تبليغاتX
چشمان زنان

چشمان زنان

این وبلاگ جهت انتشار مطالب مخصوص زنان ایجاد شده است

"واژن من دهکده من است. "، او انسلر، برگردان: عزت گوشه گیر

تک گویی های واژن"واژن من دهکده من است. "
واژن من سبز بود، مزرعه صورتي رنگ نرم پر آب، ماده گاو ماغ ميکشد، آفتاب ميتابد آرام، دوست پسرم به نرمي مرا لمس ميکند با تکه بوريايي نرم و طلايي رنگ.

چيزي بين دو پاي منست. نميدانم آن چيز چيست. نميدانم آن جا کجاست. لمس اش نميکنم. نه حالا، نه هيچوقت ديگر، نه از آن زمان تاکنون

واژن من بذله گو و پر سروصدا بود. واژن من نميتواند منتظر بماند. واژن من خيلي حرفها براي گفتن دارد. خيلي حرفها. واژه ها حرف ميزنند. از تلاش باز نميمانند. نميتوانند باز بمانند. آه. آره ... آه .. آره...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:57  توسط چشمان زنان  | 

از يادداشت‌های دوشيزه قجری، آمنه فرخی

دوشیزه قجریدوشيزه قجري باشي و با دامن چين و ماچين دائم به چپ و راست متمايل شوي  و ترس  اصابت به ذكور جماعت به خود راه ندهي و خم به ابرو نياري!!! اف بر اين روزگار....

شمس‌الملوك هم شيره ابوي بزرگوارمان اين بگفت و از سراي ما خارج شد.                                                          

                                                                                        قمرالسادات قجری. سرطان ۱۲۹۸

از یادداشت های دوشیزه قجری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 20:31  توسط چشمان زنان  | 

زنان، سيگار و ادبيات/ نوشته Dubravaka UGRESIC/ برگردان شروين احمدي

در تمام طول تاريخ، مردان قريحه هاي ادبی زنان را به خاکستر تبديل کرده اند و زنان خود را به خاطر چند کلمه زيبا قرباني نموده اند.
کم نبودند نويسندگان مرد بزرگی که در سخت ترين لحظات زندگي تنها به همت زن ها توانستند برپاي بايستند. به خاطر آوريم به عنوان مثال « نادژدا ماندلستام » که شعرهاي شوهرش « اوسيپ » را به خاطر مي سپرد و توانست بدين ترتيب اشعار فراواني از او را نجات دهد، آن هم در شرايطی که انگشت قدرتمند استالين بر روی دکمه « حذف » (١) فشار مي آورد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 18:7  توسط چشمان زنان  | 

دیوان اشعار طاهره قره العین

درباره قره العین در سایت در سایه روشن کلام

داونلود دیوان اشعار طاهره قره العین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:7  توسط چشمان زنان  | 

خاطره ای زنانه از شهرنوش پارسی پور: مردی که روزی چهار بار تعقیبم می‌کرد

شهرنوش پارسی پور

 

از زمانى که وارد کلاس اول دبيرستان شدم مرد جوانى وارد زندگى من شد که بعدها برايم به صورت يک مشکل فلسفى در‌آمد. من بارها به او فکر کرده‌ام و کوشيده‌ام دليل رفتار عجيب او را پيدا کنم. مساله اين بود که از همان اوايل آغاز سال تحصيلى، اين مرد جوان به همراه دوستش در برابر خانه ما ظاهر مى‌شد. خانه ما در کنار رود کارون قرار داشت و مرد جوان و دوستش در کنار رودخانه مى‌ايستادند تا من از خانه خارج شوم. ‌سپس بدون آن که کوچک‌ترين مزاحمتى ايجاد کنند، مرا تعقيب مى‌کردند تا به مدرسه برسم. ‌در بازگشت از مدرسه، آنان به همان شکل مرا تعقيب مى‌کردند، و اين جريان روزى چهار بار ادامه داشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 17:32  توسط چشمان زنان  | 

تن یک زن/ داستانی از: رایونوسوکه آکوتاگاوا/ عزت گوشه گیر

او تا زمانی که به یک "کک" تبدیل نشده بود، زیبایی جسمانی همسرش را این گونه تیز و هشیارانه درنیافته بود. این دریافت فقط محدود به درک زیبایی تن یک زن نمی شود. یک مرد با تمایل و تواضع هنرمندانه اش باید با شگفتی به هر چیزی خیره نگاه کند، آن گونه که "کک" نگاه کرده بود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 22:26  توسط چشمان زنان  | 

ویژه سیمین دانشور همراه با سه داستان از او

سیمین دانشور

سیمین دانشور متولد هشتم اردیبهشت ۱۳۰۰ در شیراز است. سیمین دانشور اولین زن رمان نویس ایرانی است. سیمین دانشور چه زنده و چه مرده، در تاریخ ادبیات مدرن ایران خواهد ماند. سیمین دانشور اولین زنی زنی است که از نگاه یک زن رمان خود، سووشون را به رشته تحریر درآورده است و بخشی از تاریخ معاصر ایران را با همه ی پیچیدگی ها و درگیری های آن با عواطفی زنانه و با زیبایی منعکس کرده است. وِیژه نامه سیمین دانشور به سیمین همیشه ماندگار ادبیات ایران تقدیم می شود.

سیمین دانشور در ویکیپدیا/

داستان "به کی سلام کنم؟" در کتابخانه گویا/

دو داستان کوتاه "سوترا" و "مرز نقاب" از سیمین دانشور/

خلاصه رمان "سووشون" در کتاب نیوز/


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 14:54  توسط چشمان زنان  | 

تک گويي هايي درباره واژن / عزت گوشه گیر



واژن من يک دهکده زنده پرآب مرطوب.
آنها تصرفش کردند. سلاخي اش کردند و آتشش زدند.
حالا من لمس اش نميکنم
به ديدارش نميروم
حالا جايي ديگر زندگي ميکنم
نميدانم آن جا کجاست!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 0:55  توسط چشمان زنان  | 

دختر هم بنده ی خداست!/ نادره افشاری

وقت تولدم قابله گفت: خُب، دختر هم بنده‌ی خداست! انشاالله بختش بلند است!

مادر گفت: كاش كمتر سردی خورده‌ بودم. اگر این قدر قرقوروت و لیموترش نمی‌خوردم، مثل آن دفعه پسر می‌زاییدم.

پدر فكر كرد: حاج مصطفی امسال پسردار شده و زن من تركید دختر.

