیت نامه اینجانبه سهیلا قدیری

 

سهیلا قدیری، زنی که به جرم قتل فرزند 5 روزه اش که حاصل تجاوز مردان خیابانی به او بوده است، هفته گذشته اعدام شد. آنچه در زیر آمده است، وصیتنامه اوست که خطاب به قاضی اجرای احکام و مسئولان زندان نوشته است:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:47  توسط چشمان زنان  | 

حقوق بشر/ نازنین افشار جم

من در کشوری متولد شدم که در آنجا اجازه خواندن و اجرا ندارم.
من در کشوری متولد شدم که در آنجا اجازه ندارم آنچه را که دوست دارم بپوشم.
من در کشوری متولد شدم که در آنجا به خاطر باورهای دین ام ممکن بود جانم را از دست بدهم.
من در کشوری متولد شدم که در آنجا به خاطر دفاع از آزادی شکنجه می شدم.
من در کشوری متولد شدم که در آنجا ارزش من به عنوان یک زن نصف ارزش مرد است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 18:38  توسط چشمان زنان  | 

شرم کنید! گرچه با مفهوم شرم بیگانه اید!/ منیره برادران

ما ایرانیان اگر اعتراض نکنیم، پس چه کسی باید اعتراض کند. اگر ما به اعدامها اعتراض نکنیم، پس باید انتظار داشته باشیم که مردم مثلا سوئد یا دیگر کشورهائی که در آنها حکم اعدام وجود ندارد، برای ما این کار را بکنند؟ ببینید در کشورهای همسایه ما مثل ترکیه، ترکمستان و تاجیکستان اعدام لغو یا به مورد اجرا گذاشته نمی شود. در دنیای امروز دو سوم کشورها مجازات اعدام را از دستور کارشان خارج کرده اند، ما چرا باید جزو آن یک سوم باشیم و آنهم در راس آنها.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:19  توسط چشمان زنان  | 

برای راحله که مرگ راباور نداشت/ مریم حسین‌خواه



"می دونی مریم، من مطمئنم که اونها دخترم را ۱۵ سالش نشده شوهر می‌دن و دخترکم باید همه بدبختی‌هایی که من کشیدم تحمل کنه." 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:18  توسط چشمان زنان  | 

زنان در دنیای مردان

یک خبر و یک فیلم:

جمهوری مردان و فیلم کار زنان در عربستان سعودی

(با تشکر از ماندانا که این دو مطلب را فرستاده است)

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 22:21  توسط چشمان زنان  | 

به كودكي كه هرگز زاده نشد/ سحر تحویلی

حق سقط جنینسقط جنين ، حقی كه برايش بايد از جان گذشت

 

سرگيجه امانم را بريده است . دل آشوبه لحظه اي تنهايم نمي گذارد. در بطنم موجودي به حركت در آمده است كه مرا مي ترساند. ميهمان ناخوانده اي است كه مي كوشد سرنوشتم سياهم را با خود قسمت كند. رهايم نمي كند ، با چنگ و دندان به زندگاني چسبيده است .  بگذر از اين زندگي . رهايم كن ، رهايم كن ، رهايم كن...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 22:47  توسط چشمان زنان  | 

حرفهای نادره افشاری در مورد حقوق زنان و سنگسار در قران

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 12:57  توسط چشمان زنان  | 

آیا اجرای سنگسار طبیعی است؟

رنه ماگریت

 

 

محمدجواد لاریجانی به‌عنوان دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضاییه روز یکشنبه 8 مهرماه در مورد اجرای حكم سنگسار در ایران گفت: "من باید بگویم که حکم رجم در مسیر سختی قرار می‌گیرد و به همین خاطر استفاده از آن خیلی محدود شده است منتها تا وقتی در قوانین ما وجود دارد طبیعی است که این قانون باید اجرا شود."

