تبليغاتX
چشمان زنان

چشمان زنان

این وبلاگ جهت انتشار مطالب مخصوص زنان ایجاد شده است

دکتر نون زنش را از مصدق بیشتر دوست دارد

معرفی کتاب دكتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد، شهرام رحيميان، تهران، انتشارات نيلوفر، زمستان 1380، 111 صفحه، 750 تومان
پيش از اينها اين كتاب يك بار در خارج از كشور (در مجله بررسي كتاب، چاپ آمريكا) چاپ شده بود و حالا در داخل ايران چاپ شده
است. چاپ اول "دكتر نون . . ." در آمريكا را با چاپ اول "دكتر نون . . ." در ايران مقايسه نكرده ام تا ببينم اين دو دكتر، هر دو، در هر جا كه باشند زنشان را به يك اندازه دوست دارند و يا اينكه در شيوه ي دوست داشتن دكتر محسن نون در ايران ديگرگوني هايي رخ داده است. در نتيجه نميدانم اين دو نسخه با هم چه فرقي دارد و نميدانم چرا وقتي اثري در داخل ايران به چاپ ميرسد چاپهاي خارج ‌از كشور ناديده انگاشته ميشود، طوري كه انگار هرگز وجود نداشته است. به هر حال دكتر نون داستان بسيار پركشش و جذابي است كه به راحتي و با كمال ميل ميشود آن را خواند و درباره اش بحث كرد. دكتر نون و همسرش ملكتاج و دكتر مصدق (دكتر مصدق در يك
اثر داستاني) شخصيتهاي اصلي داستان را تشكيل ميدهند. داستان از شور و طنز و زنده دلي و شيطنت سرشار است.
به ملكتاج گفتم: "ميدوني، بدون عشق ورزي گرفتن خوابيدن حرومه." ملكتاج گفت: "آره به خدا. خيليم حرومه. تا وقتي پير نشديم، بايد از جوونيمون حداكثر استفاده رو بكنيم." اعتراض كردم: "يعني وقتي پير شديم، ديگه از اين كاراي لذت بخش خبري نيست؟" ملكتاج سينه ي عرق كرده و پرمويم را بوسيد و گفت: "نه، خبري نيست. من نميذارم كسي تن پير و چروكيده منو ببينه." فرق سر ملكتاج را بوسيدم و گفتم: "حتي من؟" ملكتاج موهاي سرش را به سينه ام ماليد و گفت: "مخصوصا تو. مگه قراره كس ديگه اي هم به جز تو تن لخت منو ببينه؟"گفتم: "پس تا پير نشديم بايد بجنبيم." ملكتاج گفت: "امشب به اندازه كافي جنبيديم. بقيه اش براي فردا."
دكتر نون بين عشقش به ملكتاج و تعهدش به دكتر مصدق درمانده است. دكتر مصدق سالهاست كه مرده است ولي درگيري ذهني و دودلي بين تعهد سياسي و از سوي ديگر حفظ زندگي خصوصي و انتخابي بين اين دو راه، و سرانجام مصاحبه و اعتراف در زير شكنجه و تهديد، روح دكتر نون را متلاشي و زندگي زناشويي او را نابود كرده است.
صورتش (صورت ملكتاج) زير مهتاب چقدر ستمديده بود در سايه روشن ماه، از دلزندگي و ناز و نعمت گذشته خبري نبود. پيشانيش را بوسيدم. از خواب پريد. گفتم: "ملكتاج، آقاي مصدق گلاي باغچه تو رو پرپر كرد و توي تمام حياط پخش، كرد. ميخواست بياد‌ صفحه ي آهنگهاي دلكش رو هم بگيره بشكونه كه من جلوشو گرفتم." ملكتاج خواب آلود گفت: "خوب كردي كه جلوشو گرفتي. بابت اون گلها هم عيبي نداره. دوباره ميكارم. حالا برو بگير بخواب! به آقاي مصدقم بگو كه بگيره بخوابه و ديگه از اين كارا نكنه!"
كشمكش هاي دروني و فشارهاي روحي بسيار، دكتر نون را دچار روان پريشي كرده و روان او به دو پاره تقسيم شده است. محسن و دكتر مصدقي كه در درون محسن زندگي ميكند. مجموع اين دو شخصيت در درون محسن باعث ميشود كه محسن به شكلي ساديك به آزار ملك تاج و خود و ويران گري بپردازد.
چند بار ديگر هم آقاي مصدق رفت توي حياط و گلهاي من و ملكتاج را از ريشه درآورد و در تمام حياط پراكند. ملكتاج سر سفره صبحانه اندوهگين گفت:«محسن، چرا گلا رو لگدمال ميكني؟ چرا شاخه گلا رو ميشكوني؟» مگه نميبيني با چه زحمتي ميرم اين گلا رو تهيه ميكنم و مي آرم توي اين باغچه ها ميكارم؟»
دكتر مصدق نيمي از وجود محسن بود و ملك تاج نيمه اي ديگر. در پايان از ملك تاج جنازه اي باقي ميماند كه پاره ديگر دكتر نون هم هست. دكتر نون جسد ملك تاج را از سردخانه بيمارستان ميدزدد و به خانه مي آورد و با آن جسد عشق ميورزد. پايان داستان مرگ ملك تاج و دكتر نون و دكتر مصدق با هم، هم زمان است.انگار كه در زندگي ما ايرانيان سياست زده و متعهد هيچ جايي براي زندگي خصوصي و عشق ورزيدن نيست و نبايد يك متعهد سياسي به نيمه ديگر خود اهميتي بدهد يعني در واقع در ذهنيت مردانه سياسي هيچ اهميتي نبايد به نقش زن داد. نقش تعهد سياسي در زندگي دكتر نون تا آنجاست كه هميشه دكتر مصدق (نماد تعهد سياسي) به عنوان عاملي فاصله برانگيز در زندگي او خود را نشان ميدهد و او را دچار احساس گناه ميكند. دكتر مصدق باعث ميشود كه محسن نون به خاطر تعهد سياسي اش خود را سانسور كند و حتي از خير عشق بازي با همسرش ملك تاج بگذرد.
دروغ نميگفتم. چند ماه بعد از آزاديم، آقاي مصدق توي اتاق خوابمان مي آمد و از آن به بعد هميشه در آنجا حضور داشت. هر وقت هوس تن ملك تاج به سرم ميزد، ميگفت:«محسن، جلوي چشم من نه.»گفتم:«آقاي مصدق، شما شبانه روز، مثل سايه، دنبال منيد. پس كي؟»آقاي مصدق گفت:«نميدونم. جلو چشم من با زنت عشق بازي نكن!»ملكتاج گفت:«محسن، ديوونه شده اي؟ با كي داري حرف ميزني؟»
«دكتر نون...» درست است كه به «ادبيات مهاجرت» تعلق دارد ولي در عين حال، مانند بسياري از رمانهاي ايراني بسيار تحت تاثير «بوف كور» صادق هدايت است. البته دكتر نون نه اندازه راوي بوف كور زن ستيز است و نه نسبت به زنش بدبين، و از اول، از ملك تاج فرشته اي نميسازد تا بعدا آن فرشته را فاحشه اي ببيند و او را به قتل برساند، ولي دكتر نون زير بار چيرگي دكتر مصدق بر روان و سپس به دنبال آن چيرگي او بر جسمش، له شده و زندگي خصوصي او و ملك تاج نابود ميشود.
گفتم:«آره ملكتاج، همه چيز تموم شد. تو مردي. آقاي مصدقم مرد. من هم مردم.»
«دكتر نون...» يك مسئله مهم و همه گير را مطرح ميكند و آن مسئله حد و حدود مرزهاي بين اخلاقيات سياسي و زندگي شخصي در فضاي تنگ و خشن سياسي نسل گذشته و افشاي سختگيري هاي بي مورد و اخلاقيات عابدانه و خشك در بين سياسي هاي ايران است. «دكتر نون...» رواج رفتار و اخلاقيات عابدانه و ايجاد فضاي خودآزارانه و ديگر آزارانه و بيمار گونه اي كه بين روشنفكران سياسي متعهد رايج است را افشا ميكند و چهره اي زميني از مبارزان زاهدنما ارائه ميدهد. «دكتر نون...» از رمانهاي خواندني و پر طرفدار اين سالهاست. شهرام رحيميان متولد 1338 است و در آلمان زندگي ميكند. شهرام رحيميان كتاب را به پدرش تقديم كرده است
شهروند 909 جمعه 9 مرداد1383
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 16:17  توسط چشمان زنان  | 

فروغ تولدت مبارک!

ده ساله بودم كه "فروغ" مرد. آن روز عصر زمستاني، دايي محمود‌ آشفته و پريشان خبر مرگ "فروغ" را با خود به خانه ما آورد. هميشه او بود كه عصرها خبرهاي تكان دهنده را با خود به خانه ي ما ميآورد. آن روز هم. دو سال پيش با چشمهاي خودش ترور "حسن علي منصور" را در خيابان ديده بود و آن روز دوشنبه بيست و چهارم بهمن ماه سال هزار و سيصد و چهل و پنج: "حوالي ساعت چهار و نيم . . . تصادف كرده . . . خودش پشت رل بوده . . ." مادرم كه همه ي عصمت و عفت جهان است با چشمان درشت هميشه هراسانش پرسيد: "كي؟" و پدرم كه نام شاعره اي را براي من انتخاب كرده است جواب داد: "خانم فرخ زاد . . . حيف! . . . جوان بود! . . . بچه ي اميريه بود! . . ." فروغ" با همه ي جواني اش ميتوانست مادرم باشد. يادم هست كه كمي بعد، با پول توجيبي ام كتاب كوچكي در قطع جيبي خريدم: "برگزيده اشعار فروغ فرخزاد". بچه مدرسه اي بودم و كتاب را مثل كتاب هاي درسي با كاغذ رنگي و نايلون جلد كرده بودم. شعرها كلماتي ساده داشتند. خواندن لغت هاي كتاب آسان بود. مثل ديوان مولوي يا شاهنامه سنگين هم نبود تا مچ دستم را به درد بياورد. كوچك و سبك بود. آن روزها از تمام افسانه هاي جهان پر بودم و فقط به شعر "رويا" خودم نزديك ميديدم چون خيال پردازي دخترانه و كودكانه اي بيش نبود. "رويا" را كم كم حفظ كرده بودم. "بي گمان روزي ز راهي دور ميرسد شهزاده اي مغرور" شاهزاده ي مغرور هيچوقت نيامد! يا لااقل تا امروز كه پيدايش نشده است! بعد "علي كوچيكه" كه خودم بودم و ترس هايم از تاريكي و حوض آب و عمق هر چيز تاريك و ناشناخته. آسمان دشت ستاره اي بود كه در پشت بام خانه آويزان بود و "خدا" نيمه شب ها در آنجا قدم ميزد و دنياي آش رشته و غيبت كردن خاله خانباجي هاي روزهاي تعطيل كه من مثل "توم ساير" و "هاكلبري فين" هميشه از همه ي آنها ميگريختم، پناهگاهم غاري كوچك در پشت رختخواب ها در ميان راه پله بود. كلاس هفتم، پنهاني، باز با همان پول توجيبي كه هيچوقت كفافم را نميداد چون مرتب و به موقع زياد نميشد، تمام كتابهاي "فروغ" را خريده بودم. شعر "عاشقانه" را بدون غلط از بر بودم. عادت پدري بود. شعرهايي كه دوست داشتيم را آنقدر ميخوانديم تا اينكه كاملا حفظمان ميشد. همان وقت ها، بلوغ به كندي و به تلخي در وجودم شكل ميگرفت و ميديدم كه ديگر قسمتهاي بدنم را كه جزيي از خودم هستند باز نميشناسم. بيرحمانه و ظالمانه ميروييدند و روح كودكانه ام طاقت بار اين دگرگوني عظيم جسمم را نداشت. آن وقت ها از چيزي كه هنوز هم دقيقا نميدانم چيست گونه هايم بي اختيار گل ميانداخت و از همه ميگريختم. غار كوچكم در پشت رختخواب ها لو رفته بود و من به بيغوله هاي شخصي ذهن فرار ميكردم. چرا كه مادرم كه تمامي مهر و محبت عالم است نياموخته بود كه بي پروا بيانديشد و بي پروا فكر كند و زنانگي خودش را با كلمات بيان كند تا برايم از اين قلمرو ناشناخته سخن بگويد. پس خيلي چيزها را نميبايست ميگفت. همان زمان ها، به "فروغ" پناه ميآوردم تا از تجربه هاي دردناك و يا خونين بلوغ برايم بگويد كه به "رشد دردناك سپيدارهاي باغ ميمانست كه از فصل هاي خشك گذر ميكردند." آن وقت "فروغ" مادرم ميشد. خواهر بزرگم ميشد و بي پرده و صميمانه از اين سرزمين ناشناخته و ممنوع، از كشف و لمس جسم و از خودش ميگفت كه مثل همه مان بود. بعدها، وقتي كه بدون پيراهن بلند سپيد، با همه ي تورهاي درازي كه به دنبال خود ميكشند، بدون مهريه، بدون حلقه در سكوتي مسخره و بهت آلود به آن ازدواج تحميلي و فرسايشي با خانواده ي «قد كوتاهان» تن دادم؛ به «فروغ» فكر ميكردم كه در زير آسماني كه پر از طنين كاشي آبي بود، ناگهان در آئينه نگريسته بود و «عروس خوشه هاي اقاقي» شده بود. ولي در آن روز، من حتي آئينه اي هم نداشتم تا به تصوير غم انگيز خودم خيره شوم. گذاشتم روزها، ماه ها، و حتي سالهايي از زندگيم مسموم شود. تا روزي كه بالاخره جرأتش را يافتم تا اين «پيوند سست دو نام... در اوراق كهنه يك دفتر» را تصحيح و پاك كنم. و عشق؟ ــ عشق كه هميشه غايب بود. يا بيشتر به «خورشيد يخ بسته» ميمانست تا «بوته ي گر گرفته خورشيد». گفتم كه، غايب بود. هميشه غايب، غايب. گاهي با خود شعر «فروغ» را زمزمه ميكردم: "مرا به زوزه ي دراز توحش در عضو جنسي حيوان چكار؟ مرا به حركت كرم در خلاء گوشتي چكار؟ مرا تبار خوني گل ها به زيستن متعهد كرده است. تبار خوني گل ها، ميدانيد؟" خيلي طول كشيد تا توانستم نيرو بگيرم تا از نو روي پاهاي ناتوانم بايستم و توان دوباره به زندگي ادامه دادن را پيدا كنم. چند وقت پيش، هنگامي كه خبر كشته شدن دوست ديرينه ام، «مري دارش» را در يك تصادف اتومبيل، در جاده شيراز به من دادند، باز بي اختيار به ياد «فروغ» افتادم. چون كه دوستم، مري» كه دختر سرهنگي ارتشي بود، در بيست سالگي با يك هواپيماي ارتشي تنهايي به فرانسه آمد، مري سعي كرده بود تا همان تجربه ي پيشين «فروغ» را در خود تكرار كند. حالا، تصوير صفحه حوادث روزنامه اطلاعات سه شنبه بيست و پنجم بهمن ماه سال هزار و سيصد و چهل و پنج، تصوير اتومبيلي با درهاي باز، با رنگ سبز انگوري چشمان «مري»، ديگر در ذهنم درهم و مخلوط شده است. امروز نزديك چهل سال از مرگ «فروغ» ميگذرد. روزي نيست كه به زندگيش يا شعرش فكر نكرده باشم. هم چنان كه شبي نيست كه بدون غزلي از «حافظ» به خواب رفته باشم. حس ميكنم كه «فروغ» در وجود ما و با ما به حيات خودش ادامه ميدهد. و ما او را تكراركنان با خود حمل ميكنيم. زني كه تقديرش اين بود كه خياطي و خانه داري را خوب بداند، در شانزده سالگي ازدواج بكند، در هيجده سالگي بچه دار بشود و خوشبختي اش در گرو يك آبستني مداوم باشد. «فروغ» با فكري گسترده به تقدير شوم زنان هم نسل خويش پشت پا زد. او تصميم گرفت كه به زندگي خود معنايي تازه ببخشد. «فروغ» خواست مستقل باشد و مستقل شد. فروغ زني است كه توانست همه ي مردان غريبه و آشنا را دور خودش جمع كند و بالاخره وادارشان كند كه در برابرش سر تعظيم و تحسين فرود بياورند، حتي اگر حالا در گور خفته باشد. فروغ، همان زني كه به گنجشك ها و آفتاب سلام ميگفت و دستهايش را در باغچه ميكاشت تا سبز شوند. فروغ، زني آغشته به بوي شب. فروغ، تك و تنها در ميان ويرانه هاي باغ هاي تخيل. فروغ، زني كه روي پاهاي خودش ايستاده بود. «فروغ» زني از تبار خوني گلها! «فروغ» زني در سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 17:57  توسط چشمان زنان  | 

