دعوت به همکاری
کمیتۀ زنان انجمن قلم درنظر دارد پژوهشی پیرامون «جایگاه و نقش زنان نویسنده ایرانی در ادبیات مدرن ایران» تدوین کند و ازطریق کمیتۀ زنان پن بینالملل در اختیار کنگره و رسانههای پن بینالملل و سایر نهادهای فرهنگی و ادبی قرار دهد.
بسیاری ازنویسندگان درسطح جهان اطلاعی از جایگاه و نقش زنان نویسندۀ ایرانی درادبیات مدرن ایران ندارند، ازاینرو کمیتۀ زنان انجمن قلم ایران (درتبعید) از نویسندگان و پژوهشگران ایرانی در داخل و خارج کشوردعوت میکند چنانچه مایل هستند با :
١ ـ معرفی آثار منتشرشده دراین زمینه (کتاب یا مقاله)
٢ ـ بیان دیدگاهها و پیشنهادهای خودشان
٣ ـ شرکت مستقیم در تدوین این پژوهش
کمیته را یاری رسانند.
کمیتۀ زنان انجمن قلم ایران (در تبعید)
komite zananeghalam
mailto:komite_zananeghalam@yahoo.com
Tel efon:0049 30 36465927
IRANIAN P.E.N.CENTRE
( IN EXILE)
IPCE www.iran-pen.org
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:24  توسط چشمان زنان
|
گفت شنودی با آذر درخشان
"نگاهی به کمپین یک میلیون امضا برای برابری در ایران"
روز چهارشنبه 28 فوريه ساعت 20 به وقت اروپای مرکزی
در اتاق پالتاک ايران گفتمان (سیاسی – اجتماعي)
Iran – Gofteman (Siasi-Ejtemaaee)
برنامه های اتاق گفتمان سياسي و اجتماعي
http://www.geocities.com/goftmaan/gofteman.html
مطالب ديگر آذر درخشان در تارنمای سازمان زنان 8مارس (ايراني – افغانستاني)
http://www.8mars.com
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 0:1  توسط چشمان زنان
|
راهپیمائی مرکزی 8 مارس 2007 کارزار زنان
میزگرد: یاسمین میظر و آذر درخشان
برگزارکننده: کارزار لغو قوانين ضد زن
تالار : کارزار زنان در پالتاک
Iran karzare Zanan
دوشنبه 19 فوریه 2007 از ساعت 20 تا 24 بوقت اروپای مرکزی
فعالين کارزار زنان از حضور فعال شما در تالار کارزار زنان، براي پيشبرد اهداف خود پيشاپيش سپاسگزارند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 23:44  توسط چشمان زنان
|
شب بزرگداشت فروغ فرخزاد
پنجشنبه ١٥ فوریه (٢٦ بهمن)
ساعت ٨ تا ١٢ شب به وقت اروپای مركزی
مهمانان:
مهستی شاهرخی: نگاهی به زندگی فروغ
سپیده جدیری: فروغ درمیان شعرای جوان
پگاه احمدی: فروغ در ایران امروز
ناصر نجفی: جایگاه هنری فروغ
پروانه سلطانی: فروغ در باغ خاطره ها
سهیلا میرزایی: نگاهی به آثار فروغ
آدرس اتاق در اینترنت:
Paltalk > Asia/Africa/Australia > Persian > Iran Socialist Forum ISF
http://www.paltalk.com/
سایت اتاق:
http://www.socialist-forum.com/
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 22:45  توسط چشمان زنان
|
نامه ای در اعتراض به حکم سنگسار توسط خانمهای ایرانی ساکن برلین نوشته شده است! به همه نامه نمی پردازم فقط چند نکته از آن مانند چکشی بر اعصابم می کوبد.
۱/ بر اساس ماده ۱۰۴ قانون مجازات اسلامی ايران، سنگ مخصوص سنگسار نبايد آنقدر کوچک باشد که محکومين را مورد آزار قرار ندهد و نه آنقدر بزرگ باشد که به سرعت "زناکاران" را بکشد. سنگهايی که پرتاب میشوند بايد به اندازهای باشد که باعث مرگی تدريجی و دردناک شوند.
