تبليغاتX
چشمان زنان

چشمان زنان

این وبلاگ جهت انتشار مطالب مخصوص زنان ایجاد شده است

دگر جنس گرایی اجباری، تفکر دگر جنس گرایی و هم جنس گرایی در گفتمان فمینیستی / کریستینا تورمر ـ روهر

ویژگی مهم شکل گیری جنبش فمینیستی در آلمان (غربی) از ابتدا، رابطه تنگاتنگ آن با جنبش زنان و جنبش هم جنس گرایان زن بود. وجه مشترک هر دوی این جنبش ها، انتقاد اصولی آن ها به دگرجنس گرایی به عنوان شکل هنجار قدرت و تسلط (1) بود. هدف مشترک هر دوی این حرکت های گروهی، دگرگون ساختن پایه ای روابط و مناسبات جنسی، آزاد ساختن همه زنان از هر نظر، از جمله از نظر جنسی و انتخاب جنسی آن ها بود. این نیروی تکان دهنده اجتماعی ـ انتقادی از حد سیاست گروهی که دراقلیت اند، فراتر می رود. من در این جا می خواهم ، استدلال ها و گام های نخستین، پیش زمینه های تاریخی و بحث های تئوریک فمینیستی ای را که برخورد مناقشه آمیز با هم جنس گرایی و دگرجنس گرایی را در سی سال اخیر تغییر داده اند، روشن کنم.

1.

به هم جنس گرایی به مثابه تبهکاری برخورد کردن، به معنای نقض یکی از ارکان حقوق بشر است. برای پیاده کردن این موضع در سراسر جهان، امروز گروه "حقوق بشر و هویت جنسی" به عنوان مثال در چارچوب بخش آلمانی سازمان جهانی حقوق بشرمبارزه می کند. این گروه پیشگام علیه تعقیب، بیمار خواندن و مورد تبعیض قرار دادن هم جنس گرایان به مثابه یک اقلیت جنسی فعالیت می کند.
تعداد هم جنس گرایان زن و مرد در سراسر جهان را بالغ بر چند صد میلیون یعنی 5 تا 10 در صد کل جمعیت روی زمین تخمین می زنند. تعداد اهرم هایی که به وسیله آن ها هم جنس گرایان را تحت فشار قرار می دهند، شامل قوانین مختلف ـ امروزه در بیش از 70 کشور دستگیری، شکنجه و حتی مجازات مرگ برای این گروه قانونی است ـ، بستری کردن در بیمارستان های روانی یا اردوگاه های کیفری و گردان های آزمایشی تربیت مجدد، عقیم کردن، تحقیر اجتماعی و تبعیض روزمره می شود. این امر حتی در کشورهای عضو بازار مشترک که در آن ها هم جنس گرایی جرم محسوب نمی شود، رایج است. مواردی که امروزه در کشورهای آفریقایی، آمریکای لاتین و کشورهای عربی، جمهوری های اتحاد جماهیر شوروی سابق و کشورهایی که جدیدا به عضویت کشورهای اتحاد اروپایی در آمده اند (2)، بسیار نگران کننده اند. آمار نشان می دهند که 80 تا 90 در صد پرسش شوندگان در این کشورها، اگر قرار باشد به هم جنس گرا یی خود اعتراف کنند، بیم آن دارند که به شدیدترین مجازات ها محکوم شوند. باوجود پیشرفت هایی که در این زمینه صورت گرفته، هنوز لیبرالیسم حقوقی نتوانسته است به تسلط هنجارها غلبه کند. معلوم است که کلیشه ها سخت جان تر از مواد قانونی هستند.

سازمان جهانی عفو بین المللی خواست های زیر را با تمام حکومت ها، صرف نظر از قوانین ملی و شرایط فرهنگی آن ها، مطرح کرده است: تحقیر اقلیت های جنسی باید به عنوان نقض حق انسانی تلقی شود؛ مواد قانونی که در آن ها هم جنس گرایی به مثابه تبهکاری تعریف شده، شکنجه و اقرار گرفتن در اثر شکنجه باید حذف شوند؛ زندانی های هم جنس گرا باید از آزار کارمندان زندان و هم بندی های خود مورد حمایت قرار بگیرند. قربانیان این گونه آزارها باید هنگام بررسی این موارد از پشتیبانی فردی و بین المللی برخوردار شوند؛ قانون پناهندگی باید تغییر یابد و تعقیب هم جنس گرایان باید به عنوان دلیل پناهندگی سیاسی به رسمیت شناخته شود؛ از تهیه گزارش های رسمی، پخش اطلاعات و برگزاری کارزارهای تبلیغاتی در این زمینه نباید جلوگیری به عمل بیاید؛ سن بلوغ برای هم جنس گرایان و دگرجنس گرایان باید به طورهم سان تعیین شود؛ زوج های هم جنس گرا باید از حق فرزند خواندگی برخوردار باشند؛ علیه اعمال تبعیض در مورد دو جنسی ها، هم جنس گرایان زن و هم جنس گرایان مرد درافکار عمومی، محل کار، بازار کار و غیره فعالانه مبارزه شود.(3)

در ماده دوی اعلامیه جهانی حقوق بشر در باره اعمال تبعیض در مورد هم جنس گرایان، به طور ویژه سخنی به میان نیامده است. اکثریت افراد جوامع بشری یا متوجه وجود آن ها نمی شوند و یا این گروه را جدی نمی گیرند. دولت ها یی که به حمایت از این گروه تن درنمی دهند، می توانند سیاست خود را بر پایه پیش داوری هایی که ریشه های عمیق فرهنگی دارند، بنا کنند؛ پیش داوری هایی که همواره اقلیت های جنسی را مورد سوءظن قرار داده اند. نمود این فاصله گیری را می توان هم چنین در عدم وجود هم بستگی با این گروه ـ از سوی بخش اکثریت جامعه ـ دید؛ اکثریتی که خود حامل عمده این مسئله است.
هم جنس گرایی ارکان پایه ای هنجارهای جنسی را به لرزه در می آورد و به آن هنجار اصلی ای لطمه وارد می سازد که هم محمل اجرای قوانین حکومتی است و هم سنت های فرهنگی، مذاهب و سرانجام عرف اجتماعی بر آن استوار است. اقلیت های جنسی هم چنین مفهوم آزادی هنجارهای مبنی بر دگرجنسی را مخدوش می کنند که می خواهد قابلیت زیستی عشق رسمی را به طورمطلق و به تنهایی به خود اختصاص دهد. آن جا که آزادی عشق رد می شود، هم زمان این واقعیت نیز نادیده گرفته می شود که هرگز هیچ کس، نمی تواند بداند که چه وقت و چرا عشق به چه کسی به وجود می آید. ممنوع کردن عشق برای دو هم جنس، اجبار به سکوت، به پنهان کردن و یا زندگی ای دوگانه، تجاوز به حریم شخصی انسان هااست، حریمی که نه افراد و نه سیاست، هیچ کدام مجاز به ورود به آن نیستند.

از آن جا که هم جنس گرایان گروه هم گونی را تشکیل نمی دهند و از قشرهای اجتماعی گونه گونی بر می خیزند، امکان ائتلاف آن ها با دیگر گروهای اجتماعی اغلب ضعیف است. صرف وجود هم جنس گرایان باعث بروز مقاومت شدید و شکاف در نیروها، حتی نزد کسانی که خود را لیبرال می خوانند، می شود. حضور یک هم جنس گرای مرد به عنوان پدیده ای عجیب در تظاهرات، بیش از وجود یک زوج هم جنس گرا در خانواده یا درهمسایگی پذیرفته می شود. درک بیمارگونه از هنجارها، هم چنین آزادی پژوهش و بررسی را محدود می سازد و از پیشرفت و تغییر علم جلوگیری می کند. در کشور آلمان به عنوان مثال، پی گیری و تحقیق در باره تاریخچه تعقیب هم جنس گرایان هنوز هم نوعی "جنبی کاری فرهنگی" است. کسانی که به این گروه تعلق ندارند، در بهترین حالت، خود را بی علاقه نشان می دهند. با این فاصله گیری، عدم آگاهی و محدودیت رشد می کند و مسئله، هم چنان مسئله کسانی باقی می ماند که قربانی رژیم های دگرجنس گرا هستند. با وجود این نظر بوتی لیون، نماینده دولت ایتالیا به عنوان کمیسار دادگستری پارلمان کشورهای اروپایی که هم جنس گرایی را "از دید کلیسای کاتولیک گناه و از جنبه حقوقی تبهکاری" خواند، موج عظیمی از خشم و اعتراض بین المللی برانگیخت. این سبب شد که رئیس کمیسیون کل کشورهای اروپای مشترک پیشنهاداتش را در مورد همه کاندیداها پس بگیرد؛ یک پیروزی موقتی برای دموکراسی.

2.

جنبش های اجتماعی در آلمان (غربی) همواره به گونه ای مستقیم یا غیر مسقیم تحت تاثیر هولناک ترین فصل تاریخی این کشور، زمان تسلط ناسیونال سوسیالیست ها، به وجود آمده اند. این امر در مورد مسئله هم جنس گرایی نیز صادق است. البته اعمال تبعیض در مورد هم جنس گرایان پس از پایان دوره حکومت نازی ها در سال 1945 پایان نگرفت. تاریخ تعقیب و شکار هم جنس گرایان زن و مرد در این دوره، تفاوت هایی را نشان می دهد. ناسیونال سوسیالیست ها در زمان قدرت خود، ریشه کنی هم جنس گرایی را به عنوان یکی از اهداف خود اعلام کرده بودند. این هدف برای حدود دو میلیون انسان در آلمان، تهدیدی جدی محسوب می شد. نازی ها در این مورد بر آن نبودند که مثل تعقیب های نژادی، تمام هم جنس گرایان را از نظر جسمی از بین ببرند، بلکه هم چنین در صدد بودند آن ها را از راه مجازات، اردوگاه های کار اجباری، حبس، عقیم کردن زنان و مردان دوباره "تربیت کنند." به قدرت رسیدن نازی ها در سال 1933 مساوی بود با متلاشی کردن جنبش متشکل هم جنس گرایان که خواست های آزادی خواهانه شان در تضاد فاحش با اخلاق جنسی و خانوادگی نازی ها قرار داشت. در این دوره 50000 مرد هم جنس گرا محکوم شدند، 15000 تن از آنان به اردوگاه های کار اجباری فرستاده شدند و دو سوم این تعداد در آن جا جان سپردند.

هم جنس گرایی زنان هر چند به عنوان "فساد اخلاقی طبیعت ستیز" و "مرض واگیردار" تلقی می شد، اما هم جنس گرایان زن به طور مستقیم مورد تعقیب قانونی قرار نگرفتند، بلکه به آن ها مهر "دشمن جامعه" و "خل و چل" زدند، مجرمشان خواندند و یا آن ها را به دیوانه خانه ها فرستادند. این واقعیت که نازی ها هم جنس گرایان زن را مثل مردان دشمن حکومت تلقی نکردند، بیشتر تصویر مسلط آن ها از زن و نقش او مربوط می شد تا مدارایشان با هم جنس گرایان زن. بی اهمیتی مقام زن در دستگاه حکومتی، نامرئی بودن و نقش ناچیزش در زندگی اجتماعی، هم جنس گرایان زن را در مقایسه با مردان، طعمه جالبی برای برنامه های شکار و تعقیب نازی ها نمی کرد. زنان بیشتر به عنوان موجودات فریب خورده غیرفعال به حساب می آمدند. البته فریب دهندگان احتمالی درمیان آن ها نیز خطرناک محسوب می شدند. از این رو بسیاری از هم جنس گرایان زن به ازدواج ظاهری توسل جستند (4). و پس از چندی، زمانه ماسک زدن فرارسید. (5) این دوره حتی بعد از جنگ نیز در آلمان شرقی و غربی ادامه یافت. نه تنهاهم جنس گرایان به عنوان کسانی که دردوره نازی تحت تعقیب بودند، به رسمیت شناخته نشدند، بلکه در مورد وجود هم جنس گرایان زن نیز سکوت شد.