کافه ترانزیت: زنی نو، طرحی نو/ از مهستی شاهرخی

بارها خواستم چند خطی در مورد سینمای فمینیستی ایران بنویسم و فرصتی میسر نشد تا کافه ترانزیت، بنابر این از فرصت استفاده کرده و لازم می بینم یادآور شوم هر کسی زن بود و یا هر شخصی به مسئله زنان پرداخت لزوماً فمینیست نیست. سیمون دوبوا در کتاب جنس دوم به زنانی اشاره می کند که زندانبان اند و مسئله جنسیت و یا صرفاً زن بودن، لزوماً آنها را با زنان زندانی در یک جبهه واحد قرار نمی دهد و باز از زنانی که به سوی فاشیسم رفتند و در جهت سرکوب زنان دیگر دست به کار شدند و یا حتا در این زمینه بر مردان پیشی گرفتند. استفاده از زنان برای سرکوب زنان در میدان هفت تیر نمونه ای واضحی برای این پدیده است. پس هر حرکتی توسط زنان را لزوماً نمی توان حرکت فمینیستی نام نهاد.
اینجا می خواهم به کاری تطبیقی دست بزنم و از مقایسه فیلم کافه ترانزیت از کامبوزیا پرتوی (1384/2005) با چند فیلم پر هیاهوی قبلی، فیلمهایی مانند روسری آبی (1373) و بانوی اردیبهشت(1376) و زیر پوست شهر (1378) از رخشان بنی اعتماد و ده از عباس کیارستمی (1380) و دایره از جعفر پناهی (1381) و بالاخره واکنش پنجم (1381) از تهمینه میلانی به نتایجی برسم. پس در نتیجه کمی به عقب برمی گردیم و با هم چند فیلم را مرور می کنیم:
فراموشمان نمی شود که در دایره، فیلم از پشت میله های زایشگاه و با تولد دختری و شیون مادر زائو آغاز می شد و همه زنان که یکی پس از دیگری از زندان آزاد شده بودند در پایان فیلم دوباره اسیر شده در انتها بی هیچ امیدی خود را باز در پشت میله های زندان می دیدند. هنوز یادمان نرفته که در فیلم دایره تنها زن چادری فیلم(فاطمه نقوی)، دختربچه اش را سر راه گذاشت تا بتواند پس از باز کردن فرزندش از سر خود، با خیال راحت به روسپیگری بپردازد و خرج خود را دربیاورد و یادمان نرفته که در واکنش پنجم نظام پدرسالار (در هیئت پدر شوهر) نظام حکومتی را زیر فشار قرار داد تا فرشته، دبیر دبیرستان (نیکی کریمی) را به زندان بیندازند و در پایان فیلم واکنش پنجم، زنان همگی شکست خورده و نومید و دست از پا درازتر به خانه ی شوهر و پدر شوهر برمی گشتند و در نهایت فرشته، با شرط و شروطی از جانب پدرشوهرش خود را در بن بستی مخوف در ته زندان بیچاره و ذلیل می یافت.
يادمان نرفته در فیلم بانوی خرداد - ببخشید - بانوی اردیبهشت از رخشان بنی اعتماد که در اوایل ریاست جمهوری دکتر خاتمی به عنوان سینمای فمینیستی محبوبیت زیادی یافت و مطرح شد(پیش از این در "بانوی خرداد" نقدی بر فیلم بانوی اردیبهشت نوشته ام که در آوای زن 37 در سال 1378/1999چاپ شد)، - بانوی اردیبهشت داستان فروغ زن فیلمساز مستندسازی بود که با پسر جوانش کامی زندگی می کرد و سایه ی ناپیدای آقای رهبر - منظورم آقای خاتمی و رهبران حکومتی نیست ها- همیشه سایه ی ناپیدای دکتر رهبر بر سرش بود و یک نوع مهرورزی استریوفونیک تلفنی بر اساس شعر و عاطفه و نیاز بین آنها در جریان بود که هیچ به نظر نمی رسید جنبه جسمانی داشته باشد و یا به رابطه ای جسمانی و زمینی و یا حتا ازدواج ختم شود بلکه با توجه به شرایط کنونی، مقدماتی بود برای ایجاد یک رابطه مهرورزی بین فمینیستهای مورد تأیید رژیم با رهبر عبا شکلاتی شان و هنرمندانی که با عوامل درون حکومت مجلس انارخوری و روابط نزدیکی دارند و در واقع پیش زمینه ای بود برای سمپاتیزه کردن زنان به آقای دکتر رهبر، رهبری که باید دورادور سایه اش همیشه بر سر ایشان باشد و در ضمن نگاهی بر اساس مصلحت زمانه به مسئله زن، به صورتی که زن هر چه بشود فیلمساز و نویسنده هم بشود، بایست در حرم پنهانی دکتر رهبر یا عبا شکلاتی ایی باقی بماند تا در آن کشور دوام بیاورد. آنهم زنی مانند فروغ که دست کمی از فروغ فرخ زاد ندارد.
امروز که به پشت سر نگاه می کنیم به خوبی می بینیم که سینمای سازشکارانه خانم بنی اعتماد در بانوی اردیبهشت راه به جایی نبرد. فیلمسازان مستندساز بیست و دوی خردادی در سایه رهبران جدید با شعر و ترانه در بهاری خیالی و به شیوه ای استرلیزه و مجازی به مسائل زنان (فیلم در فیلم و فیلمسازی فروغ مستندساز از مسایل زنان در فیلم خانم بنی اعتماد) می پردازند و در پایان به شیوه ای استریوفونیک به این نتیجه می رسند که بایست زیر سایه ی رهبری آقایان باقی ماند و در چهارچوب موقعیت ها و فرصتهای داده شده فعالیت کرد. بانوان خردادی مشکل اساسی شان نداشتن آزادی های فردی (به خصوص نداشتن حداقل آزادی برای زنان و جوانان) است و انتقادشان از دولت وقت گله ای از نحوه رفتار مأموران انتظامی و در نهایت از دخالتهای بیجای آنان در همه ی امور است و سرانجام بانوی اردیبهشت روشنفکرانه "باید سوخت و ساخت" و یا "ساخت و سوخت" را در راه پیروزی به همه خردادیان توصیه می کند.
البته خانم بنی اعتماد سریع به شتاب سرعت بی رویه ی خود در تبلیغات سیاسی برای دولت جدید پی برد و در فیلم بعدی زیر پوست شهر به انتقادی از اوضاع اقتصادی و تباهی های ناشی از جنگ و فقر مادی و فرهنگی جامعه دست زد ولی تحلیل او از مسئله ای مانند روسپیگری (که آن را به بر دوش خانواده و فرهنگ و جامعه می گذاشت و نه شرایط سخت و فقر جامعه ای به بن بست رسیده) و شیوه ی نشان دادن زنان خیابانی چنان آبکی و سطحی بود که بیشتر این بخش، بخش کمیک فیلم را تشکیل می داد. البته در زیر پوست شهر منعکس کردن شوم بختی یک مادر و رنج زنی کارگر، هسته ی فیلم را می ساخت و با زنی مانند ننه دلاور، رخشان بنی اعتماد از سینمایی تبلیغاتی فاصله گرفت و به سینمای جنگ و پس از جنگ پیوست و همین رخشان بنی اعتماد را نجات داد. خوشبختانه زن کارگر مانند ریحان در فیلم کافه ترانزیت نه زیبایی شکننده ی فرشته وار نیکی کریمی را داشت و نه روشنفکری فروغ را دربانوی اردیبهشت و نه هالویی دختر کارگری که در روسری آبی صیغه پیرمردی شد. کارگر بودن و باز هم کار کردن، پایانی باز (گشوده) برای روسری آبی و زیر پوست شهر ایجاد می کرد و فیلم مانند دایره و یا واکنش پنجم با پایانی بسته و در بن بست زندان تمام نمی شد طوری که در پایان نتیجه می گرفتیم در هر حال علیرغم همه ی بدبختی ها زندگی همچنان ادامه دارد و ما کار خود را می کنیم و به راه خود می رویم. غرضم از گفتن این حرفها این است که سینمای خانم بنی اعتماد یا خانم تهمینه میلانی با شرکت زنان و بر اساس زندگی زنان بیش از آن که فمینیستی باشد سینمایی دقیقاً سیاسی و حساب شده و شدیداً ایدئولوژیک است و در فیلم هایی از این قبیل فمینیسم آلت دست فیلمساز می شود تا به هدف سیاسی و یا پیام سیاسی خود برسد.
البته مسئله ی سانسور را نباید نادیده گرفت ولی ایراداتی که می بینم فراتر از سانسور و یا حذف بخش یا بخش هایی از فیلم است و بیشتر گرد اندیشه اصلی فیلم دور می زند.
در فیلم واکنش پنجم زنان پس از آن همه مبارزه شکست خورده اند و همبستگی گروهشان نیز از هم پاشیده شده است ولی پدر شوهر و یا پدرسالار هیچ خم به ابرو نمی آورد. او نه کوتاه می آید و نه رحم می کند و نه به این همه مبارزه نظری می افکند. جنبش زنان به پدرشوهر حتا تلنگری هم نزده است چه برسد به این که کاخ فرمانروایی پدرسالاری دیرینه و پایدار او را فرو بریزد و ویران کند. فقط پسر جوانش است که از او می پرسد: اگر منهم بمیرم شما با زن و بچه ی من این طور رفتار خواهید کرد؟ در نتیجه پدرشوهر به خاطر پسرش و واسطه گی اوست که برای عروسش شرط و شروطی برای آزادی می گذارد. فیلم واکنش پنجم با نگاه پر سئوال و نگران زن فرشته ای از آینده ای مبهم و ترسناک در زندان تمام شود.
واکنش پنجم گرچه همبستگی زنانه و مبارزه ی گروهی آنان و سازماندهی زنان را به نمایش می کشد ولی در پایان همه را خوار و ذلیل نشان می دهد و پدر - مرد سالاری را پایدار می داند. واکنش پنجم هیچ گونه تحلیل عمیقی از ابعاد و چگونگی ریشه های این پدر - مرد سالاری همیشه مسلط بر جامعه و زن نمی دهد. راه حل پیشنهادی فیلمساز نیز بسیار مردسالارانه و ضد فمینیسم است چراکه در پایان نتیجه گیری می کند که این مردان جوان هستند که باید مردان گذشته را مورد سئوال قرار دهند تا با زنان مانند پدران خود رفتار نکنند و آنها پیروی نکنند! در واکنش پنجم نسل جوان حتا جرأت نمی کند که در برابر نسل پدر قد علم کند بلکه در پایان خیلی دست به عصا و سر بسته و محترمانه پدر را مورد سئوال قرار می دهد. در پایان دیگر هیچ بحث برابری جنسیتی مطرح نیست بلکه مردان و مردان اند و زنان همیشه تحت سلطه ی مردان. واکنش پنجم با توجه به این که همه ی زنها شاغل اند و فرشته - که نمی دانم چرا هی یادمان می رود او یک عروسک چینی نیست بلکه دبیر دبیرستان است و برای خودش آدمی است و حقوقی دارد و دستش توی جیب خودش می رود و برای نان شب لنگ کسی نیست - این نوع خاک برسری و خواری بسیار غلو شده به نظر می رسد.
اشکال فیلم دایره در ساختار آن بود که هنوز هم می شود با یک مونتاژ جدید فیلم را از آن دایره تنگ و عبوس و مخوف و بی نتیجه نجات داد. کافیست در فیلم دایره صحنه ی اول یعنی تولد نوزاد دختر را از اول فیلم به انتهای فیلم منتقل گردد و ساختار فیلم واژگون شود تا نوید زنی نو و شاید طرحی نو را بدهد و بتواند فیلمی فمینیستی تلقی شود ولی فیلم با سیاهی و نومیدی بدون هیچ نویدی از آینده و نسلی دیگر و نسلی شاید آزاد، همه زنان را مانند زنان خیابانی در مرکز دایره و در زندان گرد می آورد و در آنجا که هیچ روزنه ای به دنیای آزادی نیست به پایان می رسد. البته یکی گریخته است ولی برای چه مدت؟ و چه آینده ای انتظار آن زن فراری را خواهد کشید؟ آیا او فقط به عنوان یک روسپی آزاد خواهد ماند؟ پایان فیلم دایره قانع کننده و همه گیر نیست و به شکل اغراق آمیزی از واقعیات جامعه ایران به دور است. آیا آن همه میله و آن همه زندان توانسته است جنبش زنان و مبارزات زنان برای کسب حقوق انسانی خود و برای رهایی خویش را سرکوب کند و همه ی زنان را در زندان حکومتی سر جایشان بنشاند؟ ساختار بسته و بی حاصل و نومید کننده ای که فیلم دایره به ما می دهد در نفس هیچ مبارزه ای قابل قبول نیست چون از هر مبارزه ای دستاوردهایی هر چند اندک برای نسلهای بعد و تأثیراتی بر زمانه خویش به جای می گذارد.
همین ایراد در مورد فیلم به ظاهر فمینیستی واکنش پنجم نیز صادق است و باز ساختار فیلم که به آیه یأس مانند است. کافی بود در پایان واکنش پنجم پدرشوهر به خاطر آبروی خود و سلامت نوه هایش کمی کوتاه می آمد و حداقل به حرمت پسر مرحومش عروس بیوه و جوان خود و مادر نوه هایش را به زندان نمی فرستاد و می گذاشت با توجه به قانون طبیعت، مادر بالای سر بچه های خودش بماند و آنها را بزرگ کند و در نتیجه به اندکی از اهداف استقلال طلبانه ی خود برسد، آنوقت واکنش پنجم می توانست واکنش مثبت و مفید و آگاهی دهنده ای باشد که نبود و کاش مانند فیلم دایره از سطله پدرسالاری و عبث بودن مقاومت حرف نمی زد و تا این حد انرژی منفی از خود سرایت نمی داد. احساس من بعد از دیدن فیلم دایره و واکنش پنجم، تلقین شکست و تضعیف روحیه ی زنان و بیچاره نشان دادن آنان و بیحاصلی مبارزه شان بود، طوری که به خصوص در پایان واکنش پنجم به این نتیجه می رسیدیم که اگر صدایمان درنیاید و جیک نزنیم حداقل سر از زندان و سیاهچال درنمی آوریم و رسوای این و آن نمی شویم.
کسانی که با عالم نمایش آشنایی دارند به خوبی می دانند که در گذشته بازیگری تئاتر شغلی زنانه نبود و معمولاً مردان به ایفای نقش زنان می پرداختند. حالا از تراژدی یونانی بگیرید و بیایید در شرق و نمایش تعزیه، به خوبی خواهید دید که در طول تاریخ و حتا در صحنه های تئاتر همیشه نقش زنان را مردانٍ زن پوش را ایفا کرده اند. زنان همیشه اسرای تاریخ و پستوها بودند و کسی آنها را نمی دید و کسی به حرفشان گوش نمی داد. روی صحنه تئاتر هم زن پوشی می آمد و نقش زن را ایفا می کرد. زن پوش، چه در تئاتر شرق و چه در تئاتر غرب سنتی دیرینه دارد. دوران بازیگری زنان در ایران نیز به قرن بیستم برمی گردد و اولین زنان بازیگر، زنان ارمنی بودند. این پدیده در دوران پس از انقلاب به شکل معکوس خود را نشان داد. نمی توانستند حضور زنان را از زمانه و زندگی خود حذف کنند. پس در ابتدا زنانی باب طبع خود آفریدند و کم کم زن پوش های زن نما با افکار مردانه آهسته آهسته همه ی صحنه ها را از آن خود کردند. تعداد زنان در فیلم واکنش پنجم و یا ده کیارستمی هیچ کمکی در گشودن مشکل زنان نمی کند بلکه فقط با خطای چشمی و حضور مجازی زنان، و با مردم فریبی، سینمایی زن پوش با مسایلی زن نما به وجود آورده است که در بقای هر چه بیشتر پدر - مرد سالاری می کوشد.
کافه ترانزیت
شناسنامه فيلم کافه ترانزیت :
فيلمنامه نويس و کارگردان: کامبوزيا پرتوی
تهيه کنندگان: امير سماواتی، بهروز هاشميان فيلمبردار: محمدرضا سکوت
تدوين: جعفر پناهی
طراح صحنه و لباس: فرهاد فارسی
صدابردار: محمد مختاری
صداگذاری و ترکيب: پرويز آبنار
بازيگران: فرشته صدر عرفايی، پرويز پرستويی
محصول: ايران و فرانسه

کافه ترانزیت به سرنوشت زنی بیوه در جامعه شرقی و پدر - مرد سالار می پردازد. ریحان زن جوان و بیوه ایست که می خواهد مستقل باشد. جامعه مرد سالار مدام در هیئت برادران شوهر بر او ظاهر می شود و برایش تعیین تکلیف می کند و بی وقفه از ریحان می خواهد که زیر سایه و سلطه ی آنها بماند. ریحان سعی می کند به دل خود راه برود و به میل خود زندگی کند و به میل خود بچه هایش را بزرگ کند. در حالی که سنت از او می خواهد که به همسری برادر شوهر متأهل دربیاید. ریحان که اهل آنجا نیست سعی می کند تحت تأثیر آنان قرار نگیرد. اخلاق جامعه در هیئت برادران شوهر مدام می خواهد او را تصاحب کند و خواسته هایش را پایمال کند و ریحان را در زندان سنتهای قبیله خود نگه دارد و مانع پیشرفت او به عنوان یک زن مستقل و خود مختار شود. برادر شوهر در عین متأهل بودن می خواهد ریحان را به حرم خویش بکشد و در چهاردیواری مطبخ خود به کار بگمارد و ریحان که از دنیا و فضایی دیگر است و باعشق با اسماعیل همسر مرحومش ازدواج کرده میل ندارد که خود و فرزندانش اسیر سنتهای آن دیار و استبداد خانواده شوهر قرار بگیرد و از اینرو ترجیح می دهد از راه آشپزی در کافه ترانزیت خرج خود و بچه هایش را تأمین کند. همه ی فیلم در همین کشاکش خلق می شود و پیش می رود و با همین کشمکش نیز به پایان می رسد.
ریحان بر خلاف زنهای دیگر آنجاست. ریحان یک زن معمولی است. ریحان فرشته نیست. البته ریحان شیطان رجیم هم نیست. ریحان مانند نامش گیاهی است روییده در دامن طبیعت زنانه ی خویش و از این روست که ریحان کاملاً با طبیعت خود آشناست و می گذارد هر چیزی سیر طبیعی خود را طی کند. ریحان تا زمانی که در قلبش عزادار است سیاه می پوشد و زمانی که نگاهش متوجه مرد یونانی می شود لباس عزا را از تن بیرون می آورد. ریحان نمی خواهد سر بار کسی باشد و ترجیح می دهد اصیل ترین هنر زنانه ی خود یعنی آشپزی و غذا دادن به دیگران را تبدیل به شغلی برای کسب درآمد کند و رستوران سر جاده را بچرخاند. ریحان به خواسته قلبی خود اهمیت می دهد و علیرغم همه ی مشکلات با برادر شوهرش ازدواج نمی کند. ریحان زنی است که می تواند "نع!" بگوید. ریحان زنی است که می تواند "بله!" بگوید. ریحان زنی است که می فهمد چه می گوید و بالاخره ریحان زنی است که به صدای قلبش گوش می دهد. ریحان زن است و ریحان مادر است و مادر به تربیت بچه هایش فکر می کند و به علائق آنها توجه دارد و چیزی را به آنان تحمیل نمی کند. بچه ها هم در کنار مادرشان ایستاده اند و در عین اینکه مادرشان را دوست دارند به او در کار رستوران کمک می کنند و اینطوری است که یاد می گیرند بایست در برابر زندگی ایستاد و اینطوری است که چرخ زندگی و اموراتشان می گذرد. در کافه ترانزیت علیرغم همه مشکلات، ریحان که نه فیلمساز است و نه نویسنده و روشنفکر هم نیست استقلال بیشتری از خود نشان می دهد و خودش تصمیم می گیرد. خوشبختانه ریحان اهل آن دیار نیست وبرخلاف فیلمی مانند روسری آبی، نگاه ریحان به عشق و یا به همسریابی، یافتن آقابالاسری برای خود و بچه هایش نیست و حتا در پاسخ به مرد یونانی ترجیح می دهد پیش از هر چیز استقلال خود را به دست بیاورد و پیدا کردن شوهری دیگر، راه حل نهایی برای او نیست.
ناچارم باز تکرار کنم که درست است که در ایران کنونی مسئله زنان شکل حادی به خود گرفته است ولی هر چه با شرکت زن بود و داستان در حول و حوش زندگی زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد دور زد لزوماً به سینمای فمینیستی ایران تعلق ندارد و بیشتر نمایشی ظاهری و سطحی و زن پوشانه و مجازی برای لوث کردن و پنهان کردن ریشه های این مشکل بزرگ اجتماعی است. نمونه ی دیگر فیلم ده است از آقای عباس کیارستمی که از روکشی زنانه برای فیلمی با تفکر مردانه تشکیل شده است. آقای کیارستمی در سال 1381 ناگهان به مسئله زنان روی آورد و قهرمان او که معمولاً مردی مجرد (گاه با پسربچه ای و گاه بی پسر بچه ای) در جاده ی زندگی حیران و گاه نومید بود تغییر جنسیت داد و به صورت زن مطلقه ای درآمد که بی وقفه در جاده روزمره گی می راند و آدمها بر او چون مسافرانی موقت نمودار می شدند. اوج تفکر مردسالارانه ی فیلمساز در صحنه ایست که زنی که مدام رانندگی می کند و در جاده یکنواخت زندگی خود مرتب می رود و آید، خانم کیارستمی به روسپی ایی که ما نمی بینیمش برمی خورد، فجیع ترین صحنه فیلم درست همین زمانی است که خانم کیارستمی (منظورم همان خانمی است که به جای آقای کیارستمی پشت فرمان نشسته و با روسپی مشغول هر و کر است) در مسیر تکراری خیابانٍ زندگی خود روسپی ایی را سوار ماشین می کند و بی اطلاعی او نسبت به شرایط اجتماعی تا به حدی است که از روسپی می پرسد برای چه این کار می کند. انگار برای روسپی خیابانی هزاران شغل و مقام و منصب وجود داشته و روسپی همه را رد کرده و داوطلبانه خواسته تن فروشی کند و جندگی را به عنوان شغل دلخواه خویش برگزیده است!!!
از کرامات و ابتکارات فیلمساز جهانی شده ی ما در فیلم ده این بود که مسئله حجاب را هم حل کرده بود. دختری که در عشق شکست خورده از فرط نومیدی سرش را از ته تراشیده و این زن بی مو در برابر دوربین بی حجاب می شود و عجیب اینست که آب هم از آب تکان نخورد!!! دوستی می گفت کیارستمی کار جالبی کرده که زن بی حجاب را نشان داد! گفتم نشان دادن بی حجابی به این شکل که دل و جرأت نمی خواهد. من شخصاً حاضرم موهایم را از ته بزنم به شرط این که قانون حجاب اجباری را بردارند و بقیه بتوانند بی حجاب شوند. نمایش دردناک و مسخره ی زنی بی مو، لوث مسئله ی حجاب اجباری است. نشان دادن بی حجابی به این شکل بی معنا کردن این مسئله و تلاشی برای گمراه کردن اندیشه ی بیننده است.
در کافه ترانزیت ریحان مانند ننه دلاور، مانند بسیاری از زنان جامعه خود، تنها راه نجات را در باز کردن فرزندانش از سر خود و به دنبالش روسپیگری نمی داند. ریحان نه تنها هرگز بچه هایش را سر راه نمی گذارد بلکه به زنی دیگر که در آستانه ی روسپیگری است پناه می دهد و کار می دهد و سقفش را با آن دختر بی پناه روسی تقسیم می کند. ریحان از دنیای بدون اغراق زحمتکشان می آید که تنها ره رهایی برایشان در تن فروشی برای تأمین زندگی نیست. و خوشبختانه ریحان کم و بیش موفق هم می شود و راستی خودمانیم مگر همه ی زنان ایران و عالم روسپی شدند تا بتوانند شکم بچه هایشان را سیر کنند و زنده بمانند؟
کافه ترانزیت در نزدیکی مرز ایران و ترکیه و عراق اتفاق می افتد و محصول مشترک ایران و فرانسه است. کافه ترانزیت در کنار مرزها ساخته شده است و سناریو و ماجرای بخش هایی از فیلم، شباهت بسیار زیادی با فیلم بغداد کافه دارد و به نوعی بغدادکافه ای ایرانی شده است. ریحان گاهی شبیه ننه دلاور در زمان جنگ می شود و گاهی شبیه زنٍ صاحب کافه، در بغداد کافه. از نکات جذاب فیلم کافه ترانزیت شنیدن زبانهای مختلف و دیدن آدمهایی از ملیتهای مختلف است چرا که کافه ترانزیت فیلم بازی است و گشوده بر روی جهان و خود را به ماندن در پشت دیوارهای عبوس محکوم نمی کند. در نهایت سادگی، کافه ترانزیت چه در محتوا و چه در ساختار فیلم باز و گشوده ایست که ذهن را به تفکر وامی دارد و به بن بست روانه نمی کند.

کافه ترانزیت فیلمی بسیار واقعگرایانه است و با نگاهی عمیق به مسئله ی زن در دوران گذار از سنت به سوی تجدد می پردازد. کافه ترانزیت به دور از فمینیسم رایج در ایران، نماد دوره گذار دردناک ایرانیان از جامعه سنتی و جامعه بسته ی شرقی به سوی جهان بزرگ متجدد و دنیای امروزی است. کافه ترانزیت، کافه ای بین راه؛ کافه ای بر سر مرز، کافه ای بین ایران و اروپا نشاندهنده مرزهای سنت و تجدد از دیدگاه آدمهای متفاوت است. هر کسی برای عبور از این گذار دردناک باید کافه ترانزیت یا این کاروانسرای بین راه را با دستان خودش بسازد. ما برای رسیدن به جامعه ای مدرن ناچاریم که سخت کار کنیم و خانه ی خود را بسازیم و مرزهای خود را مشخص کنیم و اگر زن باشیم باید بیشتر کار کنیم و بیشتر بجنگیم تا استقلال خود را به کف بیاوریم و این میسر نمی شود مگر با کار و به دست گرفتن افسار اقتصاد خانواده .
ایرادی که به فیلم کافه ترانزیت (مانند بسیاری از فیلمهای ایرانی) می شود گرفت نگه داشتن ریحان در حریم نوعی زنانگی اکتسابی است. به قول سیمون دوبوا:" ما زن متولد نمی شویم بلکه ما را برای زن بودن تربیت می کنند." از این زاویه وقتی می بینیم که ریحان با دستان کوچکش و در لباس عزا خشت می زند و پنچه در گل فرو کرده است کمی حیرت می کنیم. خیلی ساده و بی اغراق بگویم که منی که تا به حال بنایی نکرده ام اگر بخواهم دست به کار شوم لباس کار به تن می کنم و دستکش به دست می کنم. اگر چه صحنه ی خشت زنی و بنایی کافه ترانزیت توسط ریحان بسیار ساختگی و اغراق آمیز به نظر می رسد ولی با خود حقیقتی نمادین به همراه دارد. ساختن آزادی و به کف آوردنٍ استقلالٍ مادی کار گل است و برای رسیدن به آزادی و استقلال بایست آستین ها را بالا زد و به تنهایی و با دستان خالی خشت های زندگی خود را بنا گذاشت.
در کافه ترانزیت خودسانسوری هنگام ساختن فیلم در بازی ها کاملاً آشکار است و به احتمال یقین فیلم پس از ساخته شدن هم توسط کارشناسان سانسور مورد جراحی قرار گرفته است. خودسانسوری هنگام ساخت فیلم تا حدی است که مردی که می خواهد ریحان را به همسری خود درآورد حتا نیم نگاهی به چشم خریدار به او نمی افکند. انگار ازدواج برای برادر شوهر وظیفه ای ملی و میهنی است که بایست حتماً ادا شود. بیوه ی جوان و مرد یونانی، ریحان و ذکریا با هم حتا یک لحظه هم تنها نیستند و در چشمان هم نگاه نمی کنند. ریحان آنقدر با حجاب است که حتا توی خانه هم مدام روسری به سرش است و تنها با فکر نبوغ آسای کارگردان، ریحان در حالی که موهایش را نمی بینیم چون قاب آیینه مانع دید ماست، روسری سیاه عزایش را از سر برمی دارد. مانند دکتری که قرار است نامحرم را از طریق نگاهش به آیینه و نه نگاه مستقیم به عضوٍ بیمار، معالجه کند، ما بینندگان نیز مراسم از تن به در آوردن رخت سیاه ریحان را به شیوه ای نمادین و غیر مستقیم مشاهده می کنیم. باز از نکات سانسوری و استعاره ای فیلم صحنه آشپزی کردن ریحان است. لزومی ندارد که به شما یادآوری کنم جوامع شرقی پر است از ممنوعیت های کلامی و ذهنی، و در عین حال پر است از اشاره و استعاره. پس در شرایطی که نمی شود از میل جنسی و از ارضاء این کششٍ نهفته حرفی زد و یا نگاهی رد و بدل کرد و حتا تصویری ارائه داد از سکسوالیته؛ اشتهای جنسی جای خود را به اشتهای شکمی می دهد. ریحان با دست پخت خود چشمٍ ذکریا را می فریبد و با طعم خانگی و زنانه ی غذای خود دلٍ او را می رباید و در عین حال از سر کنجکاوی کنسرو ذکریا می چشد تا با سلیقه ی او آشنا شود. آیا پیام را گرفتید؟
به هر حال علیرغم ممنوعیت ها همین جا لازم است که از بازی دو بازیگر اول فیلم یعنی فرشته صدر عرفایی که پیشتر در نقش یکی از زنهای فیلم دایره درخشیده بود و حالا با بازی روانش در نقش ریحان ما را با خود به کافه ترانزیت می برد و همچنین بازی روان و موثر پرویز پرستویی در نقش برادر شوهر یاد کرد.
آدمها در فیلم کافه ترانزیت در عین دوری گاهی چنان به هم شبیه و نزدیک می شوند که هدیگر را پیدا می کنند و به هم می چسبند و به زحمت از هم جدا می شوند و در این میان ملیت و زبان هیچ مانعی ایجاد نمی کند. کافه ترانزیت یا قهوه خانه ی سرراه، نقطه ی عطف شخصیتهای مختلف داستان دردهای مشترک آنان است. دختر روس بی خانواده و بی خانمان و راننده یونانی راه گم کرده و ریحان بیوه و بی پناه در همین کافه ی لب مرز و در این گذار زندگی است که همدیگر را پیدا می کنند و برای مدتی با هم می مانند.
برخلاف فیلمهای به ظاهر فمینیستی اخیر سینمای ایران، فیلمهایی مانند واکنش پنجم و یا دایره که زنان از ابتدا تا انتها اسیرند و در دایره ی بسته ی پدر - مردسالاری نیرو و توان خویش را از دست می دهند و فرسوده می شوند و دست آخر راه به جایی نمی برند، کافه ترانزیت نشاندهنده حرکت زنان معمولی به سوی کسبٍ حقوقٍ انسانی خویش است و چگونگی دشواری این گذار و این مسیر را شرح می دهد. کافه ترانزیت شعارگونه نیست و خیالپردازی نمی کند و راه دور و دراز و سختی که ریحان برای حفظ استقلال خود در پیش دارد را به ما نشان می دهد و در همین جا فیلم را تمام می کند ولی آنچه در این فیلم می بینیم و حائز اهمیت است حرکتی است که آغاز شده و دیگر به هیچ وجه نمی شود متوقفش کرد.
از مواردی که در فیلم کافه ترانزیت خوب پرورده شده بود همین استفاده از زنان برای سرکوب زنان دیگر بود. در ابتدا برادر شوهر، مادر افلیج خود را می آورد و در خانه ی ریحان می گذارد تا ریحان را زیر چشمی و توسط مادرش تحت کنترل کرده باشد. در مرحله ی بعدی همسرٍ برادر شوهر، زلیخاست که می آید و ریحان را برای شوهرٍ خود خواستگاری می کند چون چاره ای ندارد و می پندارد که این تنها راه است.
در کافه ترانزیت بر خلاف دو فیلم واکنش پنجم و یا دایره ریحان را می بینیم که هنوز با امید و با پشتکار راهی را که برای استقلال خود برگزیده ادامه می دهد و شکست هیچ جنبشی را اعلام نمی کند. ریحان در برابر ناملایمات در هم نمی شکند و راهش را ادامه خواهد داد.
درست است که بازی اشکنک دارد و سر شکستنک دارد ولی مبارزات آزادی خواهانه را نبایست تا حد یک بازی کودکانه و یا یک تندروی کودکانه دست کم گرفت. مبارزاتٍ زنان برای کسبٍ حقوق انسانی خویش یک نوع بازی یا قمار نیست که برنده و یا بازنده داشته باشد. مبارزاتٍ اجتماعی در دراز مدت است که میوه می دهد و آیه ی یأس خواندن و خبرٍ فاتحه و ختمٍ مبارزه و بسته شدن پرونده آزادیخواهی را اعلام کردن و یا خبر از هم پاشیده شدنٍ جنبشی را به این وضوح و قاطعیت اعلام کردن، هنر نمی باشد.
درست است که روزی نویسندگان ایرانی برای عبور از زیر تیغ سانسورٍ کتاب، تصویر را به جای کلام برگزیدند و اشتباه نیست اگر بگوییم روزی نویسندگانی چون بهرام بیضایی و ناصر تقوایی و غلامحسین ساعدی و ابراهیم گلستان سینمای مولف ایران را در دهه شصت میلادی و یا دهه چهل خورشیدی بنیاد گذاشتند. با اطمینان می توانیم بگوییم که سینمای ایران در دوران جنگ زیباترین فیلمهای بشردوستانه را از طریق فیلمهایی شاعرانه با پیامهایی بسیار صلح جویانه خلق کرد. با جرئت می توانیم بگوییم سینمای مولف ایرانی توانست با فیلم هایی برای کودکان و با بازی کودکان، با شعر و انسانیت، دلٍ غربی ها را بلرزاند. ولی اکنون می توان به این پدیده با تردید نگریست چرا که سینمای ایران به صورت موریانه ای درآمده است که فعالان کنونی اش این سینما را در خدمت ایدئولوژی های فرصت طلبانه به کار گرفته اند. داستان اسب ترویا را یادتان رفته؟ به نام سینما و از طریق سینما، ایدئولوژی می دهیم به خورد ملتهای شوم بخت. رک و پوست کنده بگویم با این نوع سینما، ملت را فیلم کرده ایم دیگر، مگرنه؟ داستان بیسکویت آقای کیارستمی را که یادتان نرفته؟ متأسفانه مدتی است که سینمای ایران بیسکویت خود و رأی خود را به رهبران سیاسی کنونی بخشیده است و از سینمای پیشرو فاصله گرفته است. از این زاویه و با چنین نگاهی است که می توانیم ادعا کنیم وجود فیلمی مانند کافه ترانزیت در چنین شرایطی غنیمت است.
در کافه ترانزیت ریحان خوشبختانه نه روشنفکر است و نه مستندساز و نه شاعر. ریحان کافه ترانزیت اش را ساخته است و مانند ننه دلاور لب مرز ایستاده است و آنقدر درگیر مشکلات خویش است که اصلاً یادش رفته آزادی فردی چه می تواند باشد ولی با همه ی اینها فراتر از بانوان اردیبهشتی و دوشیزگان خردادی از حقوقٍ انسانی و شرفٍ زنانه ی خویش دفاع می کند. ریحان به هیچ وجه با مأموران انتظامی و پاسدار و حتا حاج آقا یا حاکمٍ شرع درگیر نمی شود و در ضمن این افراد نیستند که برایش مشکل ساز باشند و سنگ جلوی پایش بیندازند، مسئله ی ریحان بعدٍ عمیق تری دارد و آن حضورٍ پدرسالاری غالب بر جامعه است. همان پدرسالاری شریف و باآبرو که مدام در تلاش است تا به حکمٍ سنت او را به زیرٍ لنگٍ خود بکشد و زمانی که موفق نمی شود یکراست می رود پیشٍ حاکمٍ شرع و به نام قانون و اخلاق و شرع برای ریحان پاپوش می دوزد تا درٍ دکانش را تخته کند و تا هر طور شده ریحان را در مطبخٍ خود چون کنیزی به کار بگمارد. در این گذارٍ دردناک، کافه ی بین راه، تنها پناهگاهٍ ریحان است. برای ریحان خانه یعنی کافه ترانزیت. ریحان نمی گذارد پشتش را به خاک بکشند. ریحان نمی خواهد شکست خورده و بی حیثیت شده به کنیزی برادرشوهر تن بدهد. ریحان با چنین جامعه ای درگیر می شود و در چنین فضایی ایستادگی می کند. ریحان می خواهد مرزها را بشکند و همه را به صلح در کافه ای بین راه دعوت کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 17:54  توسط چشمان زنان  | 