 

دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضائیه در ایران می گوید اجرای سنگسار طبیعی است

 نظر شما چیست؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 15:4  توسط چشمان زنان  | 

سخنرانی مهستی شاهرخی در مورد سنگسار

سخنرانی مهستی شاهرخی در مورد "سنگسار" را در اینجا بشنوید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:42  توسط چشمان زنان  | 

فقر، فقر در جهان بیداد می کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 13:57  توسط چشمان زنان  | 

گزارشاتی از زندان

زندان زنانه و مردانه ندارد. زنان هم مانند مردان به زندان رفته اند و می روند. زنانی هم هستند که برای کسب حقوق خود و برابری های قانونی خود مبارزه می کنند و به زندان می افتند. مردانی هم هستند که برای برابری های حقوقی خود و کارگران مبارزه سندیکایی می کنند و به زندان می افتند. انگار هر انسانی که در یک حکومت توتالیتر و سرکوبگر برای حقوق مادی و معنوی و انسانی خود مبارزه کند دست آخر به زندان می افتد. بدبختانه آمار دستگیری ها و سرکوب و اعدامها در ایران به شکلی بسیار خشنی بالا گرفته است. اخیراً هر دوازده ساعت یک بار، یک نفر در ایران اعدام می شود و این هراسناک است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 13:42  توسط چشمان زنان  | 

گزارشی از محل سنگسار جعفر کیانی در قزوین

«پنج و شش نفر از خانواده‌اش بودند و 10 نفر هم از پلیس. خانواده‌اش خیلی گریه و زاری می‌کردند. اینجا یکی از نیروها از دفن و جنازه عکسبرداری مي‌کرد. من آن‌موقع نمي‌دانستم که این آدم برای چی مرده ولی شک کرده بودم چون همه‌اش یکی از نیروهای انتظامي ‌از آن عکس مي‌گرفت. من فکر مي‌کردم یک زندانی خیلی مهم است. بعد از دفن فهمیدم که این مرد سنگسار شده بود.»

روز مجازات/ گزارشی از ولی الله خلیلی و شیوا زرآبادی/ هفته نامه خبری شهروند امروز

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 14:53  توسط چشمان زنان  | 

گزارش کاملی از سنگسار جعفر کیانی در آقچه کند قزوین

۱۴ تیرماه جعفر کیانی را بردند در روستایی دورافتاده سنگسار کردند. یک انسان را به وحشیانه ترین ترین شکل با زدن سنگ های درشت در بیابانی دورافتاده به قتل رسانده اند و اسمش را گذاشته اند: "اجرای حکم شرع!" ولی مگر قوانین شرع در ابتدا برای این نیست که انسانها بتوانند بهتر زندگی کنند؟ و مگر آدم را به نام قانون این جوری می کشند؟ آیا در هزاره سوم به این شیوه های دوره بربریت بایست هنوز آدمیزاد را به سنگ و کلوخ و آجر بست؟ مجازات های وحشیانه و تنبیه های قرون وسطایی تا کی ادامه خواهد داشت؟ آیا واقعاً این مردم هستند که سنگسار و اعدام را می خواهند؟ یا فقط حکومت غالبی که برای بقای خود انسان را تا این حد خوار و حقیر و تنبیه و سرکوب می کند؟ در این گزارش پس از سنگسار، سنگهای درشت چند کیلویی خونین را نگاه کنید و جای پای پایکوبی مأموران بسیج را در حال سنگسار و ببینید چگونه در جمهوری سنگسار انسان به ذلت و بربریت می رسد! تا چه حد بشریت در این جمهوری خون و جنایت از دست رفته است!

گزارش کاملی از سنگسار جعفر کیانی در روستای آقچه کند قزوین

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 11:54  توسط چشمان زنان  | 

بنفشه در 209 و چند کلیپ دیگر برای هاله و دلارام و بقیه

بنفشه در 209 با صدای مرجان/ آهای جوون! با صدای داریوش/

 رپ گذار (علیه حجاب) ضبط ویدئویی از مانی ترکزاده / رپ تهران/

زندان اوین، بند نسوان در نمایی نزدیک/ ناهید کشاورز

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 21:21  توسط چشمان زنان  | 

روز جهانی مقابله با هموفوبیا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:15  توسط چشمان زنان  | 