خاله گفت: مگر چه فرقی بین پسر و دختر هست؟

مادرِ پدر گفت: غلامرضاخان ناراحت نشو! بیوه‌ی حاج یزدی را برات صیغه می‌كنم. او ماشاالله فقط پسر می‌زاید.

پدر گفت: حالا این دختره را به كی بدهم؟

مادر گفت: حاج آقا دختر است ولی قدمش خوب است.

پدر گفت: آدم دختر كه شوهر می‌دهد، می‌شود جاكش.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 11:55  توسط چشمان زنان  | 

مقالاتی در مورد زنان و جنسیت در ادبیات

چند مقاله و مطلب آموزنده و خواندنی در مورد زنان و جنسیت در ادبیات

بر اساس مطالب فارسی زبان موجود بر روی اینترنت، اینجا لینک مطالبی که در مورد "ادبیات زنان" در این طرف و آن طرف منتشر شده است را گرد آورده ایم. در صورت لزوم در مورد "ادبیات زنان" و "ادبیات فمینیستی" این مطالب را مطالعه کنید تا تعریف درست تری از "ادبیات" و "زن" و "ادبیات زنان" داشته باشیم. این لیست کامل نیست و به مرور تکمیل خواهد شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 12:18  توسط چشمان زنان  | 

گفتگو با ایزابل آلنده/ سعید کمالی دهقان

ایزابل آلنده

گفتگو با ایزابل آلنده/ سعید کمالی دهقان

چیزی برای پنهان کردن ندارم

از گفته های ایزابل آلنده

راز ما داستانی از ایزابل آلنده/ علی اصغر بهروزیان

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 1:35  توسط چشمان زنان  | 

ديوان اشعار ناديا انجمن، شاعره فقيد افغان در آلمان منتشر شد

نادیا انجمن

نادیا انجمن

خبرگزاري ميراث فرهنگي_ كتاب_ ديوان سروده هاي "ناديا انجمن"، شاعره فقيد افغاني به كوشش "محمد شفيع نورزائي"، برادر اين شاعره و "سام واثقي" در آلمان منتشر شد.

اين كتاب كه "گل دودي و يك سبد دلهره" نام دارد، مجموعه سروده هاي اين شاعره را كه در سن 25 سالگي و در سال 1384 در اثر خشونت‌هاي خانوادگي به قتل رسيد، دربرمي گيرد.

"گل دودي" عنوان نخستين مجموعه شعر اوست كه به همت "محمد مسعود رجايي"، استاد پوهنجي ادبيات و علوم انساني پوهنتون و رئيس انجمن ادبي هرات در بهار 1384 منتشر شد.

"يك سبد دلهره"، دومين مجموعه شعر ناديا انجمن در سال 1385 به همت سعيدالدين (جامي) و كانون جوانان انجمن ادبي هرات براي نخستين بار به چاپ رسيد.

شادروان ناديا انجمن فرزند منشي عبدالباقي نورزائي در سال 1359 در خانواده اي متدين و روشنفكر در شهر هرات به دنيا آمد و از ده سالگي در محافل ادبي افغانستان حضور مي يافت.

ناديا در كلاس دهم تحصيل مي كرد كه دولت طالبان روي كار آمد و او و ساير هم كلاسي هايش خانه نشين شدند اما او به سرودن شعر ادامه داد.

او تحقيقات و مطالعات بسياري را در زمينه آثار شاعران و نويسندگان ايراني ازجمله سعدي، حافظ، مولانا، بيدل دهلوي، سهراب سپهري، نيما يوشيج، فريدون مشيري، فروغ فرخزاد، پروين اعتصامي، جلال آل احمد، صادق هدايت و... انجام داده بود و در اصلاح آثار ادبي ديگر شاعران و نويسندگان جوان افغان با انجمن ادبي هرات همكاري مي كرد.

در سال 1381 وقتي دوران حكومت طالبان به سر رسيد، در امتحان كنكور دانشگاه شركت كرد و در رشته ادبيات دانشكده ادبيات و علوم انساني پوهنتون هرات پذيرفته شد.

ناديا در سال سوم تحصيلش در دانشگاه، به همراه ده تن از استادان و دختران دانشجوي اين دانشكده به منظور گردش علمي و ديدار از اماكن و مراكز فرهنگي، هنري، تاريخي و نيز دانشگاه ها به ايران سفر كرد. او در اين سفر توانست برخي از شاعران و نويسندگان ايراني و دكتر "حسين الهي قمشه اي" را ملاقات كند.

دو غزل و یک شعر نو از نادیا انجمن:

شکست زمزمه در روح شاعرانه من

 

نیست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟

من که منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم

چه بگویم سخن ازشهد، که زهر است به کامم

وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم

نیست غمخوار مرا در همه دنیا که بنازم

چه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم

من و این کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت

که عبث زاده ام و مهر بیاید به دهانم

دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت

من پربسته چه سازم که پریدن نتوانم

گرچه دیری است خموشم، نرود نغمه ز یادم

زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم

یاد آن روز گرامی که قفس را بشکافم

سر برون آرم از این عزلت و مستانه بخوانم

من نه آن بید ضعیفم که ز هر باد بلرزم

دخت افغانم و برجاست که دایم به فغانم

 

جرقه‌هاى آه من ستاره ريز می‌شود

 

شب است و شعر می‌زند شرر به لحظه‌هاى من

ز شوق شانه می‌كشد به رشته صداى من

چه آتشى است واعجب كه آب می‌دهد مرا

و عطر روح می‌دمد به پيكر هواى من

ندانم از كدام كوه، كدام كوه آرزو

نسيم تازه می‌وزد به فصل انتهاى من

ز ابر نور می‌رسد چنان زلال روشنى

كه نيست حاجتى دگر به اشك‌هاى‌هاى من

جرقه‌هاى آه من ستاره ريز می‌شود

به عرش لانه می‌كند كبوتر دعاى من

سرشك بيخودانه ام به خط خط كتاب او

نگاه كن چه بى بهانه می‌چكد خداى من

ز حرف حرف دفترى ز واژه واژه محشرى

قيامتى رسيده از سكوت ديرپاى من

مخر، مدر، حرير وهمى مرا كه خوشترم

به شب كه شعر می‌زند شرر به لحظه‌هاى من

 