3.
جنبش فمینیستی در آلمان غربی ـ برلین غربی، در سایر کشورهای دیگر اروپایی و ایالات متحده آمریکا از ابتدای دهه هفتاد علیه درآمیختگی جنسیت و سیاست مبارزه کرده است. طغیان دهه های هفتاد و هشتاد، در واقع شورشی بر ضد به اصطلاح هنجارهای نظم دگر جنس گراییهم بود. در این دوره عصیان علیه زور مداری نظم پدر سالار، بی عدالتی های آن در مورد زنان، پی آمد های تاریخی آن برای تکامل کلی جامعه ـ اقتصاد، علوم، سیستم آموزشی، مذهب، خانواده و غیره ـ با خشم علیه این ادعا که زنان "از بدو تولد" از نظر جنسی تابع مردان اند، پیوند خورد. فمینیست ها در بدیهی بودن این ادعا نوعی سرپل تسلط مردان (6) و دلیل اصلی کهن سالی و موفقیت تاریخی آن ها می دیدند. پدرسالاری به عنوان قدرت مرکب نافذی به حساب می آمد که همه چیز را از خشونت جسمی گرفته تا کنترل آگاهی، شامل می شود(7) و با آن باید ظرفیت غیرقابل پیش بینی نیروهای ضد به بند کشیده شود. این زنان هم جنس گرا نیستند که مسئله اند. مسئله آن جامعه ای است که دگر جنس گرایی را به مرکز و قانون طبیعی، به یک هنجار مطلق وغیرقابل پرسش تبدیل کرده است. مکتب فمینیسم افشا گری در باره این اتهامات را به عنوان تروری ایدئولوژیک وظیفه خود قرار داد.

در این رابطه دامنه بحث از تحمل لیبرالیِِ تمایلات جنسی و انحراف از هنجارها فراتر می رفت. از این رو سخن بر سر اقلیت های جنسی هم نبود، بلکه از دگر جنس گرایی اجباری حرف زده می شد: از سیستمی از اجبارها که بر اساس آن زنان به خاطرعلایق مردان مورد استثمار قرار می گرفتند، نیرو، وقت، توانایی و تصورات خود را از یک زندگی در خور، بر روی خواست های جنس مرد متمرکز می کردند و زندگی فردی خود را به دست فراموشی می سپردند. بحث بر سر رویای یک زندگی دیگر در جامعه ای دیگر بود، بر سر زندگی ای مستقل، "با هویتی زنانه" که بر محور دگرجنسی طلبی نچرخد. از این رو سخن تنها از تمایل سکسی هم جنس گرایان زن نبود، بلکه از "هستی هم جنس گرایان زن" گفتگو می شد. بحث بر سر آزاد شدن از هرگونه خشونت بخاطر جنسیت بود، بر سر رهایی همه زنان از یوغ کهن حق مرد بر بدن، احساس و زندگی اقتصادی زن بود. در این رابطه از زندگی هم جنس گرایان زن به عنوان سرچشمه دانش و "سکوی پرش بالقوه قدرت زنانه" حرف زده می شد.(8)

این، نوعی "فمینیسم در عمل" بود؛ فمینیسمی که پی آمدهای مشخص بسیار مهمی برای موارد زیر به همراه داشت: برای زندگی عملی زنان، برای تجربیات بچه ها، برای غافلگیر کردن مردان که اغلب به مذاقشان ناگوار بود، و سرانجام برای گسترش بخشیدن به تئوری فمینیستی. روی دیوارها و پلاکاردها شعار " فمینیسم، تئوری است و زندگی زنان هم جنس گرا عملکرد آن" نوشته می شد. تمامی اشکال زندگی و روابط جنسی می بایست به محک انتخاب آزاد گذاشته می شدند. بسیاری از زنان از تصور این که یاران هم جنس خود را دیگر نمی بایست به چشم رقیب ببینند، سر از پا نمی شناختند. حالا می بایست به آن ها به چشم رفیقی پرشور، همراه زندگی، هم کار، معشوقه و یک گروه اجتماعی هم بسته به خود" (9) نگاه کنند. پیشتر پای بند کردن زنان به محیط خانواده کوچک مدرن ـ به این کانون سلسله مراتبی پدر، مادر، بچه که اغلب به محل اعمال "ترور نهادی شده" (10) علیه زنان و بچه ها تبدیل می شود ـ، برقراری رابطه مستقل آنان را با زنان دیگرکاهش داده بود و یا بکلی غیرممکن کرده بود. فمینیست ها به جای آن که به این زندگی منزوی و مخرب ادامه بدهند، به اشکال دیگر زندگی روی آوردند و به تاریخ زنانی که خود را نسبت به جنسیت خود متعهد نمی دیدند، علاقه نشان دادند. این حرکتی پرشور به سوی تجربیات ناشناخته و جدید بود، عمل و عشقی برخلاف جریان آب.

بسیاری از فعالان جنبش زنان با این که در رابطه ای هم جنس گرایانه زندگی می کردند، ولی مخفی و منزوی بودند. بسیاری در جریان جنبش به هم جنس گرا بودن خود اذعان کردند، شماری دیگر شیوه زندگی خود را تغییر دادند، شوهران یا یاران عشقی خود را ترک کردند تا شکل زندگی جدیدی را تجربه کنند و با هم جنسان خود رابطه برقرار سازند. تصادفی نیست که اولین خانه های جمعی زنان، پروژه های زنان، کتاب فروشی های زنان، انتشاراتی های زنان، گروه های موسیقی زنان، مجامع زنان فارغ التحصیل و غیره اغلب از جانب زنانی پایه گذاری شد که زندگی عشقی و اجتماعی با جنس مخالف را بدون چون و چرا مطلوب تلقی نمی کردند و از این رو به گونه ای "هم رنگ جماعت نبودند". هم چنین اولین کارزار جنجال برانگیز اتهام زنی به خود تحت عنوان " من سقط جنین کردم" (1971) یا تاسیس اولین خانه زنان در برلین غربی در سال 1978 ضربه هایی علیه پی آمدهای ویرانگر دگرجنس گرایی بودند. این اقدامات متعهدانه، اعتبار ویژه ای کسب کردند، زیرا نشان دادند که هدف والای پیوند زدن تئوری و عمل با به مخاطره انداختن موقعیت شخصی خود، جدی گرفته شده.

بدیهی است که این اقدامات بدون درگیری صورت نگرفتند. بیش ازهرچیز آن بخشی از جنبش زنان که خود را مستقل می خواند، بیشتر از دیگران مورد تهدید قرار داشت، یعنی آن بخشی که می کوشید خود را در تمام عرصه های زندگی از مردان و امتیازات مردانه جدا کند، و آزاد از "تفکر مردانه"(11)، احساسات و جنسیت مردمدارانه، در جستجوی دورنماهای ناشناخته مختص به خود بود. نمایندگان جنبش زنان مستقل بیم آن را داشتند که طرح تساوی جنسی، نوعی برابری زنان با نظم منفور (حاکم) به همراه داشته باشد و از این رو در راه موضع افراطی تفاوت جنس ها مبارزه می کردند.

4.

لوک ایرییاری، پژوهشگر مسائل زنان و روان پزشگ فرانسوی یکی از دلائل موثر جنبش جدایی طلبانه را با مثال زیر(1979) این گونه توضیح می دهد: درچهارچوب پیاده کردن طرح ساختمانی یک شاهراه، روزی ناگهان مرد نقشه برداری در خانه کوچک آلیس که تنها زندگی می کرد، ظاهر می شود. "نقشه برداری" برای آن مرد به صورت امری مجازی در می آید که از طریق آن او خود را، در حال بالا و پائین رفتن در خانه ها، به ساکنان و احساسات آن ها تحمیل می کرد. آلیس امیدوار است که مرد هر چه زودتر خانه اش را ترک کند. اما نقشه بردار این کار را نمی کند، همان جا می ماند. از این رو آلیس تصمیم به رفتن می گیرد و خانه را خالی می کند. اوامیدواراست که در باغچه روبروی ساختمان پناه گاهی بیابد. اما مرد، در باغچه هم او را به حال خود نمی گذارد و به او خیلی نزدیک می شود. حالا آلیس کجا می توانست برود، وقتی خانه و باغچه اش برای اولین کسی که از راه رسیده بود، به صورت منطقه آزاد آمده بود؟ دیگر آدم حق تنها ماندن هم ندارد؟ درآن خانه دیگرهیچ سوراخ و سنبه ای پیدا نمی شد که از نگاه، از اندازه گیری ها، از تحقیقات و بررسی ها و از تجاوزات نقشه بردار همه فن حریف درامان مانده بود. (12) پس ازچندی آلیس خشکش می زند، در خود فرو می رود، یخ می زند. اما سرو کله مرد نقشه بردار دوباره پیدا می شود؛ با دستگاه های عریض و طویلش. او همه چیز را تراز بندی، مسطح و ویران می کند، خانه را، باغچه را، همه چیز را. (13) در این حال آلیس می کوشد، خود را با هوا و هوس های متجاوز هم آهنگ کند، خوش آیند او بشود، اما آلیس خود غایب می ماند، مفقود می شود، غیبش می زند. او دیگر "من" اش را نمی شناسد. نمی تواند هویت خود را تشخیص بدهد، نمی تواند آن را بیان کند. در این حال می توان آلیس را با کس دیگری عوض کرد، می توان او را به کلی از یاد برد.
این مثال باید نشان می داد که تا چه حد زنان از طریق تجاوزات مردان، ادعاهای تملکی و معیارهای مساحی آن ها توضیح داده می شوند. در داستان لوک ایرییاری، این غصب به تمامی صورت می گیرد. زن داستان گوشه ای (مکانی) را نمی یابد که بتواند وجود داشته باشد. او را در واقع از دنیا بیرون می اندازند، حق مالکیتش را غصب می کنند و فردیتش را به غارت می برند. او همه چیزش را از دست می دهد، و بیش از هر چیز خودش را. او از محدوده "جنس" خاص خود بیرون رانده می شود. آن مرد، دارایی اصیل مختص به آلیس را از او می گیرد. نقشه بردار آنچه اساسا به آلیس تعلق دارد و آنچه اوهست، غارت می کند؛ یعنی استقلال زنانهاش را. این دارایی که به آن " زنانگی" می گویند، بنا بر توقع مردان در سراسر جهان، نصیب آن ها می شود.

چنین تجزیه و تحلیل هایی، اعتقاد راسخ فمینیست ها را بر این که زنان زمانی واقعا می توانند خود را آزاد کنند، تغییر دهند و به خود بیایند که از پذیرش دگرجنس خواهی و تن دادن به اجبار دگرجنس گرایی سرباز بزنند، استوار کرد. از این رو فمینیسم پایه رابطه خود را با هم جنس گرایی در اعتراض به نظم جنسی گذاشت؛ نظمی که جنس زن را به طور کلی در سراسر جهان به صورت مستعمره در آورده. هم جنس گرایی به عنوان راه گریزی از چنگ این استعمار تلقی شد.