سنگسارکنندگان در بین ما هستند/ مهستی شاهرخی

نامه ای در اعتراض به حکم سنگسار توسط خانمهای ایرانی ساکن برلین نوشته شده است! به همه نامه نمی پردازم فقط چند نکته از آن مانند چکشی بر اعصابم می کوبد.
۱/ بر اساس ماده ۱۰۴ قانون مجازات اسلامی ايران، سنگ مخصوص سنگسار نبايد آنقدر کوچک باشد که محکومين را مورد آزار قرار ندهد و نه آنقدر بزرگ باشد که به سرعت "زناکاران" را بکشد. سنگ‌هايی که پرتاب می‌شوند بايد به اندازه‌ای باشد که باعث مرگی تدريجی و دردناک شوند.
این به من می گوید که نویسندگان نامه با اشاره به ماده قانونی ۱۰۴ خواستار سنگهای مناسبی برای سنگسار کردن هستند و اعتراض شان به کوچکی و یا بزرگی سنگ است. نامه می گوید اگر ماده ۱۰۴ به من گفت سنگ بیندار! من حتماً سنگی مناسبی با قطعی قانونی پرتاب خواهم کرد چون به قاتون اعتقاد دارم و قانون سرم می شود. صدای چکش می آید.
۲/ ماده ۱۰۵ قانون مجازات اسلامی ايران اين اختيار را به قاضی می‌دهد که در صورتی که شواهد و مدارک لازم برای اثبات "زنا" وجود نداشته باشد با "علم" خويش متهم را محکوم نمايد و به بيان ديگر، حکم دلبخواه صادر نمايد.
پس از محدود کردن قطع و ابعاد سنگهای مناسب برای سنگسار، نامه به ماده ۱۰۵ می پردازد و از حدود اختیارات قاضی حرف می زند. معلوم نیست نامه می خواهد به قاضی پیشنهاد کند که در مواردی که اتهام زنا وجود دارد"به دلیل عدم شواهد و مدارک لازم برای اثبات زنا" از دادن حکم محکومیت خودداری ورزد و یا این که حدود اختیارات خدای گونه قاضی را در این موارد به ایشان یادآور می شود. باز صدای چکش بر سندان می آید. صدای کلمات سنگین بر روی مغز و اعصابم!
۳/ رئيس قوه قضائيه آيت الله محمد هاشمی شاهرودی دستور توقف اجرای سنگسار را در بهمن ماه ۱۳۸۱ صادر کرد، ولی اجرای سنگسار متوقف نشده و در مواردی همچنان ادامه دارد.
بخش سوم تجلیلی است از رئیس قوه قضاییه در دوره دکتر خاتمی، (منظور همان دوره گفتگوی تمدنها و مهرورزی با عبای شکلاتی و در کنارش حمله به کوی دانشگاه و وقوع قتلهای زنجیره ایست) و تعجب بانوان ساکن برلین از اینکه علیرغم دستور ایشان سنگسار متوقف نشد و هنوز هم ادامه دارد!!!
سرم درد گرفته و هنوز صدای چکش می آید و قطعات سنگ! سنگهایی به اندازه کف دست! سنگهای بانوان برلین نه آنقدر کوچک است که آزارم ندهد و نه آنقدر بزرگ که فوری دمارم را درآورد. همین قدر که باعث مرگ تدریجی و دردناکم شود.
"ما خواستار اصلاح قانون و لغو مجازات های واپس گرايانه و انتقام جويانه ای هستيم که ..."
سنگها پرتاب می شوند. سنگهای اصلاح طلبانه! سنگهای اصلاح قانون سنگسار سرم را میشکند.
"از همه می خواهيم که مجازات اعدام و سنگسار کودکان و نوجوانانی لغو گردد که بی اعتنا به قوانين دست و پا گير قرون وسطايی ..."
سنگهای اصلاح طلبانه بانوان ایرانی ساکن برلین شهری واقع در کشور دموکراتیک آلمان میخواهد صبر کند تا بچه ها و نوجوانان برزگ شوند و بعد آنها را در شب جشن تولد هیجده سالگی شان اعدام کند.
هنوز تمام نشده! نگاه بانوان ایرانی ساکن برلین را به مسئله روسپیگری بنگرید: "در ضمن بر همگان روشن است که شمار چشمگيری از زنان ، چه زنان مجرد و چه شوهر دار ناچار ند برای گذران خانواده تن فروشی کنند. به اين وسيله از مسئولين قضايی و مقامات ذيصلاح می خواهيم تا هر گونه مجازاتی را ..."
چاره جویی و راه حل های پیشنهادی توسط بانوان ایرانی ساکن برلین را هم بنگرید: "...گرچه از نظر جامعه پسنديده نيست اما جرم و جنايت محسوب نمی شود، بخصوص در کشوری که چنين روابطی زير لوای صيغه برای مردانی که توانايی مالی پرداخت مبلغی به زن را دارند مجاز شناخته می شود."
مرا ببخشید بیش از این نمی توانم بنویسم. سرم به شدت درد می کند و احساس می کنم سنگسارکنندگان در همه جا هستند. مرا ببخشید سرم جوری درد می کند که انگار شکسته است و احساس می کنم سنگسارکنندگان در بین ما هستند. مرا ببخشید ولی بیش از این نمی توانم تحمل کنم. آیا باید در پاسخ به یک چنین نامه ای چیزی نوشت و یا باز هم ساکت ماند و نشست کنار گود به تماشا؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 11:4  توسط چشمان زنان  | 