محزون ترین سروده

مــن در فضای بــــاور خــــــود دود میشوم

آرام پیچ خــــــورده و نــــــابـــــــود میشوم 

تا دست هــــــای دلهره مــــــــی پرورد مرا

در عمق خــــــوابها طپش آلـــــــــود میشوم

وان دم به عــــــــزم حفره دیر آشنای خـاک

 پا در رکـــــاب لحظه مــــــــــوعود میشوم

گاهی زعشق خشک و سراب آفرین ابــــــر

سوزان تـــــرین کــــــویر نمک سود میشوم

 امــــــــا خیـال چشمه چــــــو تر میکند مرا

در بستــــــــر عطش زدگـــــــی رود میشوم

گـــــــــــر سر نخی رسـد بمن از رشته امید

بر تار های نازک دل٬ پـــــــــــــــود میشوم

این بـــــــی وداع رفته خیـــال آور من است  

باز این منم که خــــاطره انـــــــــدود میشوم

شب نیز کـــــم کمک ره خـــــود میرود ومن

محــــــزون ترین ســـروده بـــــدرود میشوم

کمرنگ ترین

آزار مكش قفل دلـــــــــم واشدنـــــي نيست

تنديس تمناي تـــــو پيدا شدنـــــــــــي نيست

گنجينهِ لطف تو بزرگ است بـــزرگ است

درپيكرهِ كـــــوچك من جـــــــا شدني نيست

راه كــــه فرا روست دو خط متوازی است

يعني كـــــــه حديث من و تو ما شدني نيست

توصيف مكن ازخط و خـــــالم مفريبــــــــم

پروانهِ پـــــــرسوخته زيبا شدنـــــــي نيست

بي خود مده اميــــــــد بلندم به بهـــــــــاران

سروي كه كمربُر شده  بــــــالا شدني نيست

شايد تـو مسيحــــا شده اي ليـــــــك مزن دم

دردي كـــــه دلـم راست، مداوا شدني نيست

كمرنگ تــــــرين واژهِ ديوان حيــــــــــــاتم

درخط كج و ريز كه خوانــــــا شدنـي نيست

بگذار كـــــــه نـاخوانده و بيگانه بميــــــــرد

اين واژاه ِ نفرين شده معنــــــــا شدنـي نيست

***

صدای گامهای سبز باران است

اينجا ميرسند از راه، اينک

تشنه جانی چند دامن از کوير آورده، گرد آلود

نفسهاشان سراب آغشته، سوزان

کامها خشک و غبار اندود

اينجا ميرسند از راه، اينک

دخترانی درد پرور، پيکر آزرده

نشاط از چهره ها شان رخت بسته

قلبها پير و ترکخورده

نه در قاموس لبهاشان تبسم نقش ميبندد

نه حتی قطره اشکی ميزند از خشکرود چشمشان بيرون

خداوندا!

ندانم ميرسد فرياد بی آوای شان تا ابر

تا گردون؟

صدای گامهای سبز باران است!

فریاد بی آوا، شعری از نادیا انجمن در سایت فارسی بی بی سی

خبر درگذشت نادیا انجمن - سایت فارسی بی بی سی

نادیا با ناگفته هایش رفت - گفتاری از نقیب آروین، شاعر همدیار نادیا انجمن - سایت فارسی بی بی سی

خبر درگذشت نادیا انجمن در سایت انگلیسی بی بی سی

معرفی نادیا انجمن در سایت هایپرتکست (انگلیسی)

معرفی نادیا انجمن از زبان خودش و شعری از او - فصلنامه ادبی بخارا

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:34  توسط چشمان زنان  | 

IRANIAN WOMEN WRITERS AND THEIR NARRATIVES/ فرشته مولوی

Iranian women writers and their narratives


Fereshteh Molavi



Since the 1979 Iranian Revolution struck, the quality and quantity of women writers’ work have decisively changed the course of Persian literature. Poetry, after centuries of literary dominance, yielded to fiction, and men’s prose writing, especially fiction, yielded to women’s. The trends are related.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 0:9  توسط چشمان زنان  | 

زنان در آثار زویا پیرزاد

زويا پيرزاد متولد سال 1331 در آبادان است. او ارمني است و اكنون با همسر و دو پسرش در تهران زندگي ميكند. زويا پيرزاد تاكنون چهار كتاب منتشر كرده است. سه مجموعه داستان و يك رمان كه سه مجموعه داستان او در يك كتاب گرد هم آمده و با عنوان«سه كتاب» توسط نشر مركز در تهران تجديد چاپ شده است. با هم نگاهي به اين مجموعه مي اندازيم و تكه هايي از داستانها را با هم مرور ميكنيم البته بعضي جاها هم ممكن است توقفي و نفسي تازه كنيم

سه كتاب: مثل همه عصرها، طعم گس خرمالو، يك روز مانده به عيد پاك، زويا پيرزاد، تهران: نشر مركز، 1381، 319 ص، 2650 تومان
1ـ هر روز با خودم ميگويم «امروز داستاني خواهم نوشت.» اما شب، بعد از شستن ظرفهاي شام خميازه ميكشم و ميگويم «فردا، فردا حتما خواهم نوشت» ( قصه خرگوش و گوجه فرنگي از كتاب«مثل همه عصرها»)
زويا پيرزاد ملال و ناتواني زندگي زنان خانه دار را به سادگي و به خوبي تصوير ميكند.
شكل هيجده داستان مجموعه «مثل همه عصرها» بسيار كوتاه و ساده است. طرح ها و تابلوهايي زيبا و شاعرانه از روزمره گي زندگي و عبور زمان. تكه هايي ظريف و شكننده از تور و اطلسي
2ـ «طعم گس خرمالو» مجموعه پنج داستان است: لكه ها، آپارتمان، پرلاشز، سازدهني، طعم گس خرمالو. در اين مجموعه، شكل داستانها بلندتر شده، و ساختار داستانها نيز پيچيده تر است.