این به من می گوید که نویسندگان نامه با اشاره به ماده قانونی ۱۰۴ خواستار سنگهای مناسبی برای سنگسار کردن هستند و اعتراض شان به کوچکی و یا بزرگی سنگ است. نامه می گوید اگر ماده ۱۰۴ به من گفت سنگ بیندار! من حتماً سنگی مناسبی با قطعی قانونی پرتاب خواهم کرد چون به قاتون اعتقاد دارم و قانون سرم می شود. صدای چکش می آید.
۲/ ماده ۱۰۵ قانون مجازات اسلامی ايران اين اختيار را به قاضی میدهد که در صورتی که شواهد و مدارک لازم برای اثبات "زنا" وجود نداشته باشد با "علم" خويش متهم را محکوم نمايد و به بيان ديگر، حکم دلبخواه صادر نمايد.
پس از محدود کردن قطع و ابعاد سنگهای مناسب برای سنگسار، نامه به ماده ۱۰۵ می پردازد و از حدود اختیارات قاضی حرف می زند. معلوم نیست نامه می خواهد به قاضی پیشنهاد کند که در مواردی که اتهام زنا وجود دارد"به دلیل عدم شواهد و مدارک لازم برای اثبات زنا" از دادن حکم محکومیت خودداری ورزد و یا این که حدود اختیارات خدای گونه قاضی را در این موارد به ایشان یادآور می شود. باز صدای چکش بر سندان می آید. صدای کلمات سنگین بر روی مغز و اعصابم!
۳/ رئيس قوه قضائيه آيت الله محمد هاشمی شاهرودی دستور توقف اجرای سنگسار را در بهمن ماه ۱۳۸۱ صادر کرد، ولی اجرای سنگسار متوقف نشده و در مواردی همچنان ادامه دارد.
بخش سوم تجلیلی است از رئیس قوه قضاییه در دوره دکتر خاتمی، (منظور همان دوره گفتگوی تمدنها و مهرورزی با عبای شکلاتی و در کنارش حمله به کوی دانشگاه و وقوع قتلهای زنجیره ایست) و تعجب بانوان ساکن برلین از اینکه علیرغم دستور ایشان سنگسار متوقف نشد و هنوز هم ادامه دارد!!!
سرم درد گرفته و هنوز صدای چکش می آید و قطعات سنگ! سنگهایی به اندازه کف دست! سنگهای بانوان برلین نه آنقدر کوچک است که آزارم ندهد و نه آنقدر بزرگ که فوری دمارم را درآورد. همین قدر که باعث مرگ تدریجی و دردناکم شود.
"ما خواستار اصلاح قانون و لغو مجازات های واپس گرايانه و انتقام جويانه ای هستيم که ..."
سنگها پرتاب می شوند. سنگهای اصلاح طلبانه! سنگهای اصلاح قانون سنگسار سرم را میشکند.
"از همه می خواهيم که مجازات اعدام و سنگسار کودکان و نوجوانانی لغو گردد که بی اعتنا به قوانين دست و پا گير قرون وسطايی ..."
سنگهای اصلاح طلبانه بانوان ایرانی ساکن برلین شهری واقع در کشور دموکراتیک آلمان میخواهد صبر کند تا بچه ها و نوجوانان برزگ شوند و بعد آنها را در شب جشن تولد هیجده سالگی شان اعدام کند.
هنوز تمام نشده! نگاه بانوان ایرانی ساکن برلین را به مسئله روسپیگری بنگرید: "در ضمن بر همگان روشن است که شمار چشمگيری از زنان ، چه زنان مجرد و چه شوهر دار ناچار ند برای گذران خانواده تن فروشی کنند. به اين وسيله از مسئولين قضايی و مقامات ذيصلاح می خواهيم تا هر گونه مجازاتی را ..."
چاره جویی و راه حل های پیشنهادی توسط بانوان ایرانی ساکن برلین را هم بنگرید: "...گرچه از نظر جامعه پسنديده نيست اما جرم و جنايت محسوب نمی شود، بخصوص در کشوری که چنين روابطی زير لوای صيغه برای مردانی که توانايی مالی پرداخت مبلغی به زن را دارند مجاز شناخته می شود."