حجاب راه تویی/ مهستی شاهرخی

روز هفده دی است. در این روز سرد، کشف حجاب کردن کاری نامعقول به نظر می رسد. راستی چرا روز هفده دی را برای آتش زدن چادر زنان و یا چادر از سرشان کشیدن، انتخاب کردند؟ چند روزی است که به خاطر هفده دی، مدام به مسئله حجاب فکر می کنم. از طرف دیگر، سیزده دی تولد فروغ فرخ زاد بود. فروغ: زنی بی حجاب نویس.
حجاب، مسئله زن ایرانی است و بیشتر مشکل زنان نسل من و مادرانم. برای ما که بی حجاب زاده شدیم و بی حجاب درس خواندیم و بی حجاب کار میکردیم و ناگهان یک دولت طالبانی آمد روی کار و به زور ما را باحجاب کرد. اول از ممنوعیت ورودمان به ادارات شروع شد و برای همین مأمورانشان هنگام ورود به ادارات، بانک و یا پست ما را کنترل می کردند و اگر مویت پیدا نبود ولی خوش ریخت بودی عقده ای ها با گفتن:"روسری ات را بکش پایین تر!" می پاشیدند زهرشان را توی صورتت.
اولین چادر زندگی ام را توی زندان خریدم یعنی مجبور بودیم چادر سر کنیم. البته خودشان پول چادر اجباری شان را از ما گرفتند. سالهای اول سخت بود. سالهای مقاومت در برابر زور بود ولی به مرور دیدیم که دوستان و دور و بری ها هی کم می شوند و بسیاری فرهنگ تزویر و ریا پیشه کرده اند. همه شان، از زن و مرد نجیب شده بودند. تسبیح می انداختند و می گفتند: برای ترک سیگار است و ... چه دروغ ها که نشنیدیم.
از آنهایی که زیر همه چیز زدند و در سالهای اولیه جنگ و خفقان - به قول خودشان - "برای حفظ نان روزانه" با سر دویدند و چه خوش خدمتی ها که نکردند و از آن سالها خیلی دوریم. سالهای بعد در تبعید بود که همان سابقی ها برای گردش و مأموریت می آمدند به اروپا و باز بازی تزویر و ریا که: ما مجبوریم. مجبور بودند برای بنیاد فارابی کار کنند و مجبور بودند شیک زندگی کنند و مجبور بودند پست و مقام دولتی داشته باشند. در جشنواره آوینیون آمده بودند خانمها با لچک - ببخشید از صدقه سر دولت مهرورزی بایست کلمات زیبا یافت برای چیزهای زشت و وقیح - بله خانمها با مانتو و روسری و زن فرانسوی که مترجمشان بود هم محجبه ای بود به عقد جمهوری اسلامی درآمده. مردان اکثرشان مست بودند. زنانشان با من حرف نزدند. مشکل یکی از مردان مست، محجبه بودن خانم همکارش بود. روسپیگری خودشان را نمی دیدند که فقط برای یک لقمه نان نیست، بلکه برای داشتن خانه و آپارتمان و ویلای شمال و آپارتمان کیش و سفر اروپا و شرکت در جشنواره بین المللی و امتیازاتی که مدام از آن استفاده می کنند تا چه حد خوار شده اند. و دروغ بود که پشت دروغ تحویلمان می دادند!
حجاب، حجاب، همین دوستان و هم دانشکده ای ها بودند که اولین فیلمها و تئاترهای رژیم مردمی را سامان دادند و ساختند. تابستان ۱۳۷۰ در تهران بودم و با دوستی که از بازماندگان کشتار ۶۷ بود در خانه نشسته بودیم و همان طور که از هر دری حرف می زدیم تلویزیون هم روشن بود و یک برنامه تحلیل فیلم سینمایی توسط دو سه منتقد سینما! هر دو سه تایشان ریشو و عینکی و نسبتاً نه چندان مسن و از هم نسلهای من. مثل همیشه که عادت دارم با شوخی های لوس تلخی زندگی را بگیرم و نمی شود و معمولاً کارم بیمزه است به دوستم گفتم: "اینا که ریختشون مثه جنایتکارا و شکنجه گراس تا سینماگر!" دوستم گفت: "خب معلومه! اینا توی زندان ما رو شکنجه می دادن! برنامه های مصاحبه های تلویزیونی شبکه اوین رو اینا می گردوندند!" آن دوست دیگر زنده نیست، به هر حال، نقل قول از اوست و نمی تواند بی ربط یا دروغ باشد.
در سالهای بعد، نمایش های فرهنگی و ویترین های قلابی مخصوص خارج از کشور و تولیدات نمایشی برای این سوی جهان و برنامه های کارگردانی شده و بسیار دقیق و ظاهری و از پیش نوشته شده شان مدام به من می گفت کارگردانان ماهری در پشت صحنه با این افراد همکاری دارند.