فرامرز از روي صندلي بلند شد رفت ايستاد كنار پنجره، پشت به مهناز و دستها توي جيب گفت«بايد با زني ازدواج ميكردم كه عوض اداي زنهاي فرنگي رو در آوردن و مدام فكر شركت و پيشرفت در كار و اين جور مزخرفات، فكر خونه زندگيش باشه.» فرامرز برگشت به مهناز نگاه كرد كه زل زده بود به فنجان چاي خوري.
بعد دست دراز كرد حوله اي را كه روي پشتي صندلي بود برداشت و پوزخند زد. «معلومه! زني كه مدام فكر و ذكرش بيرون از خونه باشه، حوله حمومش توي آشپزخونه س و وسايل آشپزخونه اش توي حموم!» مهناز با خودش گفت«خدايا، كمكم كن حرف نزنم، كمكم كن آروم بمونم. كمكم كن به چيز ديگه اي فكر كنم!» به حوله توي دست فرامرز نگاه كرد. يكي دو ماه پيش كه به فرامرز گفت«سيستم ثبت سفارشتون درست نيست.» فرامرز لبخند كجي زد.«راستي؟» مهناز گفت«باور كن راست ميگم. ما هم همين مسئله شما را داشتيم تا فهميديم كه ــ» فرامرز زد زير خنده و گونه مهناز را نيشگون گرفت. «خانم كوچولوي متخصص ثبت سفارش حوله هاي حمومو عوض كرده؟
داستان آپارتمان

در اين مجموعه زويا پيرزاد با تردستي و هشياري بسيار، زنان شاغل را در برابر زنان خانه دار و نيز آنان را در برابر مردان ميگذارد و مدام دگرديسي معيارهاي ارزشي زن خوب در دنياي مدرن و امروزي را از طريق به نمايش گذاشتن صحنه هاي كوتاه و كوچكي از زندگي روزمره زنان خانه دار و زن شاغل گرفتار مورد سئوال قرار ميدهد

3ـ در سومين مجموعه داستان زويا پيرزاد «يك روز مانده به عيد پاك» سه داستان: «هسته هاي آلبالو» «گوش ماهي ها» و «بنفشه هاي سفيد» را ميخوانيم. باز داستانها بلندتر از پيش شده و باز ساختار داستانها ظريف تر و پيچيده تر. زبان داستان ها همچنان ساده و روشن است

مادربزرگ ميگفت آخرين «خفته ي ابدي» قبرستان پشت كليسا، آناهيد دوست زمان بچگي اش بوده كه در دوازده سالگي مننژيت گرفت و تا به پزشك برسانندش، مادربزرگ هيچ وقت مستقيم از مرگ حرف نميزد
هنوز مدرسه نميرفتم كه عصري باراني در خانه مادربزرگ، اولين بار ماجراي آناهيد را شنيدم. خيره به آتش بخاري چدني، به دوست زمان بچگي مادربزرگ فكر كردم كه نميدانم چرا مطمئن بودم دختر موطلايي لاغري بوده با يك ماه گرفتگي بزرگ روي يكي از گونه ها.
تا مدتها مدام از مادرم و مادربزرگ و عمه و هر بزرگتري كه دور و برم بود ميپرسيدم«من هم كه دوازده سالم شد، مننژيت ميگيرم و ميميرم؟»
نه گفتن هاي هيچ كس قانع ام نميكرد.
مادرم به پدرم پرخاش ميكرد:«چرا مادرت مدام جلو بچه از مردن حرف ميزنه؟» پدرم از مادرش دفاع ميكرد و كار به دعوا ميكشيد و من در گوشه اي از خانه، بغض كرده، براي مرگ خودم در دوازده سالگي گريه ميكردم.
تا روزي كه مادربزرگ بغلم كرد، نشاند روي زانويش و گفت «گوش كن ادموند! آناهيد چون دختر بود مننژيت گرفت و از پيش ما رفت. پسرها هيچ وقت مننژيت نميگيرند
پدر و مادرم زل زدند به مادربزرگ و من كه توضيح به نظرم قانع كننده آمده بود، خيالم راحت شد و ديگر هيچ وقت به مرگم در دوازده سالگي فكر نكردم
(«هسته هاي آلبالو» يك روز مانده به عيد پاك)

در اين مجموعه زويا پيرزاد از زاويه نگاه معصومانه پسر بچه نابالغي به مسئله «زن بودن»، «مرد بودن»، «تفاوت دينها»، «تفاوت هاي طبقات اجتماع» و «باورها» و همچنين به نحوه انتقال ارزشها و باورهاي ديرينه توسط زنان و جامعه به كودكان، مينگرد و با هوشياري مسايل را مورد سئوال قرار ميدهد

ياد روزي افتادم كه با مادرم از خريد برميگشتيم. نزديك باز شدن مدرسه ها بود. كيف نو خريده بوديم و كفش و كاغذ كادوي چهارخانه صورتي و آبي براي جلد كردن كتاب و دفترهايم.
از مغازه كه بيرون آمديم به مادرم گفتم«فكر ميكني صاحب مغازه راست ميگفت توي كارخانه كاغذسازي كاغذ كادوها را برايش روي زمين پهن ميكنند كه رويشان راه برود و انتخاب كند؟»
مادرم خنديد. «چرا بايد دروغ ميگفت؟»
يك دستم توي دست مادرم بود و با دست ديگر لوله كاغذهاي رنگي را گرفته بودم. داشتم فكر ميكردم چه كيفي دارد آدم روي كاغذهايي به اين قشنگي راه برود كه مادرم جيغ زد.
جوان لاغري بود. كيف مدرسه و جعبه كفش از دست مادرم افتاد و دستهايش رفت روي سينه. جوان لاغر ميخنديد و ميدويد. مادرم بلند بلند چيزهايي ميگفت.
زن رهگذري خم شده بسته ها را برداشت داد دست مادرم و گفت«بيشرفها! انگار خودشون خواهر مادر ندارند!»
مردي دست در جيب، جلو مغازه اي ايستاده بود و لبخند ميزد.
مادرم زد زير گريه. بسته ها را داد به من، با دو دست يقه پاره لباسش را چسبيد و تا خانه گريه كرد. اين لباسش را چقدر دوست داشتم. يقه اش تور بود و از گردن تا كمر دكمه هاي ريز مرواريد شكل داشت. به خانه كه رسيديم، گريه مادرم بيشتر شد. پدرم ماجرا را كه شنيد روزنامه را ورق زد و گفت«تا تو باشي لباس هاي آنچناني نپوشي!» دهان مادرم اول باز ماند، بعد لب هايش به هم چسبيد و شد يك خط باريك. به اتاقم رفتم و كاغذهاي رنگي را پهن كردم روي زمين. آن قدر رويشان راه رفتم تا پاره شدند.
(«بنفشه هاي سفيد» يك روز مانده به عيد پاك)

زويا پيرزاد در سكوتي فروتنانه و با هشياري بسيار مينويسد. زويا پيرزاد يكي از بهترين نويسندگان معاصر ايراني است. زويا پيرزاد درد زن بودن در يك جامعه بسته شرقي را در داستانهايش به خوبي تصوير كرده است