بانوی خرداد

بانوی خرداد
نقدی بر فیلم بانوی اردیبهشت/ از مهستی شاهرخی

هنوز فیلم بانوی اردیبهشت را ندیده بودم ولی نامش بی اختیار مرا به یاد نمایشنامه بانوی سپیده دم اثر آلخاندرو کازرنا می انداخت و از خود می پرسیدم این بانوی اردیبهشت کیست؟ این بانوی بهاری؟ بانوی ماه مه؟ اول ماه مه؟
در آستانه ی پاییز این فیلم را با حضور دلنشین مینو فرشچی در نقش فروغ کیا دیدم. در بانوی اردیبهشت بهار را ندیدم. تهران پر بود از برگهای سوخته و برگهای به تاراج رفته، پر از برگریزان و حضور دائمی خزانی مستقر و طولانی. سرتاسر شب را با کلافگی گذراندم و اگر حالا اینها را می نویسم از سر شادی و شعف نیست بلکه برای توضیح دادن حسی است که با دیدن فیلم بانوی اردیبهشت به من روی آورد. برای نشان دادن حالتم ناچارم خیلی سریع فیلم را تحلیل کنم.
این فیلم از لحاظ ساختمانی از چند بخش ترکیب شده است.
۱- فروغ در غروب: این بخش روایت آزادی از زندگی نامه فروغ فرخ زاد است. انتخاب نام فروغ، زنی تنها، زنی فیلمساز، مستندساز، با عشق بی پایانی به شعرش و هم چنین به پسرش، زنی با وابستگی عاطفی بسیار به مردی که رئیس اوست و ماجرایشان بی شباهت به ماجرای فروغ فرخ زاد و ا. گ. نیست همگی عناصری هستند که یادآور زندگی نامه ی فروغ فرخ زاد، زن محبوب شعر معاصر ایران است و ماجرایش می تواند هم پرفروش باشد و هم مردم پسند.
۲- فروغ نامه ها: بخش شاعرانه و انشاء نویسی و شعرخوانی و نامه نگاری و تلفن بازی های آبکی فیلم را در برمی گیرد. این بخش از ملال آورترین و سطحی ترین و غیرواقعی ترین بخش های فیلم است. آدمهایی که هر روز همدیگر را می بینند ولی برای هم نامه می نویسند و به هم تلفن می زنند تا نامه هایشان را پای تلفن برای هم بخوانند. این بخش را می توان بخش برخورد نزدیک از نوع سوم نام نهاد. ساختمان این بخش بدون توجه به نوع زندگی افراد و شرایط سنی آنها تنظیم شده است. گویی برای جلب تماشاگرانٍ جوان ناچاریم رمانتیزیم رقیق دبیرستانی پسند را به فیلم و شخصیت های فیلم، شخصیت هایی بالاتر از چهل سال و با زندگی ایی پر مشغله تزریق کنیم. بعضی از این قطعات آنقدر بد و آبکی است که آنها را می توان نامه های نارسیسی رخشان به خودش دانست. نامه ها، تلفن ها، دسته گل، ورود ناگهانی دکتر رهبر در برابر خانه ی فروغ در شب تولد فروغ، همه از تخیلات زنانه ای نشات می گیرد که با واقعیت دنیای مردانه ای که در ایران کنونی می شناسیم تناقضی کامل دارد. و امان از آن صدای ملال آور با ته لهجه کرمانی که انشاء های کلاس سوم دبستان را برای معشوقه می خواند و فروغ هم این کلمات را تکرارکنان با خود به همه جا حمل می کند. حالا مثلاً نمی شد مکالمات دونفره این دو را پخش کرد؟ گمان می کنید از کیفیت نازل و بازاری شعر فیلم چیزی کم می شد؟
۳- فروغ فرخ زاد: این بخش به بخش فمینیسم اسلامی که زیر نظر مشاوران حقوقی و اسلامی و به خصوص همکاران مجله زنان تهیه شده است می پردارد و نظرگاه دولت و جمهوری اسلامی را در مورد مسئله ی زنان نشان می دهد. برای این بخش از نظرات صاحب نظرانی مانند شهلا لاهیجی و مهرانگیز کار و فائزه هاشمی استفاده است. بخش هایی که فروغ می دود و ورزش می کند (زن و ورزش؟)، اوقاتی که تنهایی به رستوران می رود، زمانی که تنهایی در جستجوی راه حلی برای پاسخ دادن به نیازهایش به عنوان یک زن تنهاست، همه ی این بخش ها بسیار حساب شده و مطابق با سیاست ویترین فرهنگی دولت نوشته شده است.
۴- فروغٍ فیلمساز: این بخش فیلمهای مستند سیاه و سفید و ویدئویی را برمی گیرد. سینمای مستندی که متأثر از سینمای کیارستمی است و به اصطلاح مستندهای ساختگی رخشان بنی اعتماد را تشکیل می دهد. این مستندها بسیار زیادند و این لایه از فیلم به ورق زدن صفحات مجله ی زنان می ماند و به فیلم جنبه ای مردمی می بخشد. سینمای پس از انقلاب از نشان دادن توده های محروم و منفور اجتماع که عناصر به ظاهر انقلابی فیلم را تشکیل می دهد بهره ی فراوان برده است و مدام از راه نمایش دادن مردم محروم تغذیه می کند. سینمای مردم پسند و مردم فریب یعنی نمایش بی موردٍ فقر مثل همین فیلم.
۵- و بالاخره فروغ، زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد: این بخش مشکلات زندگی فروغ را در برمی گیرد. فروغ، زنی تنها، زنی چهل و دو ساله، زنی در آستانه ی نیمه ی دوم زندگی خویش، فروغ سعی می کند که به زندگی و خواسته های زنانه ی خود بیندیشد و آنها را به شکلی معقولانه حل کند. نهایت تعمق فروغ، پاسخ گفتن به سلام آقای دکتر رهبر است. آقای دکتر رهبر؟ - مردی که از او هیچ نمی دانیم. مردی که رئیس است، دکتر است، رهبر است، مردی که می تواند معرفی نامه برای زندان تهیه کند، مردی که می تواند پسر فروغ، مانی را، با تلفنی از زندان کمیته ی منکرات آزاد کند، مردی که وقت و بی وقت به فروغ تلفن می زند، مردی که به خود اجازه می دهد تا بی خبر ناگهان به در خانه ی فروغ بیاید راستی این مرد، این رهبرٍ جدید کیست؟
۶- تهران و رفاه مردم پسند: این بخش نمایش تهران به عنوان شهری مترقی است. لوکس باز های لوس فیلم، تهران و اتومبیل رانی در بزرگراه های تهران همراه با آواز پاوارتی. دو موش دست آموز خانواده! چای لیپتون برای صبحانه! خوراک قارچ برای شام! نامه هایی با پاپیون قرمز! دفتر خاطراتی ملوس! از سوسولیزم افراطی باز هم بگویم یا تا همین جا برایتان کافیست؟ از نکات جالب فیلم اینست که فیلمسازان ما در جهانی لوکس و کاتالوگی زندگی می کنند و در محلات فقیر نشین از فقر مردم فیلمهای مستند سیاه و سفید و یا ویدئویی می گیرند! فروغ ، زنی که در سال ۱۳۶۷ (به روی کار آمدن دولت خاتمی؟)، چهل و دو ساله می شود. زنی که در بیست و چند سالگی اش عشق و انقلاب را تجربه کرده است. زنی که از این پیوند پسری بیست ساله (فرزند انقلاب؟ نسل انقلاب؟) را دارد. زنی که همچون مام وطن مدام نگران آینده ی فرزند خویش است. زنی که نمی خواهد فرزندش ترکش کند و به خارج از کشور، پیش پدرش (تبعیدی انقلاب؟) برود. طبیعی است که مام وطن نمی گذارد که پسر جوانش که حاصل انقلاب است به پدرش در تبعید بپیوندد.
به خوبی می دانیم که فروغ کیا، نوبر کردانی نیست. یادمان هست در فیلم روسری آبی، نوبر کردانی، دختری کارگر و فقیر به همسری صاحب کارخانه، که مردی بیوه و بسیار مسن تر از او بود در آمد . این طوری مسئله فقر، اختلاف طبقاتی و اختلاف سنی با صیغه ای محرمانه حل می شد. نکته مشابه و مثبتی بین این دو زن وجود دارد، رنج زنان از رابطه ای پنهانی است. ظاهراً به نظر که این زنان تلاش می کنند تا با مطرح کردن مسئله و علنی کردن پیوندهای مخفیانه سهم خود را از آزادی دریافت کنند.
نکته ی منفی فیلم در پیشنهاد کردن مسئله صیغه های پنهانی است. البته به خاطر داریم که نوبر کردانی سرانجام پس از شش ماه از ادامه ی این رابطه مخفیانه سر باز می زند و همه چیز را رها می کند، در حالی که فروغ کیا پس از تعمقی طولانی تلفن بازی را از سر می گیرد و از این رابطه ی پنهانی سر باز نمی زند. تنها تفاوت اینست که این بار فروغ است که آگاهانه و با تصمیم قبلی شماره را می گیرد.
فروغ کیا کیست؟ دکتر رهبر کیست؟ آیا فروغ کیا مام وطن نیست؟ آیا مام وطن عمیقاً به عشق رهبر نیازمند است؟ راستی پس از آن که مام وطن (بانوی اردیبهشت) سلام گرم رهبر (آقای خرداد ماه) را با سلامی گرم تر پاسخ گفت، چه خواهد شد؟ آیا او هم مثل نوبر کردانی، صیغه ی رهبر بزرگ خواهد شد؟ فروغ، نامی لبریز از نور و روشنایی، زنی تنها که پس از جدایی از همسرش با دکتر رهبر (و نه دکتر روهرو) آشنا شده است و از این آشنایی سخت خشنود است، فروغ به عشق نیازمند است و این نیاز را با تلفن ها و نامه های دکتر رهبر (و نه حاج آقا رهبر) پر می کند. فروغ، نماد نور و روشنایی و امید و متجلی شده در پیکر انسانی که زن است؛ کسی که در ابتدای فیلم در دفترش جمله ای از رومان رولان را حک می کند: انسان بودن هدیه نیست، حقی است واگذار نشدنی! فروغ که تلاش می کند همه را به هم برساند و برای همه اطرافیانٍ خویش مفید باشد و به دلٍ همه راه برود. فروغ، در آستانه ی نیمه ی دوم زندگیش سرانجام اعتراف می کند که به ارزش های جنگ و انقلاب احترام می گذارد و فروغ موفق می شود برای آزادی پسرش، او را با کارگزاران حکومت آشتی بدهد، فروغ در پایان، پس از تعمقی طولانی به آقای رهبر (رهبر بزرگ؟) دوباره به گرمی با سلامی پاسخ دهد.
اگر فروغ کیا در پایان، پس از تعمقی طولانی و غور بسیار بر این رابطه ی دیرینه و غیررسمی به تصمیمی نهایی می رسید و عملی غیر متداول انجام می داد، عملی که نمایانگر این باشد که او زنی است که روی پاهای خود ایستاده است و می تواند بدون اینکه سایه ی مردی بر سرش باشد به زندگی ادامه بدهد، این فیلم می توانست به ایده های فمینیستی نزدیک باشد. ولی فروغ کیا چه می کند؟ او پس از تعمقی طولانی و بی جواب گذاشتن تلفن ها و پیامهای دکتر رهبر، ناگهان گوشی را برمی دارد و شماره ی دکتر رهبر را می گیرد و به گرمی به او سلام می گوید، چرا که فروغ کیا نیاز به این دارد که همیشه سایه ی رهبری بر سرش باشد. نتیجه این است که ما باز برمی گردیم به نقطه ی اول.ا البته شاید این سلام گرم و این شماره گرفتن از جانبٍ فروغ را بشود آغازی برای افشای این رابطه و علنی کردن رابطه پنهانی بین این دو تلقی کرد.
مانی و نسل جوان: در کنار فروغ، زندگی پسر بیست ساله اش، مانی، جوانی پشت کنکوری را می بینیم که بی خود و بی جهت در جشن تولدی دستگیر می شود. مانی، جوانی غرب زده است با ظاهری قرتی. مانی که حتا زیر ابروانش را برداشته، سخت در مورد مادرش غیرتی است و نمی تواند حضور مرد دیگری را در زندگی مادرش تحمل کند. مانی با آمدن دکتر رهبر به خانه شان در شب تولد فروغ چنان خشمگین می شود که اشک ریزان از خانه می گریزد. همین مانی ناگهان مشتهای ملوسش بالای چشمان پاسدارٍ مسلحٍ کمیته بادمجان می کارد، و در پایان بنابه توصیه مادر نمونه اش برای کسب آزادی خود با پاسدار کمیته دست دوستی می دهد.
رخشان بنی اعتماد در مصاحبه ای با مجله سینمایی سایت اند ساند گفته است: ... فیلم نامه را چند سال پیش نوشته بودم و کار ساخت فیلم هم تقریباً همزمان با انتخابات (ریاست جمهوری) انجام شد. اما مطمئنم اگر آقای خاتمی در این انتخابات پیروز نمی شد این فیلم هرگزروی پرده نمی رفت... از فیلم استقبال خوبی شد و برای چند ماه در سراسر ایران روی پرده بود. نقل قول از هفته نامه ایران جوان، سال دوم، شماره ۷۷، بهمن ۱۳۷۷، ص ۳۳)
ساخته شدن فیلم همزمان با انتخابات و امکان قرار دادن دادن چند صحنه از درگیری مردم با عوامل حکومتی و مطرح کردن اعتراض به محدودیت های آزادی های فردی برای زنان و جوانان در فیلم، عوامل محبوبیت فیلم را تشکیل می دهد و گرنه به عنوان سینما فیلم در سطحی نیست که ماندنی باشد و یا حاوی نوآوری و ابداعی باشد. راز پرفروش بودن فیلم و محبوبیتٍ آن در همان چند صحنه است. یعنی که مردم بیشتر در جستجوی بیان خواسته های خود و مطرح کردن مشکلات خود هستند و از این منظر است که فیلم از لحاظ جامعه شناسی جالب می شود. چون اگر در نظر بگیریم که مانی، نمادٍ نسلٍ جوان و فروغ، مظهرٍ زنان اند، یعنی همان دو گروهی که همه ی امید و رأیشان را به پای دکتر خاتمی گذاشتند، حالا در این فیلم این دو گروه سریع حضور خود را اعلام می کند و از او تقاضای دریافت آزادی های فردی و احترام به حقوق فردی انسان ها را دارد. سلامٍ گرم فروغ به رهبر و دست آشتی مانی به سوی پاسدار کمیته بیانگر راه حل نهایی است که از سوی بانوی فیلمساز به ما داده می شود. پیامٍ فیلم ممکن است برای ما قانع کننده نباشد و بسیار سطحی به نظر برسد ولی همین پیام و چهره ی به ظاهر مردمی، همین نگاه بانوی فیلمساز کافیست تا فیلمی را که از همه ی عناصر مردم پسند و انتقادهای سازشکارانه ترکیب کرده است به فیلمٍ پر فروش و مردم فریبی تبدیل کند. فراموش نکنیم که سینمای انتقادی با سینمای متفکر و انقلابی تفاوت فاحشی دارد، همان طور که گنجشک زرد با قناری خوش آوا تفاوت دارد. تفاوتشان در کندوکاو و ریشه یابی مسئله است و نه از سر باز کردن و آشتی و سلام و علیک کردن قال قضیه را کندن.
فیلم بانوی اردیبهشت بیشتر به فیلم تبلیغاتی، حزبی، انتخاباتی نزدیک است تا به هنر هفتم. باید گفت که علیرغم فروش بسیار و تبلیغاتی که در حول و حوش این فیلم انجام گرفت و علیرغم هیاهوی بسیاری که بر سر این فیلم به راه انداخته اند، بانوی اردیبهشت از لحاظ هنری فاقد نوآوری است. باید افزود که این فیلم درهای جدیدی را به روی افق های ذهنی بیننده باز نمی کند و این را هم نباید فراموش کرد که این فیلم و به خصوص فیلم آژانس شیشه ای اسناد معتبری از سینمای آغاز دوره ی ریاست جمهوری خاتمی به حساب می آیند. اسنادی که نمایانگر کمتر شدن فشار سانسور در نحوه ی اراده ی فیلم و در نهان، پیشنهاد سازش و تحمل را با خود به همراه دارد.
در پایان می توان با قاطعیت گفت که بانوی اردیبهشت، نه بانوی آذر ماه است و نه بانوی مهرماه. او نه بانوی بهمن ماه است و نه بانوی تیرماه. فروغ کیا، بانوی خردادماه است. فروغ کیا، چهره ای ساختگی و ترکیبی، تلفیقی از مجموعه ای مردم پسند، از سوی فیلمسازی سیاستمدار برای تماشاگر ایرانی. چرا که بانوی فیلمساز می خواهد بانویی برای همه ی ماه ها و هم چنین زنی برای تماه فصول و همه صحنه ها باشد. بانویی زیر سلطه ی عاشقانه و مخفیانه به رهبر عزیز! بانویی که علیرغم این که نام خانوادگی اش بنی اعتماد است هیچ گونه اعتمادی به او ندارم.
در فکر اینم که آیا سلامٍ بانوی خرداد - ببخشید - سلامٍ بانوی اردیبهشت بی طمع نیست؟
فکر می کنم تا همین جا باید کافی باشد، مگرنه؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این مقاله در مجله آوای زن شماره ۳۷ چاپ سوئد تابستان ۱۳۷۸/۱۹۹۹ به چاپ رسیده است.
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 16:32  توسط چشمان زنان  | 

بررسی مجموعه داستان "مثل من" از پرتو نوری علاء/ مهستی شاهرخی

پرتو نوری علاء را بیشتر به خاطر اشعار و نقدهایش می شناسیم و لینک های بالا به قصد مرور و یادآوری آثار اوست. مثل من اولین مجموعه داستانی است که پرتو نوری علاء به چاپ رسانده است. در شناسنامهء کتاب می خوانیم که داستانهای این مجموعه پیش از این با نام مستعار درخشنده حقدوست (بلقیس) در نشریات مختلف خارج از کشور به چاپ رسیده بود.

مثل من مجموعه شش داستان از پرتو نوری علاء است که پنج داستان اول، داستان هایی کوتاه اند و داستان آخر "مثل من" که نام کتاب را هم بر خود دارد، بلندترین داستان این مجموعه است. چند داستان از این مجموعه را می توانید اینجا بر روی اینترنت بخوانید. مثل من یکی از نمونه های شاخص ادبیات مهاجرت توسط زنان نویسنده است.
"سرخ و سیاه"، اولین داستان، شرح یک رابطهء زناشویی فرسایشی و مرگ بار است. زن به رابطه اش با همسر لاابالی و بی مسئولیت اش ادامه می دهد در حالی که مدام در فکر کشتن اوست. زندگی برایش چیزی است بین سرخ و سیاه. سیاهی چرک و نکبت و سرخی شوم خون و شهوت. "پنجرهء رو به متل" ساختاری شبیه فیلم "پنجرهء رو به حیاط" از آلفرد هیچکاک دارد. زنی تصادف کرده است و در بیمارستان بستری است و در فکر این که "آیا سو بکنم؟ و یا سو نکنم؟" به وقایع و دنیای بیرون پنجره نگاه می کند و در تصورش قتلی اتفاق می افتد. در ذهن زن، سیاه بلند قد، با کمک دوستش، دختر سفید کوتاه قد را کشته است و حالا جسدش را توی صندوق ماشین گذاشته تا ببرد و سر به نیست کند. در پایان می بینیم کسی نمرده است و قتلی هم اتفاق نیفتاده است. دختر کوتاه قد، پسر هم جنسگرایی در لباس زنانه بوده است و آن سه مرد خود را برای تظاهرات همجنسگرایان آماده می کرده اند. ذهنیت آسیب دیدهء یک زن شرقی بر اساس دیده ها و تجربه هایش ماجرایی تخیلی جنایی می آفریند که در آن زن همیشه قربانی مردان است، در حالی که زندگی در غرب، به گونه ای دیگر جریان خود را طی می کند."خانهء آفتابی" یک نامه ی بلند است از زنی که دست تنها در غربت بچه هایش را بزرگ کرده و حالا در این نامه با احتیاط بسیار از شوهرش که در ایران است می خواهد اگر ممکن است خانه را بفروشد و نیمی از پولش را بفرستد تا برای بچه هایشان در آمریکا آپارتمانی قسطی بخرد. خانه را با پول معلمی و پس اندازش خریده بودند و شوهر به نام خود کرده بود و حالا؟ حالا شوهر سابق که همیشه از هفت دولت آزاد بوده توی خانه نشسته است و بچه هایش در غربت بی خانه و مستأجر و پدر هم که ... هیچ عین خیالش نیست. "خانهء آفتابی" نماد وطن به تاراج رفته و غصب شده توسط زورگویان و فرصت طلبان می شود. "خانهء آفتابی" به صورت دو نوشتار موازی پیش می رود: نامه و گفتگوی درونی راوی باخود، و داستان در ذهن ما شکل می گیرد. 1/ نامه ای که نوشته می شود 2/ ذهنیات نویسندهء نامه. "خانهء آفتابی" را به عنوان نمونهء شاخصی از یک اتوسانسور دائمی در ذهن ایرانی، می توان مورد بررسی قرار داد.

غرض از نوشتن این نامه، نیاز شدید مالی ... جلوی او دست گدایی دراز کنم؟ آن هم بعد از این همه سال که کار کردم و یکشاهی از او نخواستم؟ کدام گدایی؟ آن خانه سهم بچه های من است که حالا او بالا کشیده. دوازده سال در ایران کار کردم تا تمام قرض خانه پرداخته شد. پرسیدم: "سهم من چی شد؟" پرسید: "کدام سهم؟" گفتم: "پولی که گذاشتم." گفت: برو بابا تو هم با آن پول گداییت." پرسیدم: "چرا پول گدایی را قبول کردی؟" گفت: "برای این که یک عمر مفت بهت دادم خوردی!" اشک شور بود و گرم. دیده نمیشد. فقط ته گلو میسوخت. میخواستی فریاد بزنی، با صدایی که شنیده نمیشد. فقط در سرت می پیچید؛ اگر پول رختشویی و نظافت و آشپزی و بچه داری و بغل خوابیهایم را در خانه ات حساب کنی ... نیست. فقط مامانم میخواهد بخاطر آیندۀ بچه ها، در مورد فروش خانۀ مان در ایران با تو ...

"جدایی" یا "ج د ا ی ی " داستان یک خبر یک جدایی یا یک طلاق است و در دو صفحه اتفاق می افتد. "شمسی و کاظم از هم جدا شدند" خبری است که مثل بمب می ترکد. طلاق در یک جامعهء سنتی که زنان با لباس سپید به خانهء شوهر می روند و با کفن سفید از آن خانه بیرون می آیند، چیزی مانند کسوف است. جدایی خبری است مانند انفجار بمب اتمی. طلاق برای زنی با دو بچهء کوچک، پایان جهان است. در "جدایی" با طلاق شمسی و کاظم، خانواده ای همچون مهره های گردنبند مادر برای همیشه از هم پاشیده می شود و البته که گیسوان نقره ای مادر بزرگ در یادمان می ماند. "سایه به سایه" داستان یک قتل است از زبان مقتول و شرح رفتار قاتل پس از قتل و اعتراف هذیان گونه و جنون بارش در پایان داستان. پسر جوان خانواده که تازه به آمریکا آمده برای حفظ ناموس خویش، بیوهء برادرش را به قتل رسانده است. ایجاد دلهره با توصیف رفتار غیرعادی پسر از زاویه دید دیگران و اعتراف نهایی و هذیان وارش به قتل زن برای افراد خانواده، از "سایه به سایه" داستان قوی و تکان دهنده ای می سازد. "مثل من" بلندترین داستان این مجموعه است که بیشتر داستانی نوشتاری است و به سختی می شود آن را مانند حکایتی خلاصه کرد و نقل کرد. "یکی مثل من" داستان جدال نویسنده است با شخصیتی که آفریده و جدال نویسنده است با خودش و جدال نقش پیش بینی شده توسط نویسنده است با نقش خود و بالاخره با نقشی که برای خود ساخته است. "مثل من" جدال پتیاره است با خانم معلم و در ضمن نبرد نویسنده است با تصویر خود در اجتماع. "مثل من" اصولاً جدال نویسنده واقعی است با نویسندگی و با سانسورهای اجتماعی برای زنان و جدال با خویشتن برای احتراز از نوشتن با مستعار. "مثل من" جدال واقعیت است با تخیل و جدال واقعه است با ادبیات. "مثل من" جدال راوی های مختلف با یگدیگرست، و نبردشان با نویسنده. "مثل من" نقد نویسنده است بر شخصیتی که آفریده و همچنین نقد نویسنده است بر اثرش. در "مثل من" الگوی پیش ساخته نویسنده و تصویر ساختگی زن در جامعه مورد نقد قرار می گیرد. "مثل من" را می توان از یک سو با در نظر گرفتن نظریات ایتالو کالوینو در مورد "من" های مختلف و از سوی دیگر به سخن آمدن راوی های مختلف،( تکنیکی که میراث ویلیام فاکنر است) مورد بررسی قرار داد. از بازی های تکنیکی که بگذریم، در "مثل من" راوی های مختلفی که به حرف می آیند، نشاندهندهء جدال خودآگاهی نویسندهء درون داستان، با ناخودآگاه خویش و یا با آفریدهء خویش است. و بالاخره میشود گفت "یکی مثل من" جدال خود با دیگری است و یا به قول آرتور رمبو همان"دیگری من هستم" یا Je est un autre. "یکی مثل من" را بایست خواند و دربارهء مسایل بسیاری که مطرح می کند اندیشید. سایه هایی از تاثیر "بوف کور" صادق هدایت را در آن دید و صدای پتیاره و لکاته و زنان دیگر را در آن شنید. یادمان نرود که نویسنده داستان درخشنده حقدوست (بلقیس) است!!!

مضمون قتل و قربانی در مجموعه داستان مثل من به دفعات تکرار می شود. در "سرخ و سیاه" زن می خواهد مرد را بکشد و قتل در ذهنش اتفاق می افتد. در "پنجرهء رو به متل" باز قتل در ذهن زن اتفاق می افتد چون زن به نظرش آمده که سیاهان، زن سفیدپوستی را برده اند و در اتاق هتل کشته اند. در "خانهء آفتابی" قتل به شکلی نمادین است، زنی همهء زندگی خود را برای شوهر و به خصوص بچه هایش ایثار کرده و حاصل یک خانهء آفتابی است که شوهر بالا کشیده و به اسم خود کرده است. جوانی زن و دارایی زن در این داستان قربانی خودکامگی های مرد می شود. در "جدایی" با طلاق شمسی و کاظم، یک زندگی خانوادگی است که برای کودکان از هم پاشیده می شود و قربانی می شود. در "سایه به سایه" واقعاً قتل زن توسط برادر شوهر در اتاقی در هتل صورت می گیرد. زن قربانی جامعهء سنتی و باورهای قرون وسطایی همان جامعه در دوران مهاجرت می شود. اوج این مراسم قربانی در داستان "سایه به سایه" است، جوان قاتل، که خود طفلک معصوم و روان پریشی است و قربانی باورهای دیرین، عروس خانواده یا بیوهء جوان را می کشد. خون زن هم چون گوسفند قربانی، بایست ریخته شود تا شرافت و حیثیت خانواده و قبیله حفظ شود. در "مثل من" در کشاکش نویسنده با سرکشی های قهرمان داستانش، یکی از آنها بایست قربانی شود. قهرمان داستان به دلیل سرکشی هایش و نویسنده به خاطر این که با پیشبرد داستان از پوستهء خود خارج می شود و به قهرمان خویش شبیه می شود. در پایان، در این جدال هر دو قربانی اند تا یکی به آن دیگری شبیه شود و "مثل من" شود تا داستان نیمه کاره نماند. خشونت های لفظی و تحقیر زنان در زندگی زناشویی توسط همسران شان، خشونت های فیزیکی که گاهی نهایتاً و از سر بیچارگی به فکر قتل و یا خود قتل منجر می شود، خشونت مرد به زن، خشونت های خانوادگی که نمادی است از خشونت در جامعهء ایرانیان و تحجری که به سفر می رود ، جهالتی که مهاجرت می کند و مرتکب قتل می شود، نشان از آزردگی روان راوی از انواع مختلف خشونت در جوامع شرقی دارد؛ آزردگی روانی که ناشی از مشاهدهء برقراری قوانین پدرسالاری و پایداری مردسالاری به قیمت نابود شدن و له شدن زنان است. به طور کلی می شود گفت که در لایهء پنهان داستان و از منظر تاویل متن، در ذهن نویسنده - راوی، زن که نمادی از نیمهء محروم و فرودست جامعه است، همیشه قربانی جامعه سنتی پدرسالار و روابط پیش ساخته و روزمره گی های سنت مرد سالاری است تا زندگی روال عادی خود را پیدا کند و سنت پدر-مرد سالاری تداوم خود را حفظ کند.

مثل من گر چه اولین مجموعه داستان از پرتو نوری علاء است ولی داستان های این مجموعه به هیچ وجه بوی خامی نمی دهد و نشاندهندهء توانایی نویسنده ایست که سال های مهاجرت به او قدرت این را بخشیده است که سرانجام سکوت را بشکند و با شجاعت کامل و بدون سانسور و یا خودسانسوری بنویسد و سرانجام داستان هایش را به شکلی به چاپ برساند. نویسنده با شکستن سانسورهای مختلف مسایل و دردهای زنان متاهل و ساکت و نجیب ایرانی را به خوبی نشان داده است. هر داستان مسئلهء عمده ای را مطرح می کند. از خود می پرسم: حیف! حیف! چند زن دیگر مانند پرتو نوری علاء یا درخشنده حقدوست و یا بلقیس به دلیل معذوریت های اجتماعی و از ترس حرف مردم داستان های خود را در ایران ننوشته و نیمه کاره و یا چاپ نشده رها کرده اند؟ آیا پرتو نوری علاء باقی داستان هایش را روزی به جاپ خواهد رساند؟ آیا درخشنده حقدوست از این که بالاخره این کتاب را به چاپ رسانده است خوشحال است؟ آیا بلقیس هنوز به نوشتن ادامه می دهد؟ پیش از هر چیز این مجموعه داستان به شکلی آگاهانه، شخصاً دو مسئلهء عمده را برای من مطرح می کند. چرا زنان تا این حد گرفتارند که فرصتی برای نوشتن نمی ماند؟ چرا زنان ناچارند این قدر کم بنویسند؟ و چرا و تا کی زنان بایست پشت نام ها و شخصیت های ساختگی خود را پنهان کنند؟ از خود می پرسم: تو اگر ننویسی، من اگر ننویسم، چه کسی این همه داستان ننوشته را بنویسد؟ پس چه کسی...؟ مگر نه این که یکی مثل خودت، یکی مثل من... باید این داستان ها را بنویسد؟ هان بانوی من...؟ بی صبرانه منتظر خواندن داستان های دیگری از بلقیس و درخشنده حقدوست و پرتو نوری علاء و دیگران هستم.
_____________________________________
این مطلب در بخش ادبی شهروند 1070 منتشر شد
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 18:53  توسط چشمان زنان  | 

شب تئاتر در لندن

شب تئاتر

           Art & Heart Expression Company Presents

دو نمایش همراه

متن وکارگردانی: پروانه سلطانی

دستیار کارگردان: شیدا فیروزی

بازیگران:ناهید ناظمی، سهیلا قدس طینت،

داود راستگو،امیر غفاری و پروانه سلطانی

زمان اجرا: روز یکشنبه 10 دسامبر در دو سانس

ساعت: 3 بعد از ظهر و 7 شب

محل اجرا:
Tabard Theatre Bath Road

Chiswick, London W4 1LW

2minutes’ walk from

Turnham Green Tube  Station

District Line

 Tickets : £10, Students... £7

Available at the Iranian Association &Tabard Theatre

 Tel: 079 85214 585

For more Information: www. Artandheartexpression.com

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 15:32  توسط چشمان زنان  | 

حجاب راه تویی/ مهستی شاهرخی

روز هفده دی است. در این روز سرد، کشف حجاب کردن کاری نامعقول به نظر می رسد. راستی چرا روز هفده دی را برای آتش زدن چادر زنان و یا چادر از سرشان کشیدن، انتخاب کردند؟ چند روزی است که به خاطر هفده دی، مدام به مسئله حجاب فکر می کنم. از طرف دیگر، سیزده دی تولد فروغ فرخ زاد بود. فروغ: زنی بی حجاب نویس.
حجاب، مسئله زن ایرانی است و بیشتر مشکل زنان نسل من و مادرانم. برای ما که بی حجاب زاده شدیم و بی حجاب درس خواندیم و بی حجاب کار میکردیم و ناگهان یک دولت طالبانی آمد روی کار و به زور ما را باحجاب کرد. اول از ممنوعیت ورودمان به ادارات شروع شد و برای همین مأمورانشان هنگام ورود به ادارات، بانک و یا پست ما را کنترل می کردند و اگر مویت پیدا نبود ولی خوش ریخت بودی عقده ای ها با گفتن:"روسری ات را بکش پایین تر!" می پاشیدند زهرشان را توی صورتت.
اولین چادر زندگی ام را توی زندان خریدم یعنی مجبور بودیم چادر سر کنیم. البته خودشان پول چادر اجباری شان را از ما گرفتند. سالهای اول سخت بود. سالهای مقاومت در برابر زور بود ولی به مرور دیدیم که دوستان و دور و بری ها هی کم می شوند و بسیاری فرهنگ تزویر و ریا پیشه کرده اند. همه شان، از زن و مرد نجیب شده بودند. تسبیح می انداختند و می گفتند: برای ترک سیگار است و ... چه دروغ ها که نشنیدیم.
از آنهایی که زیر همه چیز زدند و در سالهای اولیه جنگ و خفقان - به قول خودشان - "برای حفظ نان روزانه" با سر دویدند و چه خوش خدمتی ها که نکردند و از آن سالها خیلی دوریم. سالهای بعد در تبعید بود که همان سابقی ها برای گردش و مأموریت می آمدند به اروپا و باز بازی تزویر و ریا که: ما مجبوریم. مجبور بودند برای بنیاد فارابی کار کنند و مجبور بودند شیک زندگی کنند و مجبور بودند پست و مقام دولتی داشته باشند. در جشنواره آوینیون آمده بودند خانمها با لچک - ببخشید از صدقه سر دولت مهرورزی بایست کلمات زیبا یافت برای چیزهای زشت و وقیح - بله خانمها با مانتو و روسری و زن فرانسوی که مترجمشان بود هم محجبه ای بود به عقد جمهوری اسلامی درآمده. مردان اکثرشان مست بودند. زنانشان با من حرف نزدند. مشکل یکی از مردان مست، محجبه بودن خانم همکارش بود. روسپیگری خودشان را نمی دیدند که فقط برای یک لقمه نان نیست، بلکه برای داشتن خانه و آپارتمان و ویلای شمال و آپارتمان کیش و سفر اروپا و شرکت در جشنواره بین المللی و امتیازاتی که مدام از آن استفاده می کنند تا چه حد خوار شده اند. و دروغ بود که پشت دروغ تحویلمان می دادند!
حجاب، حجاب، همین دوستان و هم دانشکده ای ها بودند که اولین فیلمها و تئاترهای رژیم مردمی را سامان دادند و ساختند. تابستان ۱۳۷۰ در تهران بودم و با دوستی که از بازماندگان کشتار ۶۷ بود در خانه نشسته بودیم و همان طور که از هر دری حرف می زدیم تلویزیون هم روشن بود و یک برنامه تحلیل فیلم سینمایی توسط دو سه منتقد سینما! هر دو سه تایشان ریشو و عینکی و نسبتاً نه چندان مسن و از هم نسلهای من. مثل همیشه که عادت دارم با شوخی های لوس تلخی زندگی را بگیرم و نمی شود و معمولاً کارم بیمزه است به دوستم گفتم: "اینا که ریختشون مثه جنایتکارا و شکنجه گراس تا سینماگر!" دوستم گفت: "خب معلومه! اینا توی زندان ما رو شکنجه می دادن! برنامه های مصاحبه های تلویزیونی شبکه اوین رو اینا می گردوندند!" آن دوست دیگر زنده نیست، به هر حال، نقل قول از اوست و نمی تواند بی ربط یا دروغ باشد.
در سالهای بعد، نمایش های فرهنگی و ویترین های قلابی مخصوص خارج از کشور و تولیدات نمایشی برای این سوی جهان و برنامه های کارگردانی شده و بسیار دقیق و ظاهری و از پیش نوشته شده شان مدام به من می گفت کارگردانان ماهری در پشت صحنه با این افراد همکاری دارند.
راستی چطوری شد که پارسال توی آن شلوغی ها خانم ژولیت بینوش - که آفیشی از پیکر تمام عریانش در فیلم رانده وو در اولین سال زندگیم در پاریس تمام راهروهای متروهای پاریس را پوشانده بود - پارسال به ایران آمد و لچک نگوییم - روسری لاجوردی به سر نمود و روزنامه نگاران ایرانی را به حضور پذیرفت؟ آقای کیارستمی که میزبانش بود چه وردی در گوش این نازنین از همه جا بی خبر خوانده بود؟ و حالا چه ساخت و پاختی در پشت صحنه صورت گرفته است که خانم آغداشلو با کمال میل قانون ایران را می پذیرد و حجاب به سر خواهد کرد و تواب خواهد شد و با کمال میل به آغوش وطن باز خواهد گشت؟
"آخه قانون شون!" کدام حریم؟ کدام قانون؟ از کدام قانون حرف می زنید؟ آیا وقتی این آقایان در پشت درهای بسته، قانون حجاب اجباری و سنگسار و چندین قانون ارتجاعی و قرون وسطایی دیگر را به تصویب رساندند کسی نظر شما خانمها را پرسید؟
آقایان خودشان بریدند و خودشان دوختند و خودشان با توسری و تحقیر به سرمان کردند. مدنیتی که شما از آن حرف می زنید کشک است. آن چه جور مدنیتی است که شما بانوان مبارز برای سنگسار، اندازه ی سنگش را تعیین می کنید؟ و آن چه جور مدنیتی است که دایم دارید توجیه اش می کنید؟ در جایی خواندم که طرف با وقاحت تمام نوشته بود اگر سنگسار وجود دارد لابد برای این است که مردم آن کشور این قانون را می خواهند! دیگری رفته بود و گشته بود و برای سنگسار تاریخچه قطوری درست کرده بود که دست آخر بگوید سنگسار جزو سنتهای ماست و این سنتها بایست مثل صنایع دستی حفظ شود. اینها در حالی است که از شما می خواهند حتا برای یک وبلاگ بروید و مثل تصدیق رانندگی جواز بگیرید و وقتی می فهمند عملاً این کار ممکن نیست و همان فیلتر کردن بهتر است و سرشان کمتر سرسام می گیرد و قید جواز وبلاگ را می زنند بعد باز می خوانی که یکی از حضرات کاسه گرم تر از آش می نویسد این قانون که به تصویب رسیده بود پس چطور برش داشتند؟ منظورتان از مدنیت این رفتار ناشایست و این بی شرمی ها و این دورویی هاست؟ منظورتان از گفتگوی تمدنها، گفتن و نوشتن این اراجیف است؟ از آزادی بیان همین را آموخته اید که برای به کرسی نشاندن حرف تان، اسناد و تاریخچه های قلابی بسازید؟
اگر طی سالهای اخیر همه چیز و همه کسم را از دست نداده بودم با خودم و جهان تا این حد صریح نمی شدم. چه چیزی برایم باقی مانده است که ساکت بمانم و به دل شما راه بروم و یا باورتان کنم؟ چه چیزی را برایم باقی گذاشتید؟ چه چیزی را رعایت کردید؟ ببخشید با شمایم! نه با همه نیستم بلکه فقط با شما هستم! با شما! خودتان بهتر می فهمید دارم با کی حرف می زنم! و این را هم رک و پوست کنده می گویم شما مدام دارید ماله می کشید بر اعمال وحشیانه و به شنیع ترین شکلی، مدام دارید به ما توهین می کنید و بی وقفه روشهای ریاکارانه خود را برای روسپید کردن یک دولت قرون وسطایی به کار می برید و مدام از ما می خواهید که ساکت بمانیم و حرف نزنیم.
جیغ و ویغ راه نیندازید کشوری که شما از آن حرف می زنید، درست همان کشوری است که شما با حقه بازی آن را از ما دریغ کردید و مالکش شدید. قانونی که شما از آن حرف می زنید فریب و حقه ای بیش نیست. قانون که ارباب ندارد. شما هم خودتان را انداخته اید جلو، شما وکیل و وصی هیچ چیز نیستید. راستش به مبارزات پشمکی و پفکی شما هیچ اعتقادی ندارم. بیشتر وقت تلف کردن است. شما و خودخواهی هایتان مانند ترمزی مانع پیشرفت مبارزات واقعی است.
حجاب راه شمایید. شما دو روها! شما خودفروخته گان! شما روسپیان! امروز، در روز کشف حجاب، از همین جا، به بی حجابی فروغ سوگند می خورم که همیشه بی حجاب بنویسم. به زنانگی ام سوگند که نگذارم هیچ کس ساکتم کند و به شرافتٍ قلم سوگند که نگذارم هیچ کس لچک سانسورش را بیاورد تا اینجا و دور حلقم بپیچاند.

حجاب چهره جان می شود غبار تنم
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 11:28  توسط چشمان زنان  | 

به کجا چنین شتابان؟/ مهستی شاهرخی

من مردي مسافر نيستم بلكه زني مهاجرم و خود را "مهاجر فرهنگي" ميدانم. در خلال سالهايي كه در سرزمين گل و بلبل زيستم کودكي و جواني ام در جامعه اي پدر ــ مردسالار با همه ي برادران غيور و ملت شهيد پرورش شكوفا نشد كه نشد. آن "مرز پرگهر" آن گهواره ي زادگاه، داشت گور آرزوهايم ميشد. چراغ من به عنوان يك زن در آن خانه نميسوخت و هميشه دل و دهان و زبانم سوت و كور بود. ذهن زنانه ي من در آن قلمروي جغرافياي ايران و مرزهاي سنتي دنياي پدرسالار شرقي محدود نميشود. درست بيست سال است كه ايران سنتي و ايران مردسالار را ترك كرده ام ولي ايران شعر و ادب و موسيقي هميشه با من است و در هر لحظه ي زندگي ام حضور دارد و سرود خود را ميسرايد. الان ديگر براي من مهم نيست كه سلامم را به چه زباني پاسخ بگويند، همينقدر كه كسي با سلام آشنايي و به نام مقدس "عشق" و "محبت" و "وطن" و غيره، ريسمان اسارت و بندگي را بر گرد نفسگاهم نبندد قانعم. چگونه ميشود آن شكاف عظيم فرهنگي را تحمل كرد؟ من حتا اگر هيچ جنگي هم رخ نداده بود، حتا اگر آن انقلاب شكوهمند هم سر نگرفته بود، باز هم به سوي دنياي غرب ميآمدم تا بتوانم نه به عنوان يك زن بلكه به عنوان يك انسان زندگي خود را داشته باشم. حس جنس دوم بودن و حس نيمي از انسان بودن در برابر ترازوي عدالت، در اين "ضعيفه بودن" درد غريبي است كه براي مردان قابل تصور نيست. مهاجرت من، يك انتخاب آگاهانه است. "گرترود اشتاين" آمريكا را وطنش ميداند و پاريس را خانه اش. در توصيف او حقيقت عظيمي نهفته است. ما زادگاه خويش را انتخاب نكرده ايم اما ميتوانيم خانه ي خودمان را انتخاب كنيم. مني كه از سرزمين گلهاي پرپر شده و بلبلهاي خموش ميآمدم در پاريس، هم خود را يافتم و هم خانه و دوستان خود را. من به عنوان يك زن و يك انسان، از حق مهاجرت خود دفاع ميكنم، خب واضح است كه گاهي دلم براي ايران تنگ ميشود، براي ديدن دشت ستاره در آسمان سخاوتمند كاشان دلم تنگ خواهد شد و يا براي ديدن طلوع آفتاب بر فراز قله ي برفين البرز از پنجره ي خانه ي پدري ام و يا براي قدم زدن در جنگلهاي كلاردشت و يا براي "وسعت آن مهرباني مكرر آبي رنگ"، آن شكوه گنبد آبي مسجدشاه اصفهان را ميگويم،‌ دلم برايش ضعف خواهد رفت. ولي اين يك انتخاب است. من به ايران سفر ميكنم و سفر خواهم كرد ولي هرگز براي زندگي و وصل به سوي اصل مردانه و پدرسالار خويش باز نخواهم گشت. به عنوان نويسنده نيز بر اين اعتقادم كه بايد در جايي زيست كه روح بيقرار انسان آرام ميگيرد. توجه داشته باشيم كه نويسنده موجودي است كه جاي زيادي را نميگيرد و مساحت گسترده اي را اشغال نميكند، اتاقي و ميزي و كاغذ و قلمي او را كافيست. گاهي در زندان هم ميشود اين امكانات را داشت ولي ذهن و روح انسان را چه؟ نويسنده نيازمند آزادي روح خويش است تا بتواند خود را در اتاقكي زنداني كند و با فراغ خاطر و انديشه اي بي مرز، شعر رهايي را بسرايد. تجربه ي بيست سال زندگي در فضايي دموكراتيك و همچنين كار كردن در محيط فرهنگي غربي به من آموخته است كه به عقايد‌ ديگران احترام بگذارم و در عين حال جرأتش را داشته باشم تا عقيده ي خود را نيز بيان كنم و درصدد يافتن راهي صلح آميز براي طرفين باشم. فكرش را بكنيد! الان من سعادت زيستن در سرزميني را دارم كه در آن مجازات اعدام وجود‌ ندارد. يعني ظاهرا به هيچ دليل و با نام مقدس قانون، در اين كشور آدم كشي نميكنند! البته ميدانم ايراداتي هست! ولي رسيدن به اين مرحله از تمدن، فتح بزرگي است. هنگامي كه به اين چيزها فكر ميكنم مطمئن ميشوم كه در مهاجرتم اشتباه نكرده ام. من سالهاست انتخابم را كرده ام.اين روزها وقتي ميشنوم كه از بين مهاجران و تبعيديان پيشين، باز برخي به صرافت افتاده اند تا مهاجرت بي سابقه ايرانيان و هجوم چند ميليوني مهاجران را به خارج از مرزها نفي كنند، كساني كه «ادبيات مهاجرت» را فاصله برانگيز ميدانند و ديواري بين خود و «مام وطن» دوستاني كه جلو افتاده اند و با سرود «وطنم آرزوست» چمدانهايشان را بسته اند و دست افشان و پاي كوبان ميخواهند ديوارها را بردارند و عشق هاي پنهاني را علني كنند و سرانجام مجنون وار با اين ساقي پر كرشمه، با اين ليلي پرغمزه در آميزند، از خود ميپرسم:«پس ما چي؟ تكليف ما چيست آقايان؟» و از شما هم ميپرسم:«خودمانيم مگر ما نيمه ديگر مرد مهاجر ايراني نيستيم؟ پس چگونه است كه نظريات نبوغ آساي بازگشت براي حفظ زبان و فرهنگ ايراني و جهت دادن به ادبيات مدرن از دهان هيچ زني بيرون نمي آيد؟ چرا از بين زنان مهاجر، هيچ زني را هم نديده ام كه ترويج دهنده نظريه بازگشت به روسري و توسري باشد؟ و مگر اخيرا در ايران چه تحول عمده اي اتفاق افتاده است كه پس از بيست سال زندگي در فضايي دموكراتيك، بخواهم باز به آنجا رجعت كنم؟پرسش من از اين آقايان اينست: برادران، دوستان، رفيقان، آيا ميخواهيد برگرديد تا شهر بم و ويرانه هاي ديگر را از نو آباد كنيد؟ آيا ميخواهيد برگرديد تا قوانين تبعيض عليه زنان را از بين ببريد؟ آيا ميخواهيد بگرديد و از ازدواج دختربچه هاي نه ساله جلوگيري كنيد؟ آيا ميخواهيد برگرديد و آدم فروشي و كودك فروشي و در حقيقت برده فروشي را در ايران از بين ببريد؟ آيا قصدتان از بازگشت، ساختن مدرسه ها و دانشگاه ها و مراكز فرهنگي است؟ آيا ميخواهيد به ايران برگرديد و فضاي فاسد و لمپني و زن ستيز و مردانه ادبي را از بين ببريد؟ آيا قصد ايجاد يك دموكراسي ادبي داريد؟ و... يا اين كه خداي ناكرده، ميخواهيد برگرديد تا به تجارت برنج و پسته و گز و ليموعماني و غيره بپردازيد؟ آيا ميخواهيد سرمايه هاي خود را در راه مقاطعه كاري ساختماني يا نزول خواري به كار بيندازيد و بعد ما زنان را در بازار جهان به كنيزي بفروشيد و يا در مطبخ هايتان به كار بگماريد؟ و يا نكند ميخواهيد به ايران برگرديد و هدف از بازگشت تقويت يكي از نيروهاي محلي و قومي و رد نيروهاي ديگر است؟ دوستان، من خيلي بدبينم ولي بدبيني خودم را به هيچ وجه از اين نهضت هاي تقويت نيرو پنهان نميكنم. در ضمن بدبيني من مادرزادي نيست، بد و بد و بدتر و بدتر از بد ديده ام و در هر حال هميشه انديشه بازگشت به جغرافياي گذشته مرا به خنده مي اندازد.آقايان، دلايل مهاجرت من تقويت زبان نبود. ديوارها و مرزها را هم من نساخته ام كه حالا بر اثر تحريكات و زمينه سازي هاي شما آنها را از ميان بردارم و يا ناديده بگيرم. شرايط ناهموار و سختي كه در ايران پيش آمد، زندگي را براي بسياري از ما دشوار و گاهي ناممكن ساخت و متاسفانه آن دلايل همچنان به قوت خود باقي است و تا وقتي كه دلايل باقيست ديوارها هم وجود دارد و من به عنوان يك زن و به عنوان يك نويسنده، خود را در فضاي مهاجرت زنده و خلاق ميبينم. در هر حال، هر روز از اقصا نقاط جهان هواپيماهاي بسياري به سوي ايران پرواز ميكنند كه هر كسي مايل باشد ميتواند زندگي و سفر خود را شخصا برنامه ريزي كند و صندلي خود را رزرو كند و سفر خود را به زادگاه، تبديل به يك حركت جمعي و عقيدتي نكند. پس سفرتان خوش و يادتان نرود كه من مردي مسافر نيستم بلكه زني مهاجرم.روز 8 مارچ، روز زن بر شما مبارك باد! باشد كه بقيه روزهاي سال نيز از آنِ زنان شود.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 11:26  توسط چشمان زنان  | 

"من یک معشوقه می باشم" از مهستی شاهرخی

من یک معشوقه می باشم. معشوقه بودن، شغلٍ خوبی است. معشوقه ها لازم نیست کار کنند. معشوقه ها فقط برای آقایان و سروران و تاجٍ سران شان دلبری می نمایند و هر چه ایشان بفرمایند را بر روی چشم نهاده، انجام می دهند. معشوقه بودن، زن و مرد ندارد. معشوقه های زن، رفیقانٍ گرمابه و رختخواب و کنارٍ سفره اند و معشوقه های مرد، رفیقانٍ گرمابه و رختخواب و کنارٍ سفره و کنارٍ منقل و توی کافه نیز می باشند. در دنیای کنونی ایستادن بر روی پای خود بسیار سخت می باشد و انسان در هر حال چه زن و چه مرد نیاز به نقطه اتکایی دارد و این از لحاظٍ علمی ثابت شده است و حتا گالیله در هنگامٍ کشفٍ قانونٍ جاذبه ی زمین به این مسئله اشاره کرده است.

شاعر شهیر نیز می فرماید

دل و دینم، دل و دینم ببرده است/ بر و دوشش، بر و دوشش، بر و دوش

که البته در اینجا منظورٍ شاعر از "دوش" اشاره ای به حمام نیست بلکه منظورش اشاره به شانه های معشوقه می باشد و در بوطیقای ارسطو نیز به این نکته اشاره شده است. بله می گفتم. معشوقه بایست از یک حداقلٍ زیبایی ظاهری برخوردار باشد و باقی را به کمکٍ مشاطه گران و سونا و غیره تصحیح نماید تا ظاهرٍ مناسبی برای سرور و یا سروران و تاجٍ سران بعدی داشته باشد و بتواند مدام برای ایشان پشت چشم ناز کند.

معشوقه گی کار سختی نیست فقط به ملایمت و ملاطفت و همنوایی با سرور نیازمند است. معشوقه بایست همواره موافقٍ نظراتٍ تاجٍ سرش باشد و عقایٍد او را چون آیاتٍ الهی در بین عموم پخش و تبلیغ نموده تا در امور معشوقه گری پیشرفتٍ بسیار حاصل بنماید. معشوقه در بسیاری از موارد نقشهای سخنگو و منشی و ماشین نویس و امضاء جمع کن را نیز به عهده دارد. معشوقه می تواند به خاطر سابقه ی فعالیت های بسیار در زمینه ی معشوقه گری پس از چند سال به عنوانٍ عضٍو مطرحٍ در جامعه ی هنری قد علم بنماید.

شاعر در این باره می فرماید

کمال همنشین در من اثر کرد/ وگرنه من همان خاکم که هستم

از زاویه دیدٍ شاعر "کمال همنشین" یا مزایای همنشینی چیزی مطلوب و مفید بوده است. تاریخ نشان داده است که همنشینان به عنوان داور و یا دبیر ادبی و یا منتقد و تصمیم گیرنده در صحنه های هنر به حیاتٍ خود ادامه داده اند. شهریار قلبٍ من خودش سلطانٍ قلبٍ استاد و سرورش بوده است و این یک سنتٍ دیرین پارسی است که بین شمس و قمر و سیارات و کهکشانات می گذرد.

مولانا در این باره می فرماید: این نه منم، نه من منم

معشوقه و یار یکی می شوند و معشوقه در این عشق محو می شود و منیتٍ خود را به کل از دست می دهد.

من درویش هستم و دارای عقایٍد عرفانی نیز می باشم. در اوقاتی که من به شهریٍار جهانم، شیرٍ ژیانم، خسروی شیرین دهنانم بسیار حال داده می باشم ایشان نیز از نثرٍ اثر و زبانٍ شیرین و روانی کارم تعریف بسیار می نمایند. سرورم مرا یک شاعرٍ غریزی و ذاتی می دانند.

دلبر جانان من، برده دل و جان من/ برده دل و جان من، دلبر جانان من

بنابر این هر چه دلبٍر جانانٍ من امر بفرماید همانست. دلبٍر جانان من می فرمایند: "سیاست و ادبیات هیچ ربطی به هم ندارد" و بنابر این نشست و برخاست با اهالی حکومت به هیچ وجه نشانه ی ارتجاع و سرسپردگی نویسنده نمی باشد بلکه دلیلی بر پدرسوختگی او می باشد. دلبرٍ جانان من بسیار پدرسوخته می باشند و با هر نوع عمامه دار و بی عمامه ای معاشرت می فرمایند. ایشان آنها را برای پذیرایی به خانه ی من می آورد و از من نیز می خواهد که با مهمانهای ایشان مهربان باشم و از آنان پذیرایی جانانه ای به عمل بیاورم و من که خود را نیز پدرسوخته ای همه فن حریف می پندارم از سرورم اطاعت کرده و به مهمان های ایشان حسابی می رسم. تمام وقت من به ایشان و مهمانداری اختصاص یافته است.

معمولاً وقتی اهالی قلم و قلم مو به بحث نشسته اند من می شوم اهلٍ مطبخ تا شام را آماده کنم. برای من جای تعجب بسیار می باشد که هر وقت هم می آیم حرفی بزنم شهریارٍ جهانم زود می گوید غذا می سوزد ها! و من مجبورم به آشپزخانه بروم تا به قورمه سبزی سر بزنم. جای بسی تعجب می باشد که جمله های من که پیش از این با "من این طور فکر می کنم..." یا "من می گویم که..." شروع می شد ، حالا در سایه ی سرورم تغییرٍ عظیمی پیدا کرده است!!! حالا دیگر هر وقت حرف می زنم می گویم "به نظرٍ شهریار..." یا "خسرو می گوید که..." و یا " امیر معتقد است که..." و خلاصه: این نه منم، نه من منم

من شخصاً دلم می خواهد سر به تنٍ هیچ زنی نباشد و نمی خواهم نگاهٍ سلطانٍ قلبم به ریختٍ نحسٍ هیچ زنی جز من بیفتد ولی به روی خودم نمی آورم و سکوت می کنم و زیرٍ زبانش را می کشم ببینم به چه کسی نظر دارد. کافیست از زنی کمی تعریف کند و یا یاد کند تا مگر خدا به آن زن رحم کند. چون در اولین وهله بی هیچ دلیلی آن عفریته را جروواجر کرده و از روی صفحه ی زمین محو می کنم. حسادت به دلیل و منطق احتیاج ندارد.

شاعر می فرماید:

دل من در هوای روی فرخ/ بود آشفته همچون روی فرخ

دل من مدام در هوای روی و موی فرخ می طپد و همین طپشٍ قلبم، دنیا را آشفته خواهد کرد.

شخصاً مثل هر هنرمندی، چشمٍ دیدن دیگری را ندارم ولی سلطانٍ قلبم مدام به من توصیه می کنند که هیچ به روی خود نیاورم و با برخی از آنها که ایشان تعیین می کنند دوستی کنم. من از جمعٍ بانوان گریزانم و از ناز و نوازشهای آقایان و مصاحبتٍ با ایشان بسیار لذت می برم ولی به ناچار با بانوان شاعر و نویسنده بنای معاشرت گذاشته و مدام با تلفن از احوالاتشان جویا می شوم. این که زندگیشان چگونه است و این که از کجا می آورند می خورند و چطور کارشان را می نویسند و تا به حال چقدر نوشته اند و چه کسی کارهای چاپ نشده شان را می بیند و با چه کسانی معاشرت دارند معشوقه چه کسانی بوده اند و الان معشوقه چه کسانی هستند و خلاصه با کی ها خوابیده اند و با کی ها احتمال داشته بخوابند و در حاضر دقیقاً با کی ها روبط حسنه دارند و می خوابند را می پرسم و همه را مو به مو و از سیر تا پیاز برای سرورم نقل می کنم. مواردی هم هست که از قریحه ی سرشار داستان سرایی ام الهام گرفته و رنگ و آبی به داستان می دهم تا بابٍ پسند تاجٍ سرم شود و مایه ی مسرتٍ ایشان را فراهم آورم.

تمام تلاشٍ من برای حال دادن به ایشان متمرکز شده است. پیش از آشنایی با سلطانٍ قلبم، گه گاه می نوشتم ولی حالا که اهلٍ مطبخ شده ام فرصت نمی کنم.

ایشان می گویند که من بایست حالا حالاها صبر کنم و نبایست در کار چاپ آثارم عجله به خرج نشان دهم و هنگامی که زمانش رسید ایشان از طریق دوستان شان اقدام خواهند کرد. ایشان همیشه اضافه می فرمایند که محیط هنری برای خانمها پر از فساد است و نبایست به آن وارد شد و بهتر است خانمها واردنشده از آن خارج شوند و خلاصه بایست از خیرش گذشت و در آخر ایشان با بیحوصله گی می گویند اینها را ول کن و بیا به به من برس. من سالهاست که در حال رسیدن به ایشان می باشم.
+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 7:59  توسط چشمان زنان  |