راستی چطوری شد که پارسال توی آن شلوغی ها خانم ژولیت بینوش - که آفیشی از پیکر تمام عریانش در فیلم رانده وو در اولین سال زندگیم در پاریس تمام راهروهای متروهای پاریس را پوشانده بود - پارسال به ایران آمد و لچک نگوییم - روسری لاجوردی به سر نمود و روزنامه نگاران ایرانی را به حضور پذیرفت؟ آقای کیارستمی که میزبانش بود چه وردی در گوش این نازنین از همه جا بی خبر خوانده بود؟ و حالا چه ساخت و پاختی در پشت صحنه صورت گرفته است که خانم آغداشلو با کمال میل قانون ایران را می پذیرد و حجاب به سر خواهد کرد و تواب خواهد شد و با کمال میل به آغوش وطن باز خواهد گشت؟
"آخه قانون شون!" کدام حریم؟ کدام قانون؟ از کدام قانون حرف می زنید؟ آیا وقتی این آقایان در پشت درهای بسته، قانون حجاب اجباری و سنگسار و چندین قانون ارتجاعی و قرون وسطایی دیگر را به تصویب رساندند کسی نظر شما خانمها را پرسید؟
آقایان خودشان بریدند و خودشان دوختند و خودشان با توسری و تحقیر به سرمان کردند. مدنیتی که شما از آن حرف می زنید کشک است. آن چه جور مدنیتی است که شما بانوان مبارز برای سنگسار، اندازه ی سنگش را تعیین می کنید؟ و آن چه جور مدنیتی است که دایم دارید توجیه اش می کنید؟ در جایی خواندم که طرف با وقاحت تمام نوشته بود اگر سنگسار وجود دارد لابد برای این است که مردم آن کشور این قانون را می خواهند! دیگری رفته بود و گشته بود و برای سنگسار تاریخچه قطوری درست کرده بود که دست آخر بگوید سنگسار جزو سنتهای ماست و این سنتها بایست مثل صنایع دستی حفظ شود. اینها در حالی است که از شما می خواهند حتا برای یک وبلاگ بروید و مثل تصدیق رانندگی جواز بگیرید و وقتی می فهمند عملاً این کار ممکن نیست و همان فیلتر کردن بهتر است و سرشان کمتر سرسام می گیرد و قید جواز وبلاگ را می زنند بعد باز می خوانی که یکی از حضرات کاسه گرم تر از آش می نویسد این قانون که به تصویب رسیده بود پس چطور برش داشتند؟ منظورتان از مدنیت این رفتار ناشایست و این بی شرمی ها و این دورویی هاست؟ منظورتان از گفتگوی تمدنها، گفتن و نوشتن این اراجیف است؟ از آزادی بیان همین را آموخته اید که برای به کرسی نشاندن حرف تان، اسناد و تاریخچه های قلابی بسازید؟
اگر طی سالهای اخیر همه چیز و همه کسم را از دست نداده بودم با خودم و جهان تا این حد صریح نمی شدم. چه چیزی برایم باقی مانده است که ساکت بمانم و به دل شما راه بروم و یا باورتان کنم؟ چه چیزی را برایم باقی گذاشتید؟ چه چیزی را رعایت کردید؟ ببخشید با شمایم! نه با همه نیستم بلکه فقط با شما هستم! با شما! خودتان بهتر می فهمید دارم با کی حرف می زنم! و این را هم رک و پوست کنده می گویم شما مدام دارید ماله می کشید بر اعمال وحشیانه و به شنیع ترین شکلی، مدام دارید به ما توهین می کنید و بی وقفه روشهای ریاکارانه خود را برای روسپید کردن یک دولت قرون وسطایی به کار می برید و مدام از ما می خواهید که ساکت بمانیم و حرف نزنیم.
جیغ و ویغ راه نیندازید کشوری که شما از آن حرف می زنید، درست همان کشوری است که شما با حقه بازی آن را از ما دریغ کردید و مالکش شدید. قانونی که شما از آن حرف می زنید فریب و حقه ای بیش نیست. قانون که ارباب ندارد. شما هم خودتان را انداخته اید جلو، شما وکیل و وصی هیچ چیز نیستید. راستش به مبارزات پشمکی و پفکی شما هیچ اعتقادی ندارم. بیشتر وقت تلف کردن است. شما و خودخواهی هایتان مانند ترمزی مانع پیشرفت مبارزات واقعی است.
حجاب راه شمایید. شما دو روها! شما خودفروخته گان! شما روسپیان! امروز، در روز کشف حجاب، از همین جا، به بی حجابی فروغ سوگند می خورم که همیشه بی حجاب بنویسم. به زنانگی ام سوگند که نگذارم هیچ کس ساکتم کند و به شرافتٍ قلم سوگند که نگذارم هیچ کس لچک سانسورش را بیاورد تا اینجا و دور حلقم بپیچاند.

حجاب چهره جان می شود غبار تنم
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 11:28  توسط چشمان زنان  | 

به کجا چنین شتابان؟/ مهستی شاهرخی

من مردي مسافر نيستم بلكه زني مهاجرم و خود را "مهاجر فرهنگي" ميدانم. در خلال سالهايي كه در سرزمين گل و بلبل زيستم کودكي و جواني ام در جامعه اي پدر ــ مردسالار با همه ي برادران غيور و ملت شهيد پرورش شكوفا نشد كه نشد. آن "مرز پرگهر" آن گهواره ي زادگاه، داشت گور آرزوهايم ميشد. چراغ من به عنوان يك زن در آن خانه نميسوخت و هميشه دل و دهان و زبانم سوت و كور بود. ذهن زنانه ي من در آن قلمروي جغرافياي ايران و مرزهاي سنتي دنياي پدرسالار شرقي محدود نميشود. درست بيست سال است كه ايران سنتي و ايران مردسالار را ترك كرده ام ولي ايران شعر و ادب و موسيقي هميشه با من است و در هر لحظه ي زندگي ام حضور دارد و سرود خود را ميسرايد. الان ديگر براي من مهم نيست كه سلامم را به چه زباني پاسخ بگويند، همينقدر كه كسي با سلام آشنايي و به نام مقدس "عشق" و "محبت" و "وطن" و غيره، ريسمان اسارت و بندگي را بر گرد نفسگاهم نبندد قانعم. چگونه ميشود آن شكاف عظيم فرهنگي را تحمل كرد؟ من حتا اگر هيچ جنگي هم رخ نداده بود، حتا اگر آن انقلاب شكوهمند هم سر نگرفته بود، باز هم به سوي دنياي غرب ميآمدم تا بتوانم نه به عنوان يك زن بلكه به عنوان يك انسان زندگي خود را داشته باشم. حس جنس دوم بودن و حس نيمي از انسان بودن در برابر ترازوي عدالت، در اين "ضعيفه بودن" درد غريبي است كه براي مردان قابل تصور نيست. مهاجرت من، يك انتخاب آگاهانه است. "گرترود اشتاين" آمريكا را وطنش ميداند و پاريس را خانه اش. در توصيف او حقيقت عظيمي نهفته است. ما زادگاه خويش را انتخاب نكرده ايم اما ميتوانيم خانه ي خودمان را انتخاب كنيم. مني كه از سرزمين گلهاي پرپر شده و بلبلهاي خموش ميآمدم در پاريس، هم خود را يافتم و هم خانه و دوستان خود را. من به عنوان يك زن و يك انسان، از حق مهاجرت خود دفاع ميكنم، خب واضح است كه گاهي دلم براي ايران تنگ ميشود، براي ديدن دشت ستاره در آسمان سخاوتمند كاشان دلم تنگ خواهد شد و يا براي ديدن طلوع آفتاب بر فراز قله ي برفين البرز از پنجره ي خانه ي پدري ام و يا براي قدم زدن در جنگلهاي كلاردشت و يا براي "وسعت آن مهرباني مكرر آبي رنگ"، آن شكوه گنبد آبي مسجدشاه اصفهان را ميگويم،‌ دلم برايش ضعف خواهد رفت. ولي اين يك انتخاب است. من به ايران سفر