چراغ ها را من خاموش ميكنم، زويا پيرزاد، نشر مركز، چاپ اول: اسفند 1380، 293 ص
«چراغ ها را من خاموش ميكنم»، «مادام بوواري» اثر گوستاو فلوبر نيست ولي ملال زندگي زن شوهرداري مانند اما بوواري را با خود دارد. «چراغ ها را من خاموش ميكنم»، «خانم دالووي» اثر ويرجينيا وولف نيست اما كلاريس همانند «كلاريسا دالووي» زن شوهرداريست كه در سكوت به نظاره عبور ملال آور زمان و روزمره گي زندگي و تاريخ پيش روي خود نشسته است. «چراغ ها را من خاموش ميكنم»، «سووشون» اثر سيمين دانشور نيست اما كلاريس هم مانند زري در ميان كشمكش هاي خانوادگي و تاريخ زمانه، با مادرانگي خويش براي دوقلوهايش قصه ميگويد و تلاش ميكند تا كشتي خانواده كوچك خود را از ورطه طوفان مشكلات و سوانح سالم به ساحل آرامش و صلح برساند. «چراغ ها را من خاموش ميكنم»، لوباي «بيگانه اي در من» اثر شكوه ميرزادگي نيست ولي مقطعي از تاريخ معاصر ايران را از چشمان زني بي طرف منعكس ميكند.
«چراغ ها را من خاموش ميكنم» اثر زويا پيرزاد داستان زني خانه دار، همسر يك مهندس شركت نفت در آبادان است. كلاريس با پسر نوجوان و دو دختر دوقلويش در آبادان دهه سي / چهل است. دوره رونق نفت و هجوم خارجي ها و حمله ملخها به آبادان و از سوي ديگر حركت جنبش هاي آزادي خواهانه و لائيك و تلاش هايي از جانب نهضت زنان در ايران.

تالار غذاخوري شلوغ نبود. پشت ميز نشسته بوديم و صورت غذا را ميخوانديم كه صداي زيري گفت:«شب بخير.» پاپيون خانم نورالهي آبي كمرنگ بود با گلهاي ريز قهوه اي.
آرتوش بلند شد صندلي تعارف كرد و خانم نورالهي گفت«مزاحم نيستم؟ ديدم آمديد، گفتم سلامي عرض كنم. داشتم با آقاي سعادت ترتيب سخنراني جمعه آينده را ميدادم.» دست كشيد روي سر دوقلوها و به آرمن لبخند زد. آرتوش گمانم از سر ادب موضوع سخنراني را پرسيد. خانم نورالهي گفت«تاريخچه حقوق زن.» و به من نگاه كرد. «حتما فرصت نداريد، وگرنه خوشحال ميشدم تشريف مي آورديد.» باز دست كشيد به سر دوقلوها و خداحافظي كرد و رفت.
غذا كه سفارش داديم آرمينه گفت«ماما، حقوق زن يعني چه؟» آرسينه تكرار كرد «حقوق زن يعني چي؟» صورت غذا را برگرداندم به پيشخدمت و گفتم«بزرگ شديد ميفهميد.»

در كتاب صلح جويانه «چراغ ها را من خاموش ميكنم»، برخلاف «مادام بوواري» و يا «خانم دالووي» سخني از خودكشي در ميان نيست. در كتاب «چراغ ها را من خاموش ميكنم»، برخلاف «سووشون» و يا «بيگانه اي در من» هيچ شهادت و هيچ قتل و يا مرگي رخ نخواهد داد. در كتاب «چراغها را من خاموش ميكنم» زندگي عليرغم همه فراز و نشيب ها هم چنان با كندي و ملال جريان دارد.
«چراغ ها را من خاموش ميكنم» يكي از موفق ترين و محبوب ترين كتابهاي سال گذشته بود. خواندن كتاب خوشآيند «چراغ ها را من خاموش ميكنم» را به همه آنهايي كه بزرگ شدند و به معناي حقوق زن در كشوري مانند ايران پي بردند و همچنين به آنهايي كه بزرگ شده اند و هنوز هم به «حقوق زن» پي نبرده اند توصیه می کنم. زويا پيرزاد درد زن بودن در يك جامعه بسته شرقي را در داستانهايش به خوبي تصوير كرده است.
+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 16:15  توسط چشمان زنان  | 

فروغ تولدت مبارک!

ده ساله بودم كه "فروغ" مرد. آن روز عصر زمستاني، دايي محمود‌ آشفته و پريشان خبر مرگ "فروغ" را با خود به خانه ما آورد. هميشه او بود كه عصرها خبرهاي تكان دهنده را با خود به خانه ي ما ميآورد. آن روز هم. دو سال پيش با چشمهاي خودش ترور "حسن علي منصور" را در خيابان ديده بود و آن روز دوشنبه بيست و چهارم بهمن ماه سال هزار و سيصد و چهل و پنج: "حوالي ساعت چهار و نيم . . . تصادف كرده . . . خودش پشت رل بوده . . ." مادرم كه همه ي عصمت و عفت جهان است با چشمان درشت هميشه هراسانش پرسيد: "كي؟" و پدرم كه نام شاعره اي را براي من انتخاب كرده است جواب داد: "خانم فرخ زاد . . . حيف! . . . جوان بود! . . . بچه ي اميريه بود! . . ." فروغ" با همه ي جواني اش ميتوانست مادرم باشد. يادم هست كه كمي بعد، با پول توجيبي ام كتاب كوچكي در قطع جيبي خريدم: "برگزيده اشعار فروغ فرخزاد". بچه مدرسه اي بودم و كتاب را مثل كتاب هاي درسي با كاغذ رنگي و نايلون جلد كرده بودم. شعرها كلماتي ساده داشتند. خواندن لغت هاي كتاب آسان بود. مثل ديوان مولوي يا شاهنامه سنگين هم نبود تا مچ دستم را به درد بياورد. كوچك و سبك بود. آن روزها از تمام افسانه هاي جهان پر بودم و فقط به شعر "رويا" خودم نزديك ميديدم چون خيال پردازي دخترانه و كودكانه اي بيش نبود. "رويا" را كم كم حفظ كرده بودم. "بي گمان روزي ز راهي دور ميرسد شهزاده اي مغرور" شاهزاده ي مغرور هيچوقت نيامد! يا لااقل تا امروز كه پيدايش نشده است! بعد "علي كوچيكه" كه خودم بودم و ترس هايم از تاريكي و حوض آب و عمق هر چيز تاريك و ناشناخته. آسمان دشت ستاره اي بود كه در پشت بام خانه آويزان بود و "خدا" نيمه شب ها در آنجا قدم ميزد و دنياي آش رشته و غيبت كردن خاله خانباجي هاي روزهاي تعطيل كه من مثل "توم ساير" و "هاكلبري فين" هميشه از همه ي آنها ميگريختم، پناهگاهم غاري كوچك در پشت رختخواب ها در ميان راه پله بود. كلاس هفتم، پنهاني، باز با همان پول توجيبي كه هيچوقت كفافم را نميداد چون مرتب و به موقع زياد نميشد، تمام كتابهاي "فروغ" را خريده بودم. شعر "عاشقانه" را بدون غلط از بر بودم. عادت پدري بود. شعرهايي كه دوست داشتيم را آنقدر ميخوانديم تا اينكه كاملا حفظمان ميشد. همان وقت ها، بلوغ به كندي و به تلخي در وجودم شكل ميگرفت و ميديدم كه ديگر قسمتهاي بدنم را كه جزيي از خودم هستند باز نميشناسم. بيرحمانه و ظالمانه ميروييدند و روح كودكانه ام طاقت بار اين دگرگوني عظيم جسمم را نداشت. آن وقت ها از چيزي كه هنوز هم دقيقا نميدانم چيست گونه هايم بي اختيار گل ميانداخت و از همه ميگريختم. غار كوچكم در پشت رختخواب ها لو رفته بود و من به بيغوله هاي شخصي ذهن فرار ميكردم. چرا كه مادرم كه تمامي مهر و محبت عالم است نياموخته بود كه بي پروا بيانديشد و بي پروا فكر كند و زنانگي خودش را با كلمات بيان كند تا برايم از اين قلمرو ناشناخته سخن بگويد. پس خيلي چيزها را نميبايست ميگفت. همان زمان ها، به "فروغ" پناه ميآوردم تا از تجربه هاي دردناك و يا خونين بلوغ برايم بگويد كه به "رشد دردناك سپيدارهاي باغ ميمانست كه از فصل هاي خشك گذر ميكردند." آن وقت "فروغ" مادرم ميشد. خواهر بزرگم ميشد و بي پرده و صميمانه از اين سرزمين ناشناخته و ممنوع، از كشف و لمس جسم و از خودش ميگفت كه مثل همه مان بود. بعدها، وقتي كه بدون پيراهن بلند سپيد، با همه ي تورهاي درازي كه به دنبال خود ميكشند، بدون مهريه، بدون حلقه در سكوتي مسخره و بهت آلود به آن ازدواج تحميلي و فرسايشي با خانواده ي «قد كوتاهان» تن دادم؛ به «فروغ» فكر ميكردم كه در زير آسماني كه پر از طنين كاشي آبي بود، ناگهان در آئينه نگريسته بود و «عروس خوشه هاي اقاقي» شده بود. ولي در آن روز، من حتي آئينه اي هم نداشتم تا به تصوير غم انگيز خودم خيره شوم. گذاشتم روزها، ماه ها، و حتي سالهايي از زندگيم مسموم شود. تا روزي كه بالاخره جرأتش را يافتم تا اين «پيوند سست دو نام... در اوراق كهنه يك دفتر» را تصحيح و پاك كنم. و عشق؟ ــ عشق كه هميشه غايب بود. يا بيشتر به «خورشيد يخ بسته» ميمانست تا «بوته ي گر گرفته خورشيد». گفتم كه، غايب بود. هميشه غايب، غايب. گاهي با خود شعر «فروغ» را زمزمه ميكردم: "مرا به زوزه ي دراز توحش در عضو جنسي حيوان چكار؟ مرا به حركت كرم در خلاء گوشتي چكار؟ مرا تبار خوني گل ها به زيستن متعهد كرده است. تبار خوني گل ها، ميدانيد؟" خيلي طول كشيد تا توانستم نيرو بگيرم تا از نو روي پاهاي ناتوانم بايستم و توان دوباره به زندگي ادامه دادن را پيدا كنم. چند وقت پيش، هنگامي كه خبر كشته شدن دوست ديرينه ام، «مري دارش» را در يك تصادف اتومبيل، در جاده شيراز به من دادند، باز بي اختيار به ياد «فروغ» افتادم. چون كه دوستم، مري» كه دختر سرهنگي ارتشي بود، در بيست سالگي با يك هواپيماي ارتشي تنهايي به فرانسه آمد، مري سعي كرده بود تا همان تجربه ي پيشين «فروغ» را در خود تكرار كند. حالا، تصوير صفحه حوادث روزنامه اطلاعات سه شنبه بيست و پنجم بهمن ماه سال هزار و سيصد و چهل و پنج، تصوير اتومبيلي با درهاي باز، با رنگ سبز انگوري چشمان «مري»، ديگر در ذهنم درهم و مخلوط شده است. امروز نزديك چهل سال از مرگ «فروغ» ميگذرد. روزي نيست كه به زندگيش يا شعرش فكر نكرده باشم. هم چنان كه شبي نيست كه بدون غزلي از «حافظ» به خواب رفته باشم. حس ميكنم كه «فروغ» در وجود ما و با ما به حيات خودش ادامه ميدهد. و ما او را تكراركنان با خود حمل ميكنيم. زني كه تقديرش اين بود كه خياطي و خانه داري را خوب بداند، در شانزده سالگي ازدواج بكند، در هيجده سالگي بچه دار بشود و خوشبختي اش در گرو يك آبستني مداوم باشد. «فروغ» با فكري گسترده به تقدير شوم زنان هم نسل خويش پشت پا زد. او تصميم گرفت كه به زندگي خود معنايي تازه ببخشد. «فروغ» خواست مستقل باشد و مستقل شد. فروغ زني است كه توانست همه ي مردان غريبه و آشنا را دور خودش جمع كند و بالاخره وادارشان كند كه در برابرش سر تعظيم و تحسين فرود بياورند، حتي اگر حالا در گور خفته باشد. فروغ، همان زني كه به گنجشك ها و آفتاب سلام ميگفت و دستهايش را در باغچه ميكاشت تا سبز شوند. فروغ، زني آغشته به بوي شب. فروغ، تك و تنها در ميان ويرانه هاي باغ هاي تخيل. فروغ، زني كه روي پاهاي خودش ايستاده بود. «فروغ» زني از تبار خوني گلها! «فروغ» زني در سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 17:57  توسط چشمان زنان  | 