مرا ببخشید بیش از این نمی توانم بنویسم. سرم به شدت درد می کند و احساس می کنم سنگسارکنندگان در همه جا هستند. مرا ببخشید سرم جوری درد می کند که انگار شکسته است و احساس می کنم سنگسارکنندگان در بین ما هستند. مرا ببخشید ولی بیش از این نمی توانم تحمل کنم. آیا باید در پاسخ به یک چنین نامه ای چیزی نوشت و یا باز هم ساکت ماند و نشست کنار گود به تماشا؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 11:4  توسط چشمان زنان
|
زويا پيرزاد متولد سال 1331 در آبادان است. او ارمني است و اكنون با همسر و دو پسرش در تهران زندگي ميكند. زويا پيرزاد تاكنون چهار كتاب منتشر كرده است. سه مجموعه داستان و يك رمان كه سه مجموعه داستان او در يك كتاب گرد هم آمده و با عنوان«سه كتاب» توسط نشر مركز در تهران تجديد چاپ شده است. با هم نگاهي به اين مجموعه مي اندازيم و تكه هايي از داستانها را با هم مرور ميكنيم البته بعضي جاها هم ممكن است توقفي و نفسي تازه كنيم
سه كتاب: مثل همه عصرها، طعم گس خرمالو، يك روز مانده به عيد پاك، زويا پيرزاد، تهران: نشر مركز، 1381، 319 ص، 2650 تومان
1ـ هر روز با خودم ميگويم «امروز داستاني خواهم نوشت.» اما شب، بعد از شستن ظرفهاي شام خميازه ميكشم و ميگويم «فردا، فردا حتما خواهم نوشت» ( قصه خرگوش و گوجه فرنگي از كتاب«مثل همه عصرها»)
زويا پيرزاد ملال و ناتواني زندگي زنان خانه دار را به سادگي و به خوبي تصوير ميكند.
شكل هيجده داستان مجموعه «مثل همه عصرها» بسيار كوتاه و ساده است. طرح ها و تابلوهايي زيبا و شاعرانه از روزمره گي زندگي و عبور زمان. تكه هايي ظريف و شكننده از تور و اطلسي
2ـ «طعم گس خرمالو» مجموعه پنج داستان است: لكه ها، آپارتمان، پرلاشز، سازدهني، طعم گس خرمالو. در اين مجموعه، شكل داستانها بلندتر شده، و ساختار داستانها نيز پيچيده تر است.
فرامرز از روي صندلي بلند شد رفت ايستاد كنار پنجره، پشت به مهناز و دستها توي جيب گفت«بايد با زني ازدواج ميكردم كه عوض اداي زنهاي فرنگي رو در آوردن و مدام فكر شركت و پيشرفت در كار و اين جور مزخرفات، فكر خونه زندگيش باشه.» فرامرز برگشت به مهناز نگاه كرد كه زل زده بود به فنجان چاي خوري.
بعد دست دراز كرد حوله اي را كه روي پشتي صندلي بود برداشت و پوزخند زد. «معلومه! زني كه مدام فكر و ذكرش بيرون از خونه باشه، حوله حمومش توي آشپزخونه س و وسايل آشپزخونه اش توي حموم!» مهناز با خودش گفت«خدايا، كمكم كن حرف نزنم، كمكم كن آروم بمونم. كمكم كن به چيز ديگه اي فكر كنم!» به حوله توي دست فرامرز نگاه كرد. يكي دو ماه پيش كه به فرامرز گفت«سيستم ثبت سفارشتون درست نيست.» فرامرز لبخند كجي زد.«راستي؟» مهناز گفت«باور كن راست ميگم. ما هم همين مسئله شما را داشتيم تا فهميديم كه ــ» فرامرز زد زير خنده و گونه مهناز را نيشگون گرفت. «خانم كوچولوي متخصص ثبت سفارش حوله هاي حمومو عوض كرده؟
داستان آپارتمان
در اين مجموعه زويا پيرزاد با تردستي و هشياري بسيار، زنان شاغل را در برابر زنان خانه دار و نيز آنان را در برابر مردان ميگذارد و مدام دگرديسي معيارهاي ارزشي زن خوب در دنياي مدرن و امروزي را از طريق به نمايش گذاشتن صحنه هاي كوتاه و كوچكي از زندگي روزمره زنان خانه دار و زن شاغل گرفتار مورد سئوال قرار ميدهد
3ـ در سومين مجموعه داستان زويا پيرزاد «يك روز مانده به عيد پاك» سه داستان: «هسته هاي آلبالو» «گوش ماهي ها» و «بنفشه هاي سفيد» را ميخوانيم. باز داستانها بلندتر از پيش شده و باز ساختار داستانها ظريف تر و پيچيده تر. زبان داستان ها همچنان ساده و روشن است
مادربزرگ ميگفت آخرين «خفته ي ابدي» قبرستان پشت كليسا، آناهيد دوست زمان بچگي اش بوده كه در دوازده سالگي مننژيت گرفت و تا به پزشك برسانندش، مادربزرگ هيچ وقت مستقيم از مرگ حرف نميزد
هنوز مدرسه نميرفتم كه عصري باراني در خانه مادربزرگ، اولين بار ماجراي آناهيد را شنيدم. خيره به آتش بخاري چدني، به دوست زمان بچگي مادربزرگ فكر كردم كه نميدانم چرا مطمئن بودم دختر موطلايي لاغري بوده با يك ماه گرفتگي بزرگ روي يكي از گونه ها.