ميكنم و سفر خواهم كرد ولي هرگز براي زندگي و وصل به سوي اصل مردانه و پدرسالار خويش باز نخواهم گشت. به عنوان نويسنده نيز بر اين اعتقادم كه بايد در جايي زيست كه روح بيقرار انسان آرام ميگيرد. توجه داشته باشيم كه نويسنده موجودي است كه جاي زيادي را نميگيرد و مساحت گسترده اي را اشغال نميكند، اتاقي و ميزي و كاغذ و قلمي او را كافيست. گاهي در زندان هم ميشود اين امكانات را داشت ولي ذهن و روح انسان را چه؟ نويسنده نيازمند آزادي روح خويش است تا بتواند خود را در اتاقكي زنداني كند و با فراغ خاطر و انديشه اي بي مرز، شعر رهايي را بسرايد. تجربه ي بيست سال زندگي در فضايي دموكراتيك و همچنين كار كردن در محيط فرهنگي غربي به من آموخته است كه به عقايد‌ ديگران احترام بگذارم و در عين حال جرأتش را داشته باشم تا عقيده ي خود را نيز بيان كنم و درصدد يافتن راهي صلح آميز براي طرفين باشم. فكرش را بكنيد! الان من سعادت زيستن در سرزميني را دارم كه در آن مجازات اعدام وجود‌ ندارد. يعني ظاهرا به هيچ دليل و با نام مقدس قانون، در اين كشور آدم كشي نميكنند! البته ميدانم ايراداتي هست! ولي رسيدن به اين مرحله از تمدن، فتح بزرگي است. هنگامي كه به اين چيزها فكر ميكنم مطمئن ميشوم كه در مهاجرتم اشتباه نكرده ام. من سالهاست انتخابم را كرده ام.اين روزها وقتي ميشنوم كه از بين مهاجران و تبعيديان پيشين، باز برخي به صرافت افتاده اند تا مهاجرت بي سابقه ايرانيان و هجوم چند ميليوني مهاجران را به خارج از مرزها نفي كنند، كساني كه «ادبيات مهاجرت» را فاصله برانگيز ميدانند و ديواري بين خود و «مام وطن» دوستاني كه جلو افتاده اند و با سرود «وطنم آرزوست» چمدانهايشان را بسته اند و دست افشان و پاي كوبان ميخواهند ديوارها را بردارند و عشق هاي پنهاني را علني كنند و سرانجام مجنون وار با اين ساقي پر كرشمه، با اين ليلي پرغمزه در آميزند، از خود ميپرسم:«پس ما چي؟ تكليف ما چيست آقايان؟» و از شما هم ميپرسم:«خودمانيم مگر ما نيمه ديگر مرد مهاجر ايراني نيستيم؟ پس چگونه است كه نظريات نبوغ آساي بازگشت براي حفظ زبان و فرهنگ ايراني و جهت دادن به ادبيات مدرن از دهان هيچ زني بيرون نمي آيد؟ چرا از بين زنان مهاجر، هيچ زني را هم نديده ام كه ترويج دهنده نظريه بازگشت به روسري و توسري باشد؟ و مگر اخيرا در ايران چه تحول عمده اي اتفاق افتاده است كه پس از بيست سال زندگي در فضايي دموكراتيك، بخواهم باز به آنجا رجعت كنم؟پرسش من از اين آقايان اينست: برادران، دوستان، رفيقان، آيا ميخواهيد برگرديد تا شهر بم و ويرانه هاي ديگر را از نو آباد كنيد؟ آيا ميخواهيد برگرديد تا قوانين تبعيض عليه زنان را از بين ببريد؟ آيا ميخواهيد بگرديد و از ازدواج دختربچه هاي نه ساله جلوگيري كنيد؟ آيا ميخواهيد برگرديد و آدم فروشي و كودك فروشي و در حقيقت برده فروشي را در ايران از بين ببريد؟ آيا قصدتان از بازگشت، ساختن مدرسه ها و دانشگاه ها و مراكز فرهنگي است؟ آيا ميخواهيد به ايران برگرديد و فضاي فاسد و لمپني و زن ستيز و مردانه ادبي را از بين ببريد؟ آيا قصد ايجاد يك دموكراسي ادبي داريد؟ و... يا اين كه خداي ناكرده، ميخواهيد برگرديد تا به تجارت برنج و پسته و گز و ليموعماني و غيره بپردازيد؟ آيا ميخواهيد سرمايه هاي خود را در راه مقاطعه كاري ساختماني يا نزول خواري به كار بيندازيد و بعد ما زنان را در بازار جهان به كنيزي بفروشيد و يا در مطبخ هايتان به كار بگماريد؟ و يا نكند ميخواهيد به ايران برگرديد و هدف از بازگشت تقويت يكي از نيروهاي محلي و قومي و رد نيروهاي ديگر است؟ دوستان، من خيلي بدبينم ولي بدبيني خودم را به هيچ وجه از اين نهضت هاي تقويت نيرو پنهان نميكنم. در ضمن بدبيني من مادرزادي نيست، بد و بد و بدتر و بدتر از بد ديده ام و در هر حال هميشه انديشه بازگشت به جغرافياي گذشته مرا به خنده مي اندازد.آقايان، دلايل مهاجرت من تقويت زبان نبود. ديوارها و مرزها را هم من نساخته ام كه حالا بر اثر تحريكات و زمينه سازي هاي شما آنها را از ميان بردارم و يا ناديده بگيرم. شرايط ناهموار و سختي كه در ايران پيش آمد، زندگي را براي بسياري از ما دشوار و گاهي ناممكن ساخت و متاسفانه آن دلايل همچنان به قوت خود باقي است و تا وقتي كه دلايل باقيست ديوارها هم وجود دارد و من به عنوان يك زن و به عنوان يك نويسنده، خود را در فضاي مهاجرت زنده و خلاق ميبينم. در هر حال، هر روز از اقصا نقاط جهان هواپيماهاي بسياري به سوي ايران پرواز ميكنند كه هر كسي مايل باشد ميتواند زندگي و سفر خود را شخصا برنامه ريزي كند و صندلي خود را رزرو كند و سفر خود را به زادگاه، تبديل به يك حركت جمعي و عقيدتي نكند. پس سفرتان خوش و يادتان نرود كه من مردي مسافر نيستم بلكه زني مهاجرم.روز 8 مارچ، روز زن بر شما مبارك باد! باشد كه بقيه روزهاي سال نيز از آنِ زنان شود.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 11:26  توسط چشمان زنان  |