ادبيات فمينيستى در ايران بر محور جنبش زنان شكل گرفته است / مريم خراسانى

رصه ادبيات تا قبل از خلق ادبيات زنانه توسط زنان عرصه‌اى منحصر به مردان بود.
مريم خراسانى در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزارى دانشجويان ايران (ايسنا) تصريح كرد: در اين عرصه مردانه، مردان، جهان مردانه خود را بيان مي‌كردند و ارزش‌هاى ادبى جنس مذكر را بر ادبيات حاكم كرده بودند با پيدايش ادبيات زنانه ارزشهاى اين عرصه مورد ترديد قرار گرفت و زنان شروع به بيان نيمى ديگر از زندگى كردند كه تا كنون در حاشيه مانده بود. همچنين ارزش‌هاى جديدى را مطرح مي‌سازند كه در بسيارى موارد با ارزش‌هاى پيشين مردانه در تعارض قرار مي‌گيرد.
وى اين دليل را از عمده دلايلى دانست كه مردان در قدمهاى اول مانع حضور و رشد ادبيات زنانه مي‌شوند و افزود: اين ادبيات بعد از مدتى كار كردن، قوام يافتن و تثبيت موقعيت خود در هر جامعه‌اي، ديگر نمي‌گذارد ادبيات مردانه آن را ناديده بگيرد؛ بلكه از آن به بعد بحث‌ها و چالش‌هاى جديدى رخ مي‌دهد كه در جامعه خودمان شاهديم كه اين معيارهاى ارزشى متفاوت با همديگر در چالش قرار گرفته‌اند.
اين مترجم درباره شكل گيرى ادبيات فمنيستى عنوان كرد: هر جنبشى در خود حق طلبى را مستتر دارد و حول يك اعتراض و نقد از وضعيت شكل مي‌گيرد؛ و الا حكم جنبش پيدا نمي‌كند. ادبيات زنان هم در ايران و هم در اكثر كشورها در رابطه با جنبش زنان شكل گرفته است كه جنبش‌هايى به نقد و اعتراض مردسالارى مي‌پردازد، جنبه سلبى و انتقادى پيدا مي‌كند كه اين واكنش نيست؛ در واقع نقد است و آنجا كه به درايه زندگى زنان و ارزش‌ها مي‌پردازد، جنبه اثباتى و ايجابى قضيه مي‌تواند باشد.
وى درباره عوامل مقابله با ايجاد فضايى براى حضور هستى زنانه در داستان معاصر عنوان كرد: مقابله با ظهور انديشه‌ها و هستي‌ زنانه مقابله‌اى تاريخى و مبارزه‌اى است كه از طرف مردسالارى شروع مي‌شود. مساله زنان، فمنيسم و ادبيات زنانه هم نقد وضعيت، يعنى نقد مردسالارى موجود در تمام عرصه‌هاى اقتصادي، اجتماعي، سياسى و فرهنگى كه در عرصه زندگى خصوصى سايه سهمگين خود را انداخته است و هم وجه ايجابى و اثباتى دادن و آن نشان دادن و عرضه ارزش‌هاى زنانه و هستى شناسى زنانه و آفرينش‌هاى زنان، هم در عرصه زندگى و هم در عرصه ادبيات است.
وى يادآورى كرد: آنجا كه ادبيات و جنش زنان هستى زنانه گاه حالت جنگ و خصومت بين دو جنس را مي‌گيرد كه البته اين خصومت از جانب جنس مسلط شروع مي‌شود به در ازاى تاريخ پيدايش مردسالارى و تاريخ تسلط جنس مرد بر جنس زن هست كه تنها در عرصه ادبيات و رمان اين را نمي‌بينيم، در عرصه علوم، هنرها، فلسفه و بقيه عرصه‌هاى زندگى نيز مشاهده مي‌كنيم. هرجا زنها مي‌خواهند خود، فضايل و دستاوردهايشان را به معرض نمايش گذارند، مردسالارى هم اين مبارزه را دارد. در عرصه ادبيات هم به همين ترتيب.
خراسانى درباره خط قرمزهاى موجود در اين نوع ادبيات به خبرنگار ايسنا گفت: خطر قرمزها مثل همه خط قرمزهاى ديگر به تدريج با نشان دادن مقاومت از جانب نيروهايى كه مورد خطاب اين خطر قرمزها هستند كم كم مرزها و قلمروهايشان عقب مي‌نشيند و تنها راه گريز و خلاصى از اين خطر قرمزها فقط با جلو رفتن و جلو رفتن مداوم ممكن است تا عقب رانده شوند؛ وگرنه ترس از بروز، نشان دادن و هويت مستقل، باعث مي‌شود كه خط قرمزها هميشه وجود داشته باشند.
وى با اعتقاد بر اينكه در ادبيات زنانه اين ترسها كمتر وجود داشت، در ادامه تصريح كرد: زنها با صراحت و روشنى و شجاعتى كه ناشى از جنبش‌هاى زنان در همه جاى دنيا هست، اين خط قرمزها را به نوعى نقض مي‌كردند و جلو مي‌رفتند تا اينكه سانسور در مورد ادبيات زنانه كمتر شده است. محتواى اين سانسورها و معيارهايى كه بر اين نوع سانسور وجود دارد، يكي‌اش به خط قرمز مشخص باز مي‌گردد كه در اكثر جوامع بوده و در جامعه ما هم هست و آن مربوط به بيان تمايلات جنسى زنانه و نيازها و تمايلات و زبان بدن زنانه و بيان ارزش‌هاى اخلاقى زنانه كه در تعارض شديد با ارزش‌هاى اخلاقى مردانه قرار مي‌گيرد است.
خراسانى تصريح كرد: كتابهاى جديدى كه در عرصه ادبيات زنانه منتشر شده است نشان مي‌دهد كه در همين عرصه به‌خصوص كه مورد شديدترين سانسورها در سالهاى اخير قرار داشته است، چقدر اين خط قرمزها عقب نشينى كرده‌اند.
ايسنا

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 15:17  توسط چشمان زنان  | 

اتاقي ازآن خود: پاسخي به بسياري از پرسش ها دربارة نوشتن زنان / مژده دقيقي

اتاقي ازآن خود: پاسخي به بسياري از پرسش ها دربارة نوشتن زنان / مژده دقيقي

• اتاقي از آن خود
• ويرجينيا وولف
• ترجمة صفورا نوربخش
• انتشارات نيلوفر, 1383


« اكنون كه زنان قلم به دست گرفته‌اند و مي‌نويسند, نبايد سعي كنند تا خود را با معيارهاي ادبي متداول, كه به احتمال قوي مردانه است, منطبق كنند. بلكه بايد معيارهاي ديگري از آن خود فراهم كنند؛ بايد زبان را بازسازي كنند تا سيالتر شود و قابليت آن را داشته باشد كه با ظرفيت بيشتري به كار گرفته شود.»
(به نقل از ويرجينيا وولف در پيشگفتار مترجم, ص 9)

علاقمندان آثار ويرجينيا وولف احتمالاٌ كم يا بيش با تاريخچة تبديل سخنراني وولف دربارة زن و داستان به كتاب اتاقي از آن خود آشنا هستند. پيشگفتار جامع مترجم بر اين كتاب راهنماي بسيار خوبي در زمينة نحوة شكل‌گيري اين اثر است. ولي مهم تر از تاريخچة نگارش كتاب اين است كه «اتاقي از آن خود سرآغاز يك جريان فكري بسيار انقلابي است كه به طور كلي نظريه‌پردازي فمينيسم و به طور خاص نقد ادبي فمينيسم را شكل مي‌دهد. اگرچه مسئله زن و محروميت هاي فردي و اجتماعي او پيش از وولف و طي قرون متمادي مطرح مي‌شود, وولف اولين كسي است كه محروميت هاي زن و مشكلات او را در تقابل با گفتمان هاي غالب و پيش‌فرض ها بررسي مي‌كند. وولف و اتاقي از آن خود مرحله‌اي تازه از فمينيسم را آغاز مي‌كنند.» (پيشگفتار مترجم, ص 18)

ويرجينيا وولف در كتاب اتاقي از آن خود داستان سفرش به شهر خيالي آكسبريج را روايت مي‌كند و لا به لاي اين روايت, با زباني جذاب و بازيگوش و سرشار از اشاره و كنايه, داستان زندگي زنان سرزمين خود را بازمي‌گويد و با زيركي شرايط زندگي آنها را مي‌كاود.

«از فكر آن همه زن كه سال از پسِ سال كار مي‌كردند و برايشان دشوار بود كه دو هزار پوند روي هم بگذارند, و نهايت تلاششان را مي‌كردند كه سي‌هزار پوند جمع كنند, سخت برآشفتيم و فقر شرم‌آور جنسيت خود را تحقير كرديم. پس مادران ما چه مي‌كردند كه هيچ ثروتي نداشتند تا براي ما باقي بگذارند؟ دماغشان را پودر مي‌زدند؟ ... مادرِ مري شايد در اوقات فراغت آدم تن‌پروري بود (او از كشيش كليسايي سيزده بچه داشت), اما اگر چنين بود, زندگي سرخوشانه و بي‌بندوبارش رد بسيار كمرنگي از لذت بر چهره‌اش باقي گذاشته بود.» (ص 45)

وولف با هوشمندي به ترسيم شرايط حاكم بر زندگي زنان در انگلستان در اعصار مختلف و امكان خلاقيت هنري آنان مي‌پردازد. خواهري خيالي براي شكسپير خلق مي‌كند و در روايتي جذاب از زندگي او, امكان فعاليت هنري را براي زنان در قرن شانزدهم بررسي مي‌كند. سپس به روي آوردن زنان به نوشتن در قرن هاي بعد مي‌پردازد, به ويژه به درخشش رمان‌نويسان زن در انگلستان در پايان قرن هجدهم و ظهور نويسندگاني چون جين آستن, خواهران برونته و جورج اليوت. به اعتقاد وولف, ظهور زنان نويسندة طبقة متوسط بي‌مقدمه و دليل نيست؛ فراهم آمدن شرايط اجتماعي مناسب‌تر از قبيل برخوردار شدن از حق كار و مالكيت و حق رأي, و جسارت زنان نويسندة اعصار قبل راه را براي فعاليت آنها باز كرده است. وولف بر اين باور است كه استقلال اقتصادي شرط اولية فراهم آمدن امكان فعاليت هنري و آفرينش است. بدون «اتاقي از آن خود» و «پانصد پوند در سال» مجالي براي نوشتن فراهم نمي‌شود.

وولف در سراسر كتاب به دنبال پاسخ است: چرا زنان فقيرتر از مردان‌اند؟ زنان در چه شرايطي زندگي مي‌كردند كه در خلق ادبيات و هنرها نقشي نداشتند؟ چه شرايطي براي خلق آثار هنري لازم است؟ چه دليلي وجود دارد كه مردان, كه صاحب پول و قدرت‌اند, در برابر جنسيت زن خشمگين‌اند؟ او را حقير مي‌شمارند ولي قادر به مهار خشم خود نيستند؟ آيا اعتماد به نفس مردان ناشي از حقير شمردن زنان نيست؟

«در طي همة اين قرن ها , زنان چون آينه‌هايي عمل كرده‌اند كه قدرتي جادويي و خوشايند دارند و مي‌توانند قامت مرد را دو برابر اندازة واقعي‌اش نشان بدهند. بدون اين قدرت, زمين احتمالاٌ هنوز باتلاق و جنگل بود. ... آينه هر استفاده‌اي هم كه در جوامع متمدن داشته باشد, باز هم لازمة اعمال قهرمانانه و قاهرانه است ... اين امر تا حدودي نياز مردان را به زنان توضيح مي‌دهد. و همين‌طور بي‌شكيبي مردان را در برابر انتقاد زنان؛ ... زيرا اگر زن زبان به گفتن حقيقت باز كند, قامت درون آينه كوچك مي‌شود, صلاحيتش براي زندگي از بين مي‌رود.» (ص63 و 64)
ويرجينيا وولف در كتاب اتاقي از آن خود روند نوشتن زنان را در دوره‌هاي مختلف دنبال مي‌كند و حاصل كار او روايت ظلمي است كه در سراسر جهان بر زنان رفته است و مي‌رود. حقايقي كه در اين كتاب بيان مي‌شود درك بسياري از رفتارهاي مردان و شرايطي را كه براي زنان ايجاد كرده‌اند آسان مي‌كند. اين بيانية نقد ادبي فمينيستي به بسياري از پرسش ها دربارة نوشتن زنان پاسخ مي‌دهد و مي‌تواند به‌ويژه براي زنان داستان‌نويس راهگشا باشد.
تريبون فمينيستي ايران

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 15:52  توسط چشمان زنان  |