تا مدتها مدام از مادرم و مادربزرگ و عمه و هر بزرگتري كه دور و برم بود ميپرسيدم«من هم كه دوازده سالم شد، مننژيت ميگيرم و ميميرم؟»
نه گفتن هاي هيچ كس قانع ام نميكرد.
مادرم به پدرم پرخاش ميكرد:«چرا مادرت مدام جلو بچه از مردن حرف ميزنه؟» پدرم از مادرش دفاع ميكرد و كار به دعوا ميكشيد و من در گوشه اي از خانه، بغض كرده، براي مرگ خودم در دوازده سالگي گريه ميكردم.
تا روزي كه مادربزرگ بغلم كرد، نشاند روي زانويش و گفت «گوش كن ادموند! آناهيد چون دختر بود مننژيت گرفت و از پيش ما رفت. پسرها هيچ وقت مننژيت نميگيرند
پدر و مادرم زل زدند به مادربزرگ و من كه توضيح به نظرم قانع كننده آمده بود، خيالم راحت شد و ديگر هيچ وقت به مرگم در دوازده سالگي فكر نكردم
(«هسته هاي آلبالو» يك روز مانده به عيد پاك)
در اين مجموعه زويا پيرزاد از زاويه نگاه معصومانه پسر بچه نابالغي به مسئله «زن بودن»، «مرد بودن»، «تفاوت دينها»، «تفاوت هاي طبقات اجتماع» و «باورها» و همچنين به نحوه انتقال ارزشها و باورهاي ديرينه توسط زنان و جامعه به كودكان، مينگرد و با هوشياري مسايل را مورد سئوال قرار ميدهد
ياد روزي افتادم كه با مادرم از خريد برميگشتيم. نزديك باز شدن مدرسه ها بود. كيف نو خريده بوديم و كفش و كاغذ كادوي چهارخانه صورتي و آبي براي جلد كردن كتاب و دفترهايم.
از مغازه كه بيرون آمديم به مادرم گفتم«فكر ميكني صاحب مغازه راست ميگفت توي كارخانه كاغذسازي كاغذ كادوها را برايش روي زمين پهن ميكنند كه رويشان راه برود و انتخاب كند؟»
مادرم خنديد. «چرا بايد دروغ ميگفت؟»
يك دستم توي دست مادرم بود و با دست ديگر لوله كاغذهاي رنگي را گرفته بودم. داشتم فكر ميكردم چه كيفي دارد آدم روي كاغذهايي به اين قشنگي راه برود كه مادرم جيغ زد.
جوان لاغري بود. كيف مدرسه و جعبه كفش از دست مادرم افتاد و دستهايش رفت روي سينه. جوان لاغر ميخنديد و ميدويد. مادرم بلند بلند چيزهايي ميگفت.
زن رهگذري خم شده بسته ها را برداشت داد دست مادرم و گفت«بيشرفها! انگار خودشون خواهر مادر ندارند!»
مردي دست در جيب، جلو مغازه اي ايستاده بود و لبخند ميزد.
مادرم زد زير گريه. بسته ها را داد به من، با دو دست يقه پاره لباسش را چسبيد و تا خانه گريه كرد. اين لباسش را چقدر دوست داشتم. يقه اش تور بود و از گردن تا كمر دكمه هاي ريز مرواريد شكل داشت. به خانه كه رسيديم، گريه مادرم بيشتر شد. پدرم ماجرا را كه شنيد روزنامه را ورق زد و گفت«تا تو باشي لباس هاي آنچناني نپوشي!» دهان مادرم اول باز ماند، بعد لب هايش به هم چسبيد و شد يك خط باريك. به اتاقم رفتم و كاغذهاي رنگي را پهن كردم روي زمين. آن قدر رويشان راه رفتم تا پاره شدند.
(«بنفشه هاي سفيد» يك روز مانده به عيد پاك)
زويا پيرزاد در سكوتي فروتنانه و با هشياري بسيار مينويسد. زويا پيرزاد يكي از بهترين نويسندگان معاصر ايراني است. زويا پيرزاد درد زن بودن در يك جامعه بسته شرقي را در داستانهايش به خوبي تصوير كرده است
چراغ ها را من خاموش ميكنم، زويا پيرزاد، نشر مركز، چاپ اول: اسفند 1380، 293 ص
«چراغ ها را من خاموش ميكنم»، «مادام بوواري» اثر گوستاو فلوبر نيست ولي ملال زندگي زن شوهرداري مانند اما بوواري را با خود دارد. «چراغ ها را من خاموش ميكنم»، «خانم دالووي» اثر ويرجينيا وولف نيست اما كلاريس همانند «كلاريسا دالووي» زن شوهرداريست كه در سكوت به نظاره عبور ملال آور زمان و روزمره گي زندگي و تاريخ پيش روي خود نشسته است. «چراغ ها را من خاموش ميكنم»، «سووشون» اثر سيمين دانشور نيست اما كلاريس هم مانند زري در ميان كشمكش هاي خانوادگي و تاريخ زمانه، با مادرانگي خويش براي دوقلوهايش قصه ميگويد و تلاش ميكند تا كشتي خانواده كوچك خود را از ورطه طوفان مشكلات و سوانح سالم به ساحل آرامش و صلح برساند. «چراغ ها را من خاموش ميكنم»، لوباي «بيگانه اي در من» اثر شكوه ميرزادگي نيست ولي مقطعي از تاريخ معاصر ايران را از چشمان زني بي طرف منعكس ميكند.
«چراغ ها را من خاموش ميكنم» اثر زويا پيرزاد داستان زني خانه دار، همسر يك مهندس شركت نفت در آبادان است. كلاريس با پسر نوجوان و دو دختر دوقلويش در آبادان دهه سي / چهل است. دوره رونق نفت و هجوم خارجي ها و حمله ملخها به آبادان و از سوي ديگر حركت جنبش هاي آزادي خواهانه و لائيك و تلاش هايي از جانب نهضت زنان در ايران.
تالار غذاخوري شلوغ نبود. پشت ميز نشسته بوديم و صورت غذا را ميخوانديم كه صداي زيري گفت:«شب بخير.» پاپيون خانم نورالهي آبي كمرنگ بود با گلهاي ريز قهوه اي.
آرتوش بلند شد صندلي تعارف كرد و خانم نورالهي گفت«مزاحم نيستم؟ ديدم آمديد، گفتم سلامي عرض كنم. داشتم با آقاي سعادت ترتيب سخنراني جمعه آينده را ميدادم.» دست كشيد روي سر دوقلوها و به آرمن لبخند زد. آرتوش گمانم از سر ادب موضوع سخنراني را پرسيد. خانم نورالهي گفت«تاريخچه حقوق زن.» و به من نگاه كرد. «حتما فرصت نداريد، وگرنه خوشحال ميشدم تشريف مي آورديد.» باز دست كشيد به سر دوقلوها و خداحافظي كرد و رفت.
غذا كه سفارش داديم آرمينه گفت«ماما، حقوق زن يعني چه؟» آرسينه تكرار كرد «حقوق زن يعني چي؟» صورت غذا را برگرداندم به پيشخدمت و گفتم«بزرگ شديد ميفهميد.»
در كتاب صلح جويانه «چراغ ها را من خاموش ميكنم»، برخلاف «مادام بوواري» و يا «خانم دالووي» سخني از خودكشي در ميان نيست. در كتاب «چراغ ها را من خاموش ميكنم»، برخلاف «سووشون» و يا «بيگانه اي در من» هيچ شهادت و هيچ قتل و يا مرگي رخ نخواهد داد. در كتاب «چراغها را من خاموش ميكنم» زندگي عليرغم همه فراز و نشيب ها هم چنان با كندي و ملال جريان دارد.
«چراغ ها را من خاموش ميكنم» يكي از موفق ترين و محبوب ترين كتابهاي سال گذشته بود. خواندن كتاب خوشآيند «چراغ ها را من خاموش ميكنم» را به همه آنهايي كه بزرگ شدند و به معناي حقوق زن در كشوري مانند ايران پي بردند و همچنين به آنهايي كه بزرگ شده اند و هنوز هم به «حقوق زن» پي نبرده اند توصیه می کنم. زويا پيرزاد درد زن بودن در يك جامعه بسته شرقي را در داستانهايش به خوبي تصوير كرده است.
+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 16:15  توسط چشمان زنان
|

فیلم تولد از نگین کیانفر
نمی دانم فیلم تولد ساخته نگین کیانفر را دیده اید یا نه؟ این فیلم با نگاهی تازه نسبت به مسئله ی تغییر جنسیت در ایران می نگرد. راستی زن بودن چیست؟ به قول سیمون دوبووا در کتاب جنس دوم: برای زن شدن و برای زن بودن همیشه بایست خود را توضیح داد و خود را از نو تعریف کرد چرا که ساختار جامعه و زبانٍ جامعه و خلاصه همه چیز مردانه است.
در قرون گذشته، نویسندگی نیز حرفه ای مردانه بود و زنان به ناچار پشت نام های مستعار مردانه پنهان می شدند و داستانهای خود را مینوشتند. سه خواهر نویسنده، خواهران برونته، سه زن هنرمند با قلمی توانا و ماندگار، بار مصیبت زن بودن در جامعه ی مردانه را میکشیدند و با نامهایی مردانه داستانهای خود را نوشتند. رنج زن بودن و خلاقیت نویسنده در کار نویسنده ی توانا و بی نظیری مانند ویرجینیا وولف تلاقی درخشانی دارد.
ویرجینیا وولف در رمان اورلاندو، روحٍ شعر و ادبیات را در قالب پسرکی به نام اورلاندو متبلور می سازد و این جوان شاعر در نیمه ی رمان تغییر جنسیت می دهد و زن می شود، زن شدنٍ اورلاندو آنقدر طبیعی اتفاق می افتد که نیازی به هیچ توجیه علمی نیست. اورلاندو می خواهد زن باشد و از زن بودن خود خوشنود است. همین. اورلاندو می خواهد مادر باشد و از مادر بودن خود خوشنود است همین. ادبیات به سمت زنانگی می رود. روحٍ ادبیات در جستجوی زنانگی است چون دیگر از زبان مردانه و منطق مردانه و سلطه ی مردانه خسته شده است.
بارها از من خواسته اند تا در مورد ادبیات زنان ایران مطلبی بنویسم ، بنابر این از فرصت استفاده کرده و باز لازم می بینم یادآور شوم هر گاه زنی قلم به دست گرفت و چیزی نوشت و یا هر شخصی به مسئله زنان پرداخت لزوماً آن نوشته کاری فمینیستی و نویسنده اش هم نویسنده ای فمینیست نیست و آن اثر نیز به ادبیات فمینیستی تعلق ندارد. سیمون دوبوا در کتاب جنس دوم به زنانی اشاره می کند که زندانبان اند و مسئله جنسیت و یا صرفاً به صورت بیولوژیکی زن بودن، لزوماً آنها را با زنان زندانی در یک جبهه واحد قرار نمی دهد و باز از زنانی که به سوی فاشیسم رفتند و در جهت سرکوب زنان دیگر دست به کار شدند و یا حتا در این زمینه بر مردان پیشی گرفتند. استفاده از زنان برای سرکوبٍ زنان در میدان هفت تیر، باز نمونه ای واضحی برای این پدیده است. پس هر حرکتی توسط زنان را لزوماً نمی توان حرکت زنانه و یا فمینیستی نام نهاد.
هیچ قصد ندارم نویسندگانی را که نام می برم در این کفه قرار بدهم ولی داستانهای خانم گلی ترقی و یا به دنبالش فرخنده آقایی حاوی نوعی زنانگی به معنای ضعیفه نویسی اند و بیشتر به ادبیاتٍ مردپسند تعلق دارند. خانم ترقی علیرغم قلم شیوا و آگاهی داشتن بر فنون و شگردهای نویسندگی امروز جهان، جهان بینی مردانه ای دارد که بر تمام داستانهایش استوار است. او غالب شخصیتهای اولیه داستانهایش مردان و یا پیرمردان هستند و اگر هم زنی در این میان باشد چیزی جز یک دختربچه ی ننر و لوس نیست.
در داستانهای مهاجرتٍ گلی ترقی نیز زنانی که دیده میشوند یا دختر بچه اند و یا پیرزن، یعنی برای فرار از زنانگی می رود به قبل از بلوغ و یا پس از یائسگی! گلی ترقی همیشه از زن بالغ و زنٍ شکوفای عاشق فرار می کند. او گاه دست به دامن تمثیل می شود و یا با شوخ طبعی و مسخره بازی از زن بودن خود طفره می رود.
زنان در داستانهای گلی ترقی اگر از طبقه بالای جامعه باشند شاهدان ساکت روزگار اند و اگر از طبقات پایین جامعه، هیولاهای چند چهره ای مانند داستان خدمتکار و یا موجودات قرون وسطایی و روستایی ایی مانند ننه انار که انگار به داستانها و افسانه های فولکلوریک و قصه های کودکان تعلق دارند. زنانگی برای گلی ترقی چیز بامزه ایست که می شود تا ابد تحقیرش کرد و برای یک عمر به آن خندید و مسخره اش کرد.
زنانگی داستانهای فرخنده آقایی از نوع دیگریست، زنانگی در داستانهای فرخنده آقایی همان راز کوچک هستی بود، چیزی شوم و پنهان مانند یک غده ی سرطانی مرگبار که در شکم زنی نهفته بود و از این رو زن مدام در سکوت رنج می کشید. غده ای که دیگر طاقت نیاورد و در کتاب جنسیت گمشده با افزودن مقدمه ای علمی!!! و مستند!!! این غده ی نکبت بار زنانگی را کند و انداخت دور و در پایان مانند توابی پشیمان از زن شدن و زن بودن خود افسوس و حسرت روزهای مرد بودن خود را خورد. مسلماً حکومتٍ مردسالار ایران تاکنون بسیار از این موضوع خشنود شده است و حتماً از ایشان تقدیر شایانی به عمل خواهد آورد.
نویسندگان دیگری هم هستند که آثار خود را از بوی ادویه و چاشنی غذا پر می کنند و گاهی با ایجاد یک حمام زنانه ما را دچار این توهم می کنند که دارند ادبیات زنان می نویسند در حالی که مجلس سفره زنانه و روضه زنانه و همایش انبوهی زن و غذا و ادویه و عطر یک روبنای ظاهری و تصوری مردپسندانه است از زن. زن نه در حمام نهفته است و نه در آشپزخانه حضرت آقا! زن، موجودیست مانند تو دارای هوش و حواس و درایت و اگر هر دقیقه توی سرش نزنی و مدام تحقیر و سرکوبش نکنی و هر روز جوانه هایش را نتکانی شاید روزی بتواند گل و میوه دهد.
فقط یک مقایسه کوچک: اگر در قرن بیستم اورلاندو زن شد و شعر گفت، در ایران کنونی و قرن بیست و یکم خانم فرخنده آقایی از زن بودن خود استعفا داد و آن را راز شوم هستی دانست. اینها را نوشتم که بگویم تفاوت ره از کجاست تا به کجا و خلاصه هر داستانی ادبیاتی فمینیستی نیست هر نویسنده زنی هم از زن بودن خود خوشنود نیست.
ولی من خوشحالم یک زنم و می خواهم زن بمانم و این راز هستی را بگشایم و بفهمم. باقی را بعدها خواهم نوشت. فکر می کنم همین برای امروز کافی است. فیلم تولد را ببینید. بعداً باز با هم در مورد ادبیات زنان حرف میزنیم.
فقط مانند فردی که در این فیلم با جنسیت خود آشتی می کند و پای زنانگی نوپای خود می ایستد لازم است که ما هم از نو متولد بشویم و تولد خود و ورود خود را به گستردگی این هستی زنانه جشن بگیریم ... اینطور نیست؟
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 20:21  توسط چشمان زنان
|