نمونه دیگری که تجربیات مشابهی را بیان می کرد، ولی به نتایج دیگری می رسید در سال 1994 مطرح شد. این مثال نشان می داد که زنانگی یک دارایی طبیعی نیست که کسی بتواند آن را غصب کند، بلکه یک روند آموزشی است که از طریق آن انسان تازه زن می شود: کارین، زنی دوجنسی که پیشتر مثل یک مرد زندگی می کرد، (14) برای رفتن به پست خانه، از پارکی عبور می کند. ناگهان سه مرد سر به دنبال او می گذارند، ولی با سرو صدای زیاد از کنارش رد می شوند و شروع به خندیدن می کنند. بعد یک باره از رفتن باز می ایستند و بعد از چند لحظه دوباره راه می افتند. کارین وحشت می کند، احساس بی دفاعی و بی پناهی سراسر وجودش را فرا می گیرد. بعد از این اتفاق کارین اغلب به پارک نمی رود. اگر هم استثنا یک بار مجبور به عبور از آن باشد، ترسان و سریع قدم بر می دارد. گاهی شروع به دویدن می کند، حتی اگر چیز تهدید آمیزی در آن اطراف نباشد. با این تجربه کارین می آموزد که "معنی زن بودن چیست"(15). کارین در وحشت از مردان، در اجتناب از رفتن به پارک و ترس دائمی، به تدریج معنای "زن" بودن را در می یابد و خود نیز به همان ترتیب رفتار می کند. چون کسانی که او را ترساندند، مرد بودند، وحشت کارین، وحشتی کلی نیست، بلکی ترسی "زنانه" است. در این جا خوف از قطبی کردن جنسی با "زنانه کردن آن وحشت"، پیوند می خورد و امکان خلع سلاح بودن جنسی را نشان می دهد. از این لحظه کارین رفتار و احساس خود را بر این وضعیت منطبق می کند. او "قواعد زنانگی دیدار در پارک" را "می آموزد". بخش اعظم این مقررات در مورد همه زنان صادق است. کارین "با ترس خود، خود را به عنوان زنی که مورد تهدید قرار گرفته به نمایش می گذارد. از این راه او زن بودن خود را به گونه ای مجاب کننده، حتی برای خود، عرضه می کند."(16) به این ترتیب کارین جای خود را در جهانی که از دو جنس تشکیل شده، تعیین می کند و خود به جزئی از آن تبدیل می شود. این نظم جنسی نه طبیعی، بلکه واقعی است. کارین آزادی عمل خود را محدود می کند. او مجبور است خود را با نظم حاکم بر کوچه و بازار که از سوی مردان تعیین شده، هم آهنگ سازد. "زن شدن" و " رفتار زنانه" در این رابطه، واکنش منطقی ای است در برابر اشغال مردانه مکان هایی که هم چنین از سوی خود آنان ناامن هم می شود. "زن" و "زنانگی" محصول تنگی جا و ترس است. "زن بودن" یعنی این روند درست نظم دادنِ بیرونی و درونی را به طور کامل به پایان بردن. این رده بندی هنگامی به حد کمال می رسد که تمایلات جنسی هم با این نظم هم آهنگ شود، به عبارت دیگر وقتی که این موجود به این ترتیب "زن" شده، خود را فدای خواهش های جنسی و شهوانی طرف مقابل خود، یعنی مرد هم بکند.

5. 

اغلب پژوهش گران مسائل جنسیتی اکنون به این توافق رسیده اند که هنجارهای جنسیِ مبنی بر دگرجنس گرایی برپایه تئوری روند آموزشی بنا شده است، که جنسیت دراثر تکرار کنش و واکنش هایِ روزمره، به وجود می آید، تائید و مستحکم می شود، یعنی پدیده ای ساخته اجتماع است. این روند آموزشی هنگامی موفقیت آمیز و مبتنی بر هنجار است که سه ویژگی جنسی در هماهنگی با یکدیگر قرار بگیرند: سکس، جندر و میل.
1. مشخصات بیولوژیک جنس
2. رفتار زنانه درخور
3. موضوع میل و خواست جنسی
بر این اساس "یک زن واقعی"، بدنی زنانه دارد، رفتار و احساسش "زنانه" است و به مردان عشق می ورزد. یک "مرد واقعی" بدنی مردانه دارد، مردانه عمل می کند و عاشق زن ها می شود. ما هنگامی به "زن" تبدیل می شویم که از روی اجبار این قواعد مربوط به تفاوت جنس ها، این قوانین دو جنسیتی بودن را بیاموزیم.

پژوهش گران مسائل جنسیتی در سه دهه اخیر سهم بزرگی در این زمینه به عهده داشته اند که تصویر "زن" به عنوان قربانی ای غصب شده، بدون جا و جایگاه و تحت فشار، حالا به گذشته تعلق گرفته. این سهم هم چنین در راه روشن گری مفهوم دگرجنس گرایی صادق است که به عنوان وضعیت اجباری و غیرقابل چشم پوشی ای مطرح می شد که کسی را گریزی از آن نیست. امروزه این اصل به دانش پایه ای پژوهش در باره جنسیت تعلق دارد که "جنسیت" چیزی نیست که ما هستیم یا داریم، بلکه چیزی است که ما انجام می دهیم. (17) و افزون بر آن: هر چه اصل مهم تساوی حقوق در سراسر جهان نهادی می شود، به همان نسبت هم پاسخ گویی به مسئله جنسیت بر اساس هنجارهای پیشین دیگر امری واضح و ابدی نیست. برخی برآنند که امروزه جنسیت بیشتر یک امر مبتنی بر "بی نظمی" است تا یک "اصل نظم یافته". (18) امروزه نمی توان مرز دقیقی بین هم جنس گرایی و ناهم جنس گرایی کشید. بیست سال است که این موضوع قاطعانه فرمول بندی شده است:
دو قطب "مردانگی"، "زنانگی" سالم و طبیعی نیستند، بلکه "بیماری های جنسی تاریخی" (19) هستند. این هم جنس گرایان نیستند که فاسدند، فاسد جامعه ای است که آن ها در آن زندگی می کنند. (20)

روشن است که بیش ازهرکس، این خود اقلیت ها، کسانی که از هنجارها پرهیز کرده اند (21) و کسانی که وضعیت جنسی یک گانه ندارند، این افراد هستند که چنین مواضعی را پیش می برند. خود آن ها هستند که سه ویژگی ناهم آهنگ شده جنسی یعنی بدن، رفتار اجتماعی و میل جنسی را در خود به محک آزمایش می گذارندـ بدون این که این وضعیت را بیمارگونه و یا بی ارزش بیابند. این افراد هستند که هر روز، اجبار رده بندی کردن جنسیت ها را تجربه می کنند. (22) آن ها می توانند ساختارمداری تعلق داشتن به یک جنس مشخص را به نمایش بگذارند و راه به سوی ناروشنی وجود جنس ها را بگشایند. آن ها با صرف وجود و هستی خود به مجموعه قواعد جنسی "هنجار" حمله می برند و این ادعای کهن را که بدن مردانه و زنانه پایه طبیعی "جنسیت" است (23)، نفی می کنند. آن ها در عین حال خود را خارج از دایره دانش مبتذل که بدون چون و چرا و بدیهی محسوب می شود، می بینند که می گوید؛ هر انسانی یا مرد است یا زن، که این امر به گونه ای روشن تعریف شده و از لحظه تولد تا مرگ تغییر ناپذیر و فرای هر فرهنگی اعتبار دارد. (24) تمام کسانی که این قاعده اصلی را رعایت نکنند، باید رنج ببرند و از امتیازات نهادی شده هنجارها (مثل حق ارث، حق مالیات، حق داشتن فرزند خوانده، و به رسمیت شناخته شدن از سوی جامعه و غیره) محروم می شوند.

وجه انتقادی ساخت شکنی، طبیعی بودن فرضی دگرجنس گرایی و معیارهای هنجاری آن را رد می کند و مقولات تثبیت شده مردانه، زنانه، هم جنس گرایی زنان، هم جنس گرایی مردان، دگرجنس گرا، هم جنس گرا، دو جنس گرا و غیره را مختل می سازد. این "اخلال" می خواهد برهرگونه تقسیم بندی و مرزکشی، بر هر گونه سمت گیری برحسب معیارهای هنجاری دگرجنس گرایی غلبه کند. ظرفیت انتقادی این امر در این نهفته است که هویت جنسی تثبت شده را باطل می کند و به اشکال گوناگون زندگی و جهت گیری های مختلف امکان بروز می دهد. ایده ضد ساختاری به برخوردی الحادی و هم چنین شاید بازیگوشانه ـ نمایشی نسبت به پدیده های تثبیت شده نیاز دارد. و به پیشنهاد هایی درباره آشفتگی مخرب جنسیت و عمل اخلال گرانه، درباره جندر هوپینگ، ترانس جندر، درباره جنسیت به عنوان یک بالماسکه، یک اجرای نمایشی، یک تقلید مسخره. بازی و بالماسکه را کسی می تواند بفهمد که با دگرجنس گرایی به عنوان سیستم، در تضاد کامل است. و یا کسی که از پیاده کردن افکار و اعمال جنون آمیز لذت می برد و یا درک می کند که اندیشیدن همیشه ناتمام، با خیال بافی همراه و خطرناک است و این که انسان دائم باید از نو شروع بکند.

تاکیدی که فمینیسم در ابتدای کار بر رابطه جنسیت و قدرت مسلط داشت، امروزه دیگر ضعیف شده است. حداقل در شهرهای بزرگ این مسائل حساسیت خود را از دست داده اند، شکل زندگی هم جنس گرایانه دیگر در افکار عمومی رسوایی محسوب نمی شود، تعقیب قانونی لغو شده است، طیف رفتاری (مداراجویانه) گسترش یافته است. هم چنین اما انتظارایجاد تغییرات و نظرات اساسی در این زمینه نیز از دور خارج شده. امروزه آدم به طرح خواست های واقع بینانه اکتفا می کند، مثلا به خواست حق انتخاب آزاد شریک جنسی و هویت جنسی، به این خواست که تعقیب اقلیت های جنسی به عنوان تجاوز به حقوق بشر به رسمیت شناخته شود.

گذشته از این که انسان چه نظری نسبت به این تئوری ها داشته باشد، این واقعیت انکارناپذیر است که این تزها امر بازگشت عادی به پیش داوری ها را دشوار و برخورد با تفاوت ها، از جمله تفاوت های فرهنگی را آسان تر ساخته اند. این تئوری ها اما هم چنان در اکثریتی که چنین مواضعی را بیگانه با واقعیت و خاص می یابند، بیگانگی و عدم تفاهم متقابل ایجاد می کند. و در واقع بسیار دشوار است که این تزها را با تدابیر جنسی ـ سیاسی ای چون جریان مسلط جندر مرتبط ساخت. به هر حال تک تک انسان ها با آشنایی با این نظرات امکان عمل گسترده تری کسب می کنند و طیف وسیع تری برای ارزیابی به دست می آورند، از درک و آگاهی دیگری برخوردار می شوند و تفاهم بیشتری از خود نشان می دهند. این افراد در می یابند که تبعیض را نباید به عنوان سرنوشت اجتناب ناپذیر خود بپذیرند. از سوی دیگر آن ها مسئولیت بیشتری در قبال روند آموزشی شخص خود، که بر آن نیز می توانند تاثیر بگذارند، می پذیرند.

Sabine Hark: Lesbenforschung und Queer Theorie – Theoretische Konzepte, Entwicklungen und Korrespondenzen. In: Ruth Becker/Beate Kortendiek (Hsg.): Handbuch Frauen- und Geschlechterforschung. Wiesbaden 2004, S.104-111
2 Genannt werden z.B. Ägypten, Albanien, Argentinien, Bulgarien, Indien, Iran, Jamaika, Kolumbien, Mexiko, dem besetzten Palästina, Polen, Rumänien, Senegal, Türkei, Uganda, Usbekistan, Venezuela , Weißrußland.
3 Amnesty international, Menschenrechte und sexuelle Identität (MeRSI): Rundbrief Nr.22/23, 2002; Nr.27, 2003; Nr.30, 2004
4 Angela H.Mayer. „Schwachsinn höheren Grades“. Zur Verfolgung lesbischer Frauen in Österreich während der NS-Zeit. In: Burkhard Jellonnek/Rüdiger Lautmann, a.a.O., S.83-93
5 Claudia Schoppmann: Zur Situation lesbischer Frauen im Nationalsozialismus. In: Burkhard Jellonnek/Rüdiger Lautmann (Hsg.): Nationalsozialistischer Terror gegen Homosexuelle – Verdrängt und ungesühnt. Paderborn, München, Wie, Zürich 2002, S.71-81
6 Adrienne Rich: Zwangsheterosexualität und lesbische Existenz. In: Dagmar Schultz (Hsg.): Macht und Sinnlichkeit. Ausgewählte Texte von Adrienne Rich und Audre Lorde. Sub rosa Frauenverlag. Berlin 1983, S. 139
7 Adrienne Rich, a.a.O., S.148
8 Adrienne Rich, a.a.O., S.164
9 Adrienne Rich, a.a.O., S.138
10 Adrienne Rich, a.a.O., S.141
11 Adrienne Rich: „Denken wie Männer“: die Funktion der Alibifrau – Mut zum Ketzertum: die Vision der Außenseiterin. In: Macht und Sinnlichkeit, a.a.O., S.128-136
12 Luce Irigaray: Das Geschlecht das nicht eins ist. Berlin 1979, S.11f., 21
13 Luce Irigaray: Das Geschlecht das nicht eins ist, a.a.O., S.20
14 Gesa Lindemann: Die Konstruktion der Wirklichkeit und die Wirklichkeit der Konstruktion. In: Theresa Wobbe/Gesa Lindemann (Hsg.): Denkachsen – Zur theoretischen und institutionellen Rede vom Geschlecht. Frankfurt am Main 1994, S.116 ff.
15 ebd., S.125
16 ebd., S.126
17 Regine Gildemeister: Doing Gender: Soziale Praktiken der Geschlechterunterscheidung. In: Ruth Becker/Beate Kortendiek (Hsg.), a.a.O., S.132-140
18 Regine Gildemeister, a.a.O., S.138
19 Chritina Thürmer-Rohr: Vagabundinnen – Feministische Essays. Berlin 1987/Frankfurt am Main 1999
20 Rosa von Praunheim
21 Siehe z.B.: Regine Gildemeister/Angelika Wetterer: Wie Geschlechter gemacht werden – Die soziale Konstruktion der Zweigeschlechtlichkeit und ihre Reifizierung in der Frauenforschung. In: Gudrun-Axeli
Knapp/Angelika Wetterer (Hsg.): Traditionen, Brüche – Entwicklungen feministischer Theorie. Freiburg i.Brsg. 1992, S.230 ff.
22 Regine Gildemeister/Angelika Wetterer: Wie Geschlechter gemacht werden, a.a.O., S.236
23 Andrea Maihofer: Geschlecht als hegemonialer Diskurs – Ansätze zu einer kritischen Theorie des „Geschlechts“. In: Theresa Wobbe/Gesa Lindemann (Hsg.): Denkachsen – Zur theoretischen und institutionellen Rede vom Geschlecht. Frankfurt am Main 1994, S.240
24 Angelika Wetterer: Konstruktion von Geschlecht: Reproduktionsweisen der Zweigeschlechtlichkeit. In: Ruth Becker/ Beate Kortendiek (Hsg.):, a.a.O., S.122-131


اين مقاله متن سخنراني خانم کریستینا تورمر ـ روهردر سمينار ساليانه زنان ايراني در سال 2004 در شهر کلن ميباشد . به نظر ما در ترجمه گاها استفاده از برخي واژه ها نارسا است اما اين مطلب دارای نکات اساسی و مهمي است که انتشار آن را برای ما ارجح ميکند.
شبکه سراسری همکاری زنان ايراني/ نوامبر 2004

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 15:7  توسط چشمان زنان  | 

تفاوت "همجنسگرا " با همجنس‌باز و بچه‌باز در چيست؟/ آواز

تفاوت "همجنسگرا " با همجنس‌باز و بچه‌باز در چيست؟/ آواز

توضيح:
مطلب نسبتا طولاني زير از نشريه هومان، شماره 9 ، آبان 1373 نقل شده است. نويسنده در اين مقاله نخست روابط جنسي بين زن و مرد، مرد و مرد، زن و زن و اصولا رفتارهاي جنسي رايج در فرهنگ ما را زير ذره‌بين ‌برده، و سپس با نگاهي موشکافانه و زباني نسبتا ساده تقسيم‌بندي بي‌نظير و دقيقي از پديده‌هاي همجنسگرايي، همجنس‌بازي و بچه‌بازي ارائه مي‌دهد و با ديدي روانشناسانه به مشکلات روحي مرد "فاعل" و "مفعولٍ" همجنس‌باز مي‌پردازد.


(لازم به يادآوري است که اصطلاحات همجنس‌باز و بچه‌باز اکثرا براي توصيف رفتارهاي جنسي مردان به کار برده مي‌شوند. در نتيجه، براي مقايسه‌ي اين اصطلاحات با اصطلاح "همجنسگرايي"، نويسنده مجبور است که بحث خود را با تمرکز بيشتري بر جنسيت مردان و مردانٍ همجنسگرا دنبال کند. اما اين هرگز بدان معنا نيست که همجنسگرايي زنان از توصيفي واضح و شايسته در زبان و فرهنگ ايرانيان برخوردار بوده و يا اينکه گرايشات آنها مورد تهاجم و يا سواستفاده‌ي فرهنگي قرار نگرفته است. باورٍ نويسنده اين است که جوامع مردسالار ايراني هيچگونه حقوقي براي زنان قايل نبوده و در نتيجه از آفرينش هر گونه اصطلاح درست و يا غلطٍ رايجي که توصيف‌کننده‌ي روابط جنسي زنان با زنان باشد عاجز مانده است‌!)

سه کلمه يا اصطلاح همجنسگرا، همجنس‌باز و بچه‌باز متاسفانه در ذهن عوام صفات و مشخصاتٍ رفتاري مشابهي را تداعي مي‌کنند و به همين دليل خيلي ساده‌لوحانه در موارد اشتباه و نابجا براي توصيف افراد به کار برده مي‌شوند. گر چه مي‌توان ناتوانايي زبان فارسي در رابطه با وصف رفتارهاي گوناگونٍ جنسي را علتٍ بخشي از اين سواستفاده‌ي لغوي قلمداد کرد، اما فرهنگ سنتي و ناآگاهي‌هاي ايرانيان در امور و حقوق جنسي نيز نقش بزرگي در آفرينش چنين ناهنجاريهاي زباني- فرهنگي بر عهده دارند.

در مقاله حاضر سعي خواهد شد تا با بررسي تشابهات و اختلافات مجازي و حقيقي کلمات مذکور و تشريح رفتارهاي جنسي متفاوتي که زير نفوذ استفاده‌هاي نابجاي اين کلمات نتيجتا گنگ باقي مانده‌اند، سوتفاهم‌هاي زباني- فرهنگي مربوطه را از ميان برده و بخشي از دانش لازم براي درک همجنسگرايي را فراهم کرد.
قبل از هر چيز لازم به توضيح است که منظور از سواستفاده‌ي زباني- فرهنگي چيست و چرا کمک به از ميان بردن چنين سواستفاده‌هايي انگيزه‌ي اصلي نگارش اين مقاله شده است. در مورد همجنسگرايان سواستفاده‌ي زباني- فرهنگي هنگامي اتفاق مي‌افتد که هويت فردي و احترام مادي و معنوي شخص همجنسگرا به خاطر استفاده‌ي جامعه‌ي دگرجنسگرا از کلمات و اصطلاحات توهين‌آميز يا اشتباه مورد تزلزل و حمله قرار مي‌گيرد. داشتن يک هويت محترمانه و قابل شناخت از حقوق اوليه‌ي هر انساني به شمار مي‌رود. حال اگر نامها، عناوين و اسامي مستعاري که جامعه براي مخاطب قرار دادن همجنسگرايان و يا ياد کردن از آنها به کار مي‌گيرد نه تنها تعريفي از هويت واقعي و يا ماهيت رفتاري همجنسگرايان به دست نداده، بلکه اهانت‌آميز هم باشند، آنوقت است که افراد آن جامعه از زبان خود براي به مخاطره انداختن فرهنگ گروهي از اعضاي خود (همجنسگرايان) سواستفاده کرده‌اند. در مورد ايرانيان و برخوردشان با همجنسگرايان، زبان و فرهنگ (منظور از "فرهنگ" اينجا بيشتر باورداشتهاي مردم است تا عناصر ديگرٍ فرهنگي) مثل دو هلال متصل به هم دايره‌ي مسدودي را ساخته‌اند که هويت و احترام همجنسگرايان را بي‌رحمانه در مرکز خود زنداني کرده است. تعصبات سنتي- مذهبي و باورداشتهاي اشتباه، در عين حال که مردم را تشويق به استفاده‌ي نابجا از کلماتٍ نادرست مي‌کنند، از پيدايش و به‌کارگيري کلماتٍ مناسب، غيرتهاجمي و محترمانه هم براي ناميدن همجنسگرايان جلوگيري به عمل مي‌آورند. براي آنکه بتوان رشد و شکوفايي و آزادي و احترام را در ميان جامعه‌ي همجنسگرا به تحقق رساند، ابتدا بايد تکليف هويت افراد اين جامعه را براي خودشان و ديگران روشن کرد. هر چند که فرهنگ توده‌هاي همجنسگراستيز همواره مانع تحقق هويت محترمانه‌ي همجنسگرايان مي‌شود، اما با ابداع کلمات و اصطلاحاتٍ صحيح و مناسب و با ترويج آنها در زبان فارسي مي‌توان چنين فرهنگ ستيزه‌جويانه‌اي را دعوت به صلح و احترام کرد. بايد حساب اصطلاحات مناسبٍ جديد را از حساب اصطلاحات اشتباه جدا کرده و قلم‌پردازان و سخنوران را تشويق به استفاده‌ي "صحيح" از اصطلاحات قديم و جديد کرد. بدين صورت زبان وسيله‌اي مي‌شود که مي‌تواند طرز تفکر و احساسات دگرجنسگرايان را به سوي صلح و مدارا با همجنسگرايان سوق دهد. دست کم مردم ياد مي‌گيرند که به همجنسگرايان هم مي‌توان احترام گذاشت، چون کلماتي با چنين خصايصي در زبانشان به وجود آمده است- و بدين صورت سوتفاهم‌ها و سواستفاده‌هاي زباني- فرهنگي بر عليه همجنسگرايان قدري کاهش مي‌يابد.
در زبان فارسي هر گونه صحبتي در مورد يا در حول و حواشي مسائل، روابط و آلات جنسي ممنوع است. اين قضيه در مورد سکس به طور عام (دگرجنسگرا و همجنسگرا) صادق است. در اکثر مواقع، مردم در خفا با ايما و اشاره و گوشه و کنايه درباره امور جنسي صحبت مي‌کنند. چون چنين صحبتهايي با عفت عمومي، اخلاق اجتماعي و باورهاي مذهبي مردم منافات دارد، به ندرت کسي به طور جدي درباره امور جنسي حرف زده و يا مي‌نويسد. اطلاعات جنسي به غير از موارد پزشکي، اغلب با هاله‌اي از پيامهاي منفي بين افراد رد و بدل مي‌شوند. معمولا افراد با مزاح و هزل و شوخي سعي مي‌کنند تا بر خجلت خود به خاطر درگير شدن در صحبتهاي جنسي فائق آمده و از گناه اجتماعي- مذهبي خود بکاهند. سوژه‌هاي جنسي آنقدر ناپسند هستند که از بيشتر اصطلاحات جنسي به عنوان فحش و توهين و براي ابراز نفرت استفاده مي‌شود. به اين صورت امور جنسي يا در ترکيب ديني به صورت ارعاب و تهديد و گناه کبيره مطرح شده يا در جايي بين فحش و شوخي به شکلي وقيح به ميان مي‌آيند.

زبان فارسي از بيان هر گونه احساسات و رفتارهاي جنسي در شکل مثبتش عاجز است. حتي در مورد ادبيات کهن ما که گاهي با کنايات و اشارات در باب عشق‌بازي و عاشق و معشوق صحبت شده است، ادبا و مفسرين و مردم اصرار به خصوص به خرج داده تا ثابت کنند که مثلا فلان شاعر يا نويسنده از احساسات و روابط روحاني و الهي صحبت مي‌کرده است و نه از امور جنسي. (و البته اين بحث مفصلي است که در حوصله‌ي مقاله‌اي جداگانه مي‌گنجد.) در زبان ما هيچ کلمه يا اصطلاحي موجود نيست که بتوان با آن بدون شرم از سکس سخن گفت. در بعضي موارد معدود از زبان عربي استفاده شده تا قبحٍ کلام کمتر احساس شود. اين قبحٍ کلام موضوعي بسيار جدي است. مثلا حتي اگر همين نويسنده‌ي حاضر بخواهد از کلمات مصطلح و قابل درک عموم براي رجوع به آلات تناسلي زنان و مردان استفاده کند، بايد کلماتي مثل "کير" و "کس" را به کار گيرد. ولي مشاهده مي‌کنيد که اين کاربرد چه جو موذب و ناراحتي را براي خواننده و نويسنده به خاطر همان قبحٍ کلام ايجاد مي‌کند. آنقدر کلمات زيباي فارسي که کمابيش از عهده‌ي بيان نوع آلات و رفتارها و احساسات جنسي برمي‌آيند مستهجن و ملعون شده‌اند که در واقع اگر روزي قرار باشد مردم نظريات مثبت‌تر و آزاديخواهانه‌تري درباره امور جنسي داشته باشند و ستيز فرهنگٍ ما با سکس پايان بگيرد، اصلا بايد چندين و چند کلمه و اصطلاح مناسب ديگر آفريد و مردم را تشويق به استفاده از اين لغات جديد کرد تا هر گونه سوتعبير منفي و مخربي را به حداقل رسانده و اين جو را ايجاد کرد که مردم بدون شرم و خجالت و بدون توهين و تحقير درباره امور جنسي صحبت کنند.

ناتواني زبان فارسي در رابطه با امور جنسي يکي از فرآورده‌هاي جامعه‌ي مردسالار ايران است. قوانين و مذهب ايران همواره حامي مردان و فرهنگ مردسالارانه‌ي آنها بوده است. همه چيز در خدمت مردان به کار گرفته شده است و هر کسي و هر چيزي مي‌بايستي مراتب رضايت خاطر مردان را فراهم بکند. زنان فقط به عنوان وسيله‌اي براي ارضاي غرايز جنسي مردان و به عنوان خادمان خانه و آشپزخانه تلقي شده و مورد همه‌گونه سواستفاده قرار مي‌گيرند. براي مردان سکس و هم‌آغوشي با زنان توام با تبادل عواطف و رفتارهاي جنسي برابر به منظور دستيابي به ارضاي جنسي دوجانبه و برابر نيست. مرد زن را کمتر از خود مي‌داند و اين وظيفه‌ي زن است که موجبات رضايت جنسي وي را فراهم کند. هنگامي که زن از مرد کمتر فرض مي‌شود، پس امور جنسي هم تنها اموري خواهند بود که مرد به منظور ارضاي غرايز جنسي خود از موجود پست‌تر (زن) مطالبه مي‌کند. به اين صورت، به زعم مردان، ارزش امور جنسي نيز تا حد ارزشٍ جنسٍ کم‌ارزشٍ زن پايين مي‌آيد. رابطه‌ي جنسي و اجتماعي مرد با زن رابطه‌ي غالب و مغلوب است. اين مغلوبيتٍ زن همراه با تسليم و خفت و خواري است. مرد او را به زمين مي‌کوبد، کار خود را با او مي‌کند و بعد پي کار خود مي‌رود. براي مرد، سخن گفتن از رابطه جنسي‌اش با زنان و کلا صحبت از امور جنسي موقعي جايز است که در آن سخن از پيروزي مرد و از تسليم، خفت و خواري زن براي ديگران دم بزند. اين است که اگر حرفي هم از سکس در ميان باشد، يا داستانٍ فتح و مغلوب کردنٍ اين و آن است يا اينکه چگونه صيد مغلوب به خاک نشست- و اين همه مايه‌ي خوشگذراني مردان است، چرا که مردانگي‌شان و فاتح بودنشان را به رخ همديگر مي‌کشند. پس مردان يا با زنان مغلوب و اغواشده رابطه جنسي دارند و يا اگر به خاطر ارضاي شهوت جنسي‌شان با مرد ديگري خوابيدند، با او هم همان رفتاري را مي‌کنند که با زن مي‌کنند. چون جنسيت در رابطه با جنسٍ پست‌تر است، پس هر گونه رابطه جنسي پست است، حتي اگر با جنس برتر (به اصطلاح با "مرد") باشد. چون مرد قادر نيست که براي امور جنسي ارزشي قايل بشود، براي اينکه خود را راضي به خوابيدن با يک مرد ديگر کند بايد مقام او را، به همان شيوه‌ي مقام زنان، پايين بياورد.

اگر در زبان ما کلمات و اصطلاحات مناسب جنسي يافت نمي‌شوند، به اين دليل است که جامعه‌ي مردسالار (که زبان را هم تحت کنترل خودش دارد) زير نفوذ مذهب و فرهنگ مردسالار، سکس را در حد يک کام‌ستاني بي‌ارزش مي‌بيند و نه چيزي که علاوه بر جسم با فکر، روح و عاطفه‌ي انسانها نيز سر و کار دارد و نه چيزي که جزو حقوق ابتدايي انسانها محسوب مي‌شود.

اصطلاحات رايج و اشتباهي که وسايل سواستفاده از همجنسگرايان شده‌اند نيز در چنين جو مردسالارانه‌اي در خلوت پسران يا مرداني آفريده شده‌اند که با خوار و خفيف کردنٍ مرد مغلوب، مردانگي هر چه بيشتر خود را به يکديگر اثبات مي‌کنند. اصطلاحاتي مثل کوني، ابنه‌اي، بچه‌خوشگل، بچه مزلف، اوا خواهر، منحرف، عوضي، مفعول و غيره همه اصطلاحاتي هستند که به منظور تحقير مرد مغلوب به کار برده مي‌شوند. هيچکدام از اين اصطلاحات نمايانگر اين نيستند که مرد غالب براي لذتي که برده ارزش قايل است، هيچکدام نشانگر اين واقعيت نيستند که مرد مغلوب قلب و مغز و روح و عشق و عاطفه دارد، که مرد مغلوب يک انسان است و قابل احترام و هيچ چيزي کمتر از مرد غالب ندارد، همانگونه که با همتاي مونثش نيز تماما برابر است. چنين مردان غالبي تمايل خود به مردان ديگر را کم‌ارزش شمرده و گمان نمي‌کنند که اگر موضوع آبروريزي در کار باشد از آنها هتک حرمت و آبرويي شده باشد، چرا که آنان غالب، فاتح و فاعل بوده‌اند. بنابراين هر چند که قانونا و شرعا لواط و نزديکي مردان با هم جرم است و گناه به حساب مي‌آيد و لذا مايه‌ي آبروريزي است، ولي مادامي که مرد در نقش نيرومند، برتر و غالبٍ خود به عنوان فاعل عمل کرده باشد، آبروي خود را حفظ کرده است. اين فرد مغلوب و مفعول است که حيثيت و آبروي خود را از دست داده است، چرا که با زير سوال رفتن مردانگي‌اش خود را باخته و در حد يک زن پايين آمده است. در نتيجه سزاوار هر گونه تحقيري نيز هست. پس در واقع رابطه‌ي جنسي دو مرد تنها موقعي ناپسند است که مرد به عنوان مفعول تن به رابطه داده باشد. ملاحظه مي‌کنيد که جامعه مردسالار چگونه همه چيز را به نفع خود تمام کرده و حتي اخلاقيات ابداعي خود را نيز نفي مي‌کند. اين اغماضٍ حق‌به‌جانبانه، به برکت مردانگي هميشه پيروز مردان، آنها را از سرزنش مبرا مي‌کند، ولي هيچ بخششي شامل حال بازنده‌ي محکوم و گناهکار نمي‌شود.
جنسيت مردانٍ حاکم و پيروز يکي از نمادهاي قدرت آنان است. اعمال و رفتارهاي جنسي به عنوان بخشي از ابزار و آلات زورآزمايي و بازي قدرت مردان بر عليه زنان و بر عليه "مردانٍ کمتر" استفاده مي‌شوند. چون مردان همچنان علاقمند به تکيه زدن بر اريکه قدرت هستند، همواره آلات و شيوه‌هاي قدرت‌نمايي خود را به همان ترتيب و شکلٍ سواستفاده‌جويانه‌ي خود باقي نگاه مي‌دارند. اين است که تحمل هيچگونه تغييري در نظام جنسي و قدرتي خود را نداشته و مهاجمانه از نقش برتر خود دفاع مي‌کنند.
شهوت جنسي و حشري بودن مردانٍ پيروز قابل اغماض محسوب مي‌شود، چرا که حاکي از تسلط و قدرت حاکميت‌شان است. حتي در اصطلاحات عاميانه نيز اين تصادفٍ قدرت جنسي و قدرت فردي- اجتماعي کاملا مشهود است. مي‌گويند فلان مرد "تخم" دارد، "خايه" دارد، يعني که فلان مرد با شهامت است. يک مرد هنگامي شهامت واقعي خود را به اثبات رسانده است که شهامت جنسي و قدرت جنسي‌اش را به بوته‌ي آزمايش گذاشته باشد.

به همين ترتيب زن و يا "مردٍ کمتر" به خاطر مغلوب بودن و بازنده بودنش از حق جنسي نيز محروم است. در مقاربت مردان با زنان، شهوت جنسي مردان فقط از عهده‌ي ارضاي خود آنها برمي‌آيد. حق ارضاي جنسي زنان اصلا به حساب نمي‌آيد و خوبيت ندارد اگر زني حشري باشد يا بخواهد کام دل بگيرد. مردٍ کمتر نيز به عنوان سوراخي نمناک براي فرونشاندن عطش جنسي مردانٍ پيروز قلمداد مي‌شود. اينکه ممکن است حتي در چنان جدال نابرابر جنسي- قدرتي "مردٍ کمتر" نيز محتاج ارضاي جنسي شهوت طبيعي‌اش باشد، امکاني است که مرد پيروز خودخواهانه و عملا ناديده مي‌گيرد.

تنها موردي که مرد پيروز براي کسي هويت جنسي در نظر مي‌گيرد زماني است که زني از نطفه‌ي او باردار شده و فرزندي (ترجيحا پسر) براي وي به دنيا بياورد. به اين ترتيب هويت موقتي زن، مثل بوق و کرناي پيروزي، به صورت سمبلي واضح به خدمت قدرت‌نمايي و مردانگي مردان گرفته مي‌شود. در غير از موارد بارداري، واقعا اهميت چنداني ندارد که چه بر سر هويت جنسي زن مي‌آيد. نمونه‌ي جالب چنين باور مردانه اين است که با همجنسگرايي زنان آنچنان خصمانه و تهاجمي برخورد نمي‌شود- نه به خاطر اينکه مردانٍ پيروز به حقوق جنسي زنان همجنسگرا احترام مي‌گذارند و اين حقوق را رعايت مي‌کنند و نه به خاطر اينکه همجنسگرايي زنان پسنديده است- نه، اين غيرتهاجمي بودن يک ناديده گرفتنٍ کم‌ارزش است که سرش به همان خوار و خفيف کردن زنان بند است. چون زنان بالفطره و بالقوه و تنها به خاطر زن بودنشان سزاوار و شايسته‌ي قدرت فردي و اجتماعي بشمار نمي‌آيند، چون زنان در هر صورت به عنوان برده‌هاي ناچيز قلمداد مي‌شوند، همجنسگرايي‌شان نيز چندان اهميتي ندارد. مادامي که به سمبلهاي قدرت مردانه خيانت نشده باشد، مادامي که همجنسگرايي زنان به شکل بازي سرگرم‌کننده‌اي در خدمت ارضاي جنسي مردان درآمده باشد و مادامي که زنان از اين طريق ادعاي شرف، قدرت و هويت فردي- اجتماعي نکنند و مادامي که جريان در خفا و سرپوشيده باشد، چنين گرايشات زنانه‌اي سد راه مردان نبوده و به تصور مردانگي و قدرتٍ ايشان لطمه‌اي نمي‌زند- و هر چند که اين گرايشات ناپسند شمرده مي‌شوند، ولي کمتر از گرايشات مردان به هم، مورد تهاجم قرار مي‌گيرند.

اين مرد است که به خاطر موهبت ذاتي مرد بودنش (!) بايد مردانه رفتار کند و حيثيت قبيله‌ي مردان را نگاه دارد، نه زن. اين مرد است که سمبل قدرت بوده و در نتيجه از لحاظ جنسي بايد پيروز و برتر باشد. مرد بايد "بکن" باشد و با افتخار و سرافراز از آزمايش جنسي- قدرتي بيرون بيايد. پس اين مرد است که اگر ضعيف باشد، شکست بخورد، "بده" باشد و به زير برود، به حيثيت قبيله مردان خيانت کرده و مستوجب تحقير و تهاجم خصمانه و حتي مرگ است. به باور سيستم حاکميتٍ مردانٍ پيروز، همجنسگرايي زنان شايد در حد جار و جنجالٍ دهقانانٍ ضعيف روستايي دورافتاده باشد، در صورتي که همجنسگرايي مردان در حد کودتاي افسران عالي‌رتبه‌ي ارتش بر عليه دولت اهميتي حياتي دارد !

جامعه دگرجنسگراي مردسالار ايراني با تسلط خود بر زبان و فرهنگ هيچ حقي براي زنان و مردان همجنسگرا قايل نبوده و در عين حال که همجنسگرايي زنان را مذبوحانه چون لکه‌ي ننگي پنهان مي‌کند با همجنسگرايي مردان سرسختانه مي‌ستيزد. حداکثر هويتي که در زبان و فرهنگ ما براي روابط جنسي مردان با هم در نظر گرفته مي‌شود يا اين روابط را در سطح يک بازي ("همجنس‌بازي") پايين آورده يا با الصاق برچسب "بچه‌بازي" بر روابط مردان با هم، اين آميزشها را تحريف کرده و گرايشات مردان به همديگر را ملعون و ظالمانه جلوه مي‌دهند.

اصطلاحات "همجنسگرايي" و "همجنسگرا‌" ابداعاتي هستند در جهت اعاده‌ي حيثيت و حقوق برابر انساني براي زنان و مرداني که به همجنسان خود گرايش جنسي و عاطفي دارند، براي زبان و فرهنگي که مملو است از اصطلاحات، مفاهيم و باورهاي نادرست و خصمانه بر ضد چنين انسانهايي.

پس از مقدمه‌ي ضروري و ناچارا طولاني بالا، حال مي‌توان به طرح بحث اصلي اين مقاله، يعني تشريح مفاهيم و رفتارهاي مربوط به همجنسگرايي، همجنس‌بازي و بچه‌بازي پرداخته و با مقايسه‌ي آنها با هم اصطلاحات و رفتارهاي مذکور را از يکديگر تفکيک کرد.


همجنسگرايي

تا آنجايي که نويسنده واقف است منشا پيدايش اصطلاح "همجنسگرايي" مشخص نيست، ولي قطعا گروه هومان اولين تشکيلاتي است که عمدا و رسما کاربرد اين اصطلاح را در بين اعضايش و در جلسات و نشرياتش باب کرده و مکررا افراد، گروهها و رسانه‌هاي همگاني ايراني را نيز دعوت و تشويق به استفاده‌ي درست از اين اصطلاح مي‌کند.

اصطلاح "همجنسگرايي" ترکيبي است از صفت مرکب "همجنس" (پيشوند "هم" که افزودنش به اسم نشانه‌ي يکي بودن، همگون بودن، برابر بودن و يا با هم بودن است و "جنس" که علاوه بر شيء و کالا و کيفيت و مرغوبيت آن و همچنين خصوصيات اخلاقي افراد به ساختمان و تفاوت فيزيکي زن و مرد نيز اطلاق مي‌شود)، يعني دو زن يا دو مرد با هم و پسوند "‌گرايي"، يعني گرايش، تمايل، گروييدن و پيوند آن دو همجنس ساخته شده است.

اين اصطلاح فعلا نزديکترين ترکيب ابداعي در زبان فارسي به مفاهيم، رفتارها و علايقي است که مي‌توانند در سطحي طبيعي، سالم و مطبوع در ارتباط جسمي- عاطفي دو همجنس موجود باشند. به اين ترتيب اصطلاح همجنسگرايي براي اولين بار به بيان مفاهيم و ارتباطاتي مي‌پردازد که مثلا اصطلاحي نظير "همجنس‌بازي" از توصيفشان عاجز است. علاوه بر اين، "همجنس‌بازي" و ديگر اصطلاحاتي که به نوعي حاکي از روابط جنسي دو همجنس مي‌باشند، با توجه به وابستگي‌هاي بي‌شمارشان به مفاهيم، اطلاعات و احساسات منفي، اشتباه و توهين‌آميز چنين مفاهيم و ارتباطاتي را عملا تحريف و تخطئه مي‌کنند. در نتيجه نياز به بدعت اصطلاحي تازه و مثبت در زبان فارسي اجتناب‌ناپذير بوده است. همجنسگرايي تمايلات و نزديکي‌هاي جنسي، جسمي، عاطفي و معنوي دو زن يا دو مرد است که بر اساس رابطه‌اي آگاهانه، آزادانه و عادلانه بنيان گذاشته شده باشد.
بر طبق اين تعريف، ميل و علاقه‌ي جنسي و عاطفي دو زن و يا دو مرد به شکلي طبيعي (همانگونه که جسم و قلب و مغز و روح حکم مي‌کنند) با انگيزه‌هاي دوجانبه و همسان بين آن دو با صلح، صفا و رضايت برقرار مي‌شود.
رابطه‌ي بين همجنسگرايان بايد آگاهانه باشد؛ يعني هر دو همجنسٍ درگير بايد با آگاهي کامل و مساوي بدانند که چه مي‌کنند، چه مي‌خواهند و تفسير و تعبيرشان از شراکت جنسي- عاطفي‌شان چيست. اين آگاهي بايد شامل دانستنٍ خصوصيات و تمايلات جسمي و معنوي خودٍ شخص و همجنس مقابلش و تبادل اطلاعاتي باشد که تصويري واضح از انگيزه‌ها، مراحل و عواقب چنين رابطه‌اي به دست طرفين بدهد، به طوري که هيچ‌يک از طرفين پس از شروع رابطه نتواند ادعا کند که نمي‌دانسته چه مي‌خواسته، چه مي‌کرده يا چه عواقبي در انتظارش بوده است. چنين رابطه‌اي مسلما از اغفال، گمراهي، گول زدن، ندانم‌کاري، دروغ و پشيماني مبري خواهد بود.

رابطه‌ي همجنسگرايان بايد آزادانه باشد؛ يعني که دو زن يا دو مرد به ميل و اراده‌ي خود و با انتخاب آزاد و بي‌قيد و شرط، بر اساس يک تصميم دوجانبه، جسم و جان خود را در اختيار ديگري قرار مي‌دهند. در چنين رابطه‌اي دو همجنس به دلخواه خود و بدون هيچ جبر و تحميلي مراتبٍ درگيري جسمي و روحي يکديگر در رابطه‌شان را شخصا انتخاب، تعيين و يا تاييد مي‌کنند. در نتيجه در چنين رابطه‌اي اجبار، تحميل، اعمالٍ زور، خشونت، آزار، ارعاب، تهديد، وحشت، تسليم، واماندگي و ناچاري جايي ندارند.

رابطه‌ي همجنسگرايان بايد عادلانه باشد؛ يعني اينکه دو زن و يا دو مردٍ همجنسگرا بايد بر اساس اميال، رفتارها، انگيزه‌ها، ارزشها و قدرتهاي مساوي ارتباط سکسي و معنوي برقرار کنند. غايتٍ مطلوب در چنين ارتباطي دستيابي به يک لذت دوجانبه‌ي مشترک و مساوي خواهد بود. برابري چه در تبادل توانها و نقشهاي جنسي و چه در تبادل احساسات انساني دو همجنس اصل و اساس رابطه‌ي همجنسگرايانه است. عدالت يعني دو همجنسٍ درگير در رابطه به طور يکسان و برابر از نزديکي با يکديگر بهره‌مند شده و از اين نزديکي راضي باشند. در چنين رابطه‌اي جايي براي بهره‌کشي، سواستفاده، زورگويي، زورآزمايي، پرخاشگري، تهاجم، کام‌جويي يک‌جانبه، آزار و اذيت، تحقير، شماتت و سرزنش، توسري خوردن، خوار و خفيف شدن، حسرت به دل ماندن، ناديده گرفته شدن، ناامني، خودخوري و خودآزاري نيست.

سه اصل آگاهي، آزادي و عدل اصول اوليه‌اي هستند که لازمه‌ي هر ارتباط مشترک همجنسگرايانه محسوب مي‌شوند. در صورت فقدانٍ يکي از سه اصل مذبور رابطه‌ي مربوطه صلاحيت خود را به عنوان رابطه‌ي همجنسگرايانه‌ي سالم، طبيعي و مطبوع از دست داده و نتيجتا ناقص و قابلٍ انتقاد خواهد بود.

ويژگي‌هاي عمده‌ي روابط همجنسگرايانه اينها هستند که: نزديکي جنسي همجنسگرايان خارج از محدوده‌ي قدرت‌نمايي‌هاي مردسالارانه و حتي زن‌سالارانه مي‌باشد. از سکس به عنوان وسيله‌ي اعمال قدرت استفاده نمي‌شود. تجاوز جنسي، آزار و شکنجه‌ي بدني و رواني با اصول همجنسگرايي سالم مغايرت دارد. بر خلاف استانداردهاي جوامع مردسالار، نقشهاي جنسي بر اساس عناوين "‌کننده"/ "غالب" و "دهنده"/"مغلوب" تعيين و اجرا نمي شوند، بلکه دو همجنسگرا بايد عملا امکان انتخاب هر گونه تنوع سکسي را داشته و به پذيرش هيچگونه نقش استانداردي، مگر آنچه که انتخاب آزادانه و خصوصي خودشان باشد، تن در ندهند. رابطه‌ي همجنسگرايانه رابطه‌ي فاعل و مفعول نيست؛ در نتيجه از لحاظ وجهه‌ي اجتماعي، و حتي از ديد جامعه‌ي مردسالارانه نيز، همجنسگرايان قاعدتا نمي‌بايستي که تحت عناوين برتر يا پست‌تر از يکديگر و يا از دگرجنسگرايان سنجيده بشوند. همجنسگرايان به خاطر کشش و جذبه‌ي طبيعي و انساني خود به سوي همديگر جذب شده و براي احساسات، عواطف و عشق ناشي از چنين جذبه‌اي ارزش و احترام قايل بوده و با تکيه بر توانهاي مادي و معنويشان به کشش‌هاي خود ميدان و پر و بال مي‌دهند. رابطه‌ي دو همجنس چه کوتاه‌مدت باشد، مثلا براي يک شب، چه بلندمدت باشد، مثلا براي شصت سال، به دليل عدم وجود تجاوز، قدرت‌نمايي و سواستفاده و به خاطر وجود ارزشهاي عاطفي طبيعي، دو همجنسگرا قادر به برقراري ارتباطي هستند که در آن کششهاي جنسي يا معنويشان تبديل به نيروهاي مثبت، سازنده و دلپذير مي‌شوند. از رابطه‌اي يک‌شبه احتمالا خاطره و تجربه‌ي خوشي باقي مي‌ماند و طرفين با دل پاک از هم جدا مي‌شوند. در يک رابطه‌ي طولاني، صد البته آن نيروهاي مثبت در جهات رشد، تعالي و حمايتهاي مادي- معنوي به کار گرفته مي‌شوند. در رابطه‌ي همجنسگرايان امکان تشکيل کانون امن و گرم خانوادگي وجود دارد. مثل هر زوج دگرجنسگرا، همجنسگرايان نيز مي‌توانند با برقراري تعهدهاي اخلاقي و انساني در کنار هم زندگي مسالمت‌آميزي را اداره کنند. هر چند که به زعم جوامع سنتي، يک خانواده‌ي خوشبخت متشکل از پدر و مادر و چند فرزند مي‌باشد، معذالک، مفاهيم و ارزشهاي زندگي مشترک دو زن يا دو مرد حتي بدون وجود فرزندخوانده‌اي نيز، همچنان قادرند در سطح استانداردهاي خانواده‌هاي دگرجنسگرا (و در بسياري موارد چه بسا در سطوحي بالاتر) خوشبختي زوج همجنس را تضمين کنند- و اين خوشبختي و آسايشٍ دوجانبه است که با بهره‌گيري از ارضاي نيازهاي جنسي و معنوي طبيعي هدف نهايي زندگي مشترک همجنسگرايان مي‌شود. همجنسگرايان از ترجيحات جنسي خود شرمنده نيستند، به همين دليل اکثرا با غرور و افتخار زندگي فردي و زوجي خود را با اجتماع شريک مي‌شوند. همجنسگرايانٍ خوشبخت اعتماد به نفس داشته و قابليت و تمايل شرکت در همه‌ي رده‌هاي اجتماعي را دارند. همجنسگرايان قادرند سلامت فکري و جسمي خود را به خدمت مردم درآورده و استعداد، دانش و حمايت خود را با آنها شريک شوند.


همجنس‌بازي

"همجنس‌بازي" اصطلاحي است که به غلط براي اشاره به اکثرٍ مواردٍ روابط جنسي دو همجنس به کار برده مي‌شود. هر چند که اين اصطلاح را مي‌توان در چهارچوب زبان فارسي مورد انتقاد قرار داد، زيرا که در موارد استفاده‌ي رايجش عملا ناقص، گمراه‌کننده و مبهم است، اما بزرگترين اشکال اين اصطلاح اين است که به عنوان بيان‌کننده‌ي تصورات غلط توده‌هاي ايراني از روابط دو همجنس وسيله و نماينده‌اي شده است در خدمت فرهنگي که رابطه‌ي جنسي دو همجنس را بر اساس خشونت، سواستفاده، سلب آزادي و توهين به بازي مي‌گيرد. در واقع شايد همين فرهنگٍ "همجنس‌بازانه" منشا پيدايش اصطلاح "همجنس‌بازي" شده باشد.
"همجنس‌بازي" از صفت مرکب "همجنس" و اسم "بازي" (به عنوان پسوند) ساخته شده است. ( "همجنس" به يکسان بودن جنس دو نفر- دو زن يا دو مرد- اشاره کرده و "بازي" به عملي که آن دو همجنس با هم انجام مي‌دهند اشاره مي‌کند.) پسوندهاي "باز" (براي ساختن اسم فاعل) و بازي (براي ساختن اسم مصدر) در کلمات مرکب بسياري يافت مي‌شوند. مثلا پسوند "باز" در خيلي موارد از اسم صيغه‌ي مبالغه درست کرده و معني افراط هم مي‌دهد، مثل قمار+ باز= قمارباز، يعني کسي که زياد قمار مي‌کند. در بعضي موارد پسوند "باز" به معني بازي کردن، بازيچه قرار دادن، تفريح داشتن استفاده مي‌شود، مثل کفتر(کبوتر)+ باز= کفترباز، يا تنيس+ باز= تنيس‌باز و يا زن+ باز= زن‌باز.
چند مفهمومٍ مخصوص کلا رابطه‌ي نزديکي با پسوندهاي "باز" و "بازي" دارند؛ مثلا معمولا افزودن "باز" به آخر اسم، يک نوع اختيار از کف دادن، وسوسه و شهوت را در ذهن تداعي مي‌کند، مثل قمارباز، پاک‌باز، شهوت‌باز – اين اختيار از کف دادن حتي در کلماتي ظاهرا مثبت مثل رفيق‌باز و دست و دل‌باز نيز به نوعي مستتر است. در موارد مشابه اين مثالها نوعي خودباختگي يا پيروي از انگيزه‌هاي غيرمنطقي در معاني ترکيباتي که با "باز" و "بازي" ساخته مي‌شوند نهفته است، مثل جان+ بازي= جانبازي (جان باختن)، هوس+ بازي= هوسبازي (دنبال هوي و هوس رفتن). مفهوم ديگري که با ترکيب "باز" ساخته مي‌شود مفهومي است منفي و ناپسند- صفات زيادي مثل دغل‌باز، چاچول‌باز، نيرنگ‌باز و زبان‌باز در زبان فارسي موجودند که به اشخاصي نسبت داده مي‌شوند که با استفاده از روشها و بازيهاي مختلف ديگران را وادار به نوعي از "تسليم" مي‌کنند.
در صفاتي که پسوند "باز" با اسامي ذاتٍ عام (مثل دختر، زن، بچه، پسر+ باز= دخترباز، زن‌باز، بچه‌باز و پسرباز) ترکيب مي‌شود، ظاهرا مفاهيم گوناگونش دست به دست هم داده و ترکيباتي بس قوي‌تر و افراطي به وجود مي‌آورند. ترکيبات مذکور هم ناپسند و توهين‌آميز مي‌توانند باشند، هم از افراط و مبالغه مي‌گويند، هم خودباختگي و بي‌اختياري را ذکر مي‌کنند، هم از زور خبر مي‌دهند، هم از تسليم و هم بازي و تفريح را بشارت مي‌دهند.
مثلا يک مرد زن‌باز چون متعهد به يک نفر نيست کارش ناپسند به حساب مي‌آيد، در عين حال چون زنا مي‌کند گناهکار بوده و به مذهبش توهين کرده، از سوي ديگر به خاطر هرزه‌دل بودنش به زنان نيز توهين مي‌کند. زن‌بازيش بکرات است در نتيجه افراط مي‌کند، اکثرا در مقابل زنان اختيار از دست مي‌دهد و نمي‌تواند به طور منطقي خود را کنترل کند، معمولا با هزار و يک حيلت و بازي زن را راضي به تسليم شدن مي‌کند و يا اينکه به زور متوسل مي‌شود و در همه‌ي احوال با زن‌بازيش تفريح هم مي‌کند، درباره‌اش جوک و لطيفه هم مي‌گويد و حتي زنان را آلت دست خودش قرار مي‌دهد و در يک کلام با آنها "بازي" مي‌کند (توجه کنيد که چگونه تحت سلطه‌ي فرهنگ مردسالار ترکيب "مردباز" اصلا موجود نيست‌!)
واضح است که پسوندهاي "باز" و "بازي" در رابطه با "آدمها" خيلي جدي‌تر و پرمعناتر از زماني به کار گرفته مي‌شوند که صحبت از مثلا چتربازي، هوسبازي و دغل‌بازي پيش مي‌آيد.

مقدمه‌ي لغوي بالا به اين دليل تذکر داده شد که تصوير واضحتري از برداشتهاي زباني- فرهنگي ايرانيان حول و حوش ترکيباتي مثل "همجنس‌باز" و "همجنس‌بازي" به دست بيايد. در واقع فرهنگ همجنس‌بازي تفاوت چنداني ندارد با معني و مفهومي که ترکيب "همجنس" و "بازي" (از ديدگاه زبان رايج فارسي) به وجود مي‌آورد- و اين همان رابطه‌ي تنگاتنگ و نيم‌دايره‌هاي متاثر از زبان و فرهنگ است که در ابتداي مقاله به آن اشاره شد.
همجنس‌بازي، بازي اجباري دو همجنسٍ نابرابر و نادان است. همجنس‌بازي تنها يکي از بازي‌هاي متداول در جوامع مردسالار ايراني است. هدف اصلي از همجنس‌بازي ارضاي شهوت افسارگسيخته‌ي همجنس‌باز است. اين هدفي است که وسيله را توجيه مي‌کند، يعني همجنس‌باز براي رسيدن به کام خود ممکن است دست به هر کاري بزند، بي‌آنکه اصول بخصوصي را رعايت کرده باشد.
همانطور که قبلا اشاره شد، همجنس‌بازي مردان، بازي تحکم و قدرت مردانه است. اين همان بازي قدرتي است که زنان را يکجا به بردگي و تسليم وادار کرده است. اولين اصل مهم اين بازي تقسيم کردن نقشهاست. در نتيجه يک مرد همجنس‌باز در نقش "فاعل" يا "‌کننده" بازي کرده و مرد همجنس‌بازٍ ديگر نقش "مفعول" يا "دهنده" را ايفا مي‌کند. از اين رو تقسيم نقشها مهم است که اولا دو همجنس‌باز به اين فرضيه اذعان دارند که قدرت يکي بر ديگري مي‌چربد (اين قدرت مي‌تواند قدرت جسمي، جنسي، مالي، اجتماعي يا هر قدرت ديگري باشد). ثانيا نزديکي جنسي‌شان فقط وسيله‌ي ارضاي شهوت جنسي است. ثالثا اين حق فرد زورمند است که بدون هيچ نگراني در مورد شخص ديگر به موثرترين شکل از نزديکي جنسي‌اش بهره ببرد. دست آخر، همجنس‌بازان گاييدن را مظهر قدرتمند بودن مي‌دانند و گاييده شدن را مظهر ضعيف بودن- در نتيجه گاييدن موثرترين شکل کام‌جويي جنسي براي فرد قدرتمند است که خود را فاعل مي‌نامد، و گاييده شدن امکان‌پذيرترين نوع ارضاي جنسي فرد ضعيف مي‌شود که نام مفعول را بر خود مي‌پذيرد.


مرد فاعل همجنس‌باز

مرد فاعل دنبال موقعيت جنسي مي‌گردد. در يک موقعيت ايده‌آل خيلي راضي‌تر خواهد بود اگر آلتش را در يک زن بچپاند، چرا که طبق آموزشهاي پدرانٍ مردسالارش و جامعه‌ي مردپروارش زن را بايد "‌کرد" و از او لذت برد و به او تحکم کرد. اما اگر زن در دسترس نباشد مرد به خود اجازه‌ي همجنس‌بازي هم مي‌دهد. براي ارضاي شهوت لجام‌گسيخته‌اش با مرد هم مي‌خوابد. مهم نيست که زني در دسترس نيست، مهم اين است که مرد بايد قدرت داشته باشد و مرد قدرتمند آدمٍ ضعيف را "مي‌کند". مهم نيست سوراخٍ اين "‌کردن" زن باشد يا مرد، مهم "‌کردن" است. زيرا کردن يکي از مهمترين ابزار اعمال قدرت مردانه است. مرد همجنس‌باز با کردنٍ مرد ديگر چيزي از دست نمي‌دهد، پس هنوز قدرتمند باقي مي‌ماند.

اگر لازم باشد مرد فاعل متوسل به زور، خشونت و پرخاشگري مي‌شود. مرد فاعل براي "‌کردن" نيازي به اجازه و رضايت مرد مفعول ندارد. اگر لازم باشد مرد فاعل تجاوز هم مي‌کند. تنها اين کافي است که زور مرد فاعل بچربد. به نظر مرد فاعل، شهوت جنسي داشتن و عمل جنسي کردن "حق" مرد همجنس‌باز فاعل است و اوست که بايد کام بگيرد، پس رضايت مرد مفعول اهميتي ندارد.

مرد همجنس‌باز فاعل جلوي هر گونه احساسات و رفتارهاي رمانتيک و لطيف را چه در وجود خود و چه در وجود مرد مفعول مي‌گيرد. او شايد اصولا هرگز نياموخته باشد که سکس و عشق را مي‌توان در يکجا قرار داد. دليل ديگرٍ اين جلوگيري، موقتي بودن همجنس‌بازي مرد فاعل است. چون مردٍ مفعول جانشين زن مي‌شود، فقط مواقعي که زن در کار نيست مرد فاعل به سراغش مي‌رود. اگر مرد فاعل اجازه‌ي پيشرفت علاقه‌اي را بدهد، اين بازي شل‌کن – سفت‌کن براي خودش و براي ديگري نيز خيلي مشکل خواهد شد.
وقتي مرد فاعل همجنس‌باز هيچ تعهد اخلاقي در قبال مرد مفعول نداشته باشد، خيلي راحت رابطه را در حد يک سواستفاده باقي نگاه مي‌دارد. اين احساس که مرد فاعل در مقام بهره‌جويي و بهره‌کشي است و اين احساسٍ جدايي وي از مرد مفعول باعث مي‌شود که مرد فاعل بتواند بر ناراحتي‌هاي ناشي از سرزنش‌هاي شخصي و اجتماعي‌اش فائق آيد. هر قدر هم که مرد فاعل با تکيه بر "مردانه" بودنٍ کردنش از خود راضي باشد، زير نفوذ آموزشهاي مذهبي‌اش و زير نفوذ انتظارات جامعه‌اش، باز هم تا حدودي به خاطر همجنس‌بازي‌اش احساس گناه و شرم مي‌کند. هر چه بيشتر مرد فاعل خود را از نظر معنوي از مردٍ ديگرٍ اين "بازي" دورتر ببيند کمتر احساس شرم و گناه مي‌کند.
(ترس از خدا و قوانينش منشا احساس گناه است. از سوي ديگر، هر چند که "کردن" نشانه‌ي قدرت است، ولي از ديدگاه جامعه‌ي مردسالار، آن مردي که براي "کردن"، زن زير دست و بال خود دارد به نسبت قويتر و باشخصيت‌تر تلقي مي‌شود تا مردي که عرضه‌ي پيدا کردن زن را نداشته و لاجرم به مرد مفعول متوسل مي‌شود، پس چنين مرد فاعلي در خود احساس شرم مي‌کند.)

مرد فاعل همجنس‌باز در دنياي تاريک ناداني به سر مي‌برد. او شايد از تمايلات جنسي خود چيزي نداند. همين واقعيت که او بايد خود را "راضي" به همخوابي با مرد مفعول (بعنوان جانشين زن) بکند و همين واقعيت که اين همخوابي‌اش از نظر خودش چيزي به غير از يک سواستفاده‌ي جنسي نيست، نشانگر گمراهي ذهني وي مي‌باشد. (مردان فاعل زيادي هستند که به هنگام "کردن"ٍ مردٍ مفعول با تلاش مذبوحانه سعي مي‌کنند بالا و پايين رفتن خود را روي زني زيبا تجسم کنند- در دنياي روانشناسي غرب به اين مي‌گويند "انحراف فکري"!)
شايد از خيلي جهات براي يک مرد فاعل همجنس‌باز آسانتر باشد تجاوز کند تا اينکه با فريب و نيرنگ به اغفال و اغواي مرد مفعول بپردازد. اگر لازم به فريفتن باشد، آنوقت مرد فاعل مجبور است به بُعدٍ ديگرٍ همجنس‌بازي، بازي ذهني، متوسل بشود. هنگامي که او ذهن مرد مفعول را با حيله به گمراهي کشانده و به بازي مي‌گيرد، در واقع ذهن خود را هم بازيچه‌ي بدکاريهاي همجنس‌بازانه‌ي خودش کرده است.
علاوه بر اينها، به خاطر تعصبات جنسي مردانه‌اي که مرد فاعل همجنس‌باز را احاطه کرده، وي هرگز به خود و به مرد مفعول امکان تجربه‌هاي متنوع جنسي- احساسي را نداده و خود را از هزار و يک دانش مادي و معنوي انساني محروم مي‌کند.

جهالت مرد همجنس‌بازٍ فاعل به هنگام سرپوش گذاشتن بر قُبح همجنس‌بازي‌اش با مرد مفعول به شکلي ظالمانه و شرم‌آور وارد "بازي" مي‌شود. پنهان‌کاري و دروغ اکثرا وسايل اين سرپوش گذاشتنها مي‌شوند. مرد فاعل مزورانه خود را تبرئه مي‌کند که: "حشري بودم، مست بودم، پسرک برام عشوه آمد و ..." – وي سپس شروع به تقبيح، تحقير و تمسخر مرد مفعول مي‌کند تا همقطارانش بدانند که او فقط يک آدم ضعيفٍ ناچيزٍ جلفٍ کوني را با "کردن" ادب کرده و هيچ چيز از مردانگي خود نباخته است. بعد هم همه مي‌توانند با نقل لطيفه‌هاي توهين‌آميز و تحقيرآميز جنسي‌شان درباره‌ي خفت مرد مفعول، مردانگي خود را هر چه بيشتر اثبات کرده و در جهالتٍ رفيقٍ همقطار فاعلشان و در "بازي" همجنس‌بازي وي شرکت جويند‌!


مرد مفعول همجنس‌باز

در بسياري موارد مرد مفعول همجنس‌باز به عنوان نقطه‌ي مقابل و متضاد مرد فاعل انگيزه‌ها و رفتارهاي واژگونه اختيار کرده و اين‌چنين در خدمت مرد فاعل، وارد "بازي" همجنس‌بازي مي‌شود. مرد مفعول همجنس‌باز نيز مثل هر مرد ديگري دنبال موقعيت جنسي مي‌گردد، ولي ممکن است علاقه‌ي چنداني به ارضاي خود از طريق همخوابي با زنان نداشته باشد، به همين دليل ممکن است امکان "بازي" به عنوان فاعل را به خود ندهد، چرا که آموخته است براي "کننده" بودن بايد بتوان زن را هم "‌کرد". از سوي ديگر ممکن است مرد مفعول خيلي اتفاقي مورد تجاوز يا اغفال مرد فاعلي قرار گرفته باشد و به نوعي در آن تجربه هويت جنسي مفعول را به عنوان نقش خود در رابطه‌ي جنسي‌اش با يک مرد پذيرفته يا پسنديده باشد.
هر چقدر که مرد فاعل همجنس‌باز به زور، تجاوز، خشونت و يا اغفال و اغوا متوسل مي‌شود، همانقدر هم مرد مفعول همجنس‌باز دچار ضعف، ترس، درماندگي، تسليم، ساده‌لوحي و جهلش ميگردد. اگر در اين "بازي"ٍ غيرمنصفانه گناه مرد فاعل تحميل کردن خودش به مفعول به عنوان فاعل باشد، گناه مرد مفعول پذيرش آن تحميل است و تن در دادنٍ اجباري‌اش به نقش مفعول. اما آيا مرد مفعول شانسي براي گريز از پذيرش اين نقش دارد؟ شايد خير، شايد هم آري! شايد مرد فاعل و مفعول هر دو قربانيانٍ آموزش‌هاي اشتباه جامعه‌ي مردسالار باشند. در واقع مسئله انداختنٍ گناهٍ اشکالاتٍ فرهنگٍ همجنس‌‌بازي بر گردن اين يا آن نيست. مسئله اين است که ماهيتٍ همجنس‌بازي بخاطر وجود برنده و بازنده در رابطه‌ي جنسي، به خاطر زورآزمايي‌هاي نابرابر و به خاطر ستمهاي جنسي، با ايده‌آلٍ روابط دو همجنس با هم، با "همجنس‌گرايي"، مغايرت کامل دارد.
اگر مرد فاعل مي‌آموزد که به عنوان مرد بايد قدرتمند، غالب و "کننده" باشد، مرد مفعول هم ياد مي‌گيرد که براي ارضاي کشش‌هاي طبيعي جنسي‌اش به مردٍ ديگر بايد تن به ضعف و خواري بدهد، بايد مردانگي خود را در ظاهر و در عمل پنهان کرده و حتي به هيات و اطوار زنانه خود را به مرد فاعل عرضه کند و بايد "دهنده" باشد و تن به تسليم بدهد.
ترس بزرگترين مشکل مرد مفعولٍ همجنس‌باز است. وي ممکن است بخاطر ترسٍ از دست دادن موقعيت همخوابي با يک مرد خود را راضي به انجام هر عملي بکند. همانطور که گفته شد مرد فاعل، لااقل با باور مردسالارانه‌اش، نيازش به همخوابي با مرد را موقتي تلقي مي‌کند و هر آن موقعيتي براي آميزش با زني دست دهد آمادگي "کردن" وي را دارد؛ اما موضوع براي مرد مفعول ممکن است فرق کند. خيلي از مردهاي مفعولٍ همجنس‌باز، اگر هم در گذشته تمايلي به ارتباط جنسي با زن را داشته بوده باشند، بخاطر اينکه عملا نقش جنسي زن را پذيرفته‌اند، خود را "کننده" نمي‌بينند و بخاطر ترس از شکست جنسي به هنگام همخوابي با يک زن حتي از امکان چنين آميزشي هم مي‌گريزند. با از دست دادن قدرت کنندگي‌اش، مرد مفعول همجنس‌باز چشم اميد خود را براي ارضاي جنسي فقط به مردان فاعل همجنس‌باز مي‌دوزد. وي مدام در نگراني است که مبادا معدود موقعيتهاي همخوابي با مردان را از دست بدهد. اينگونه است که مرد مفعول از نظر جنسي بنده‌ي مرد مفعول مي‌شود و به هر سازٍ او مي‌رقصد. او اگر لازم باشد،توهين، تحقير، شکنجه و خشونت را هم به جان مي‌خرد.

ترس بزرگ ديگر مرد مفعولٍ همجنس‌باز ترس از آبروريزي است. اگر خفتي که مرد مفعول در نتيجه‌ي پذيرش نقشٍ مغلوب دچارش مي‌شود فقط در محيط خصوصي همخوابي‌اش با مرد فاعل جلوه پيدا کند، شايد تحملش آنقدرها هم سخت نباشد؛ ولي هنگامي که اين "آبروريزي" صدايش به گوش در و همسايه و دوست و آشنا هم مي‌رسد، حقارت شخصي مرد مفعول در بُعد اجتماعيش مطرح مي‌شود. نه تنها مي‌بايستي که وي طعن و نفرين، نيش و کنايه و تحقير و توهين مردم را تحمل کرده و در سکوت خودخوري کند، بلکه بايد براي گريز از چنين آزارهايي خود را از انواع و اقسام موقعيت‌هاي اجتماعي نيز محروم کرده و به نوعي گوشه‌ي عزلت بگيرد. به اين ترتيب او از ديگران محروم شده و ديگران نيز از او محروم مي‌شوند.

ترسٍ ديگر، ترس از ازدواج است. بسياري از مردانٍ مفعولٍ همجنس‌باز بخاطر فقدان هويت "کنندگي"‌شان وحشت‌زده با فشارهاي خانوادگي به منظور ازدواج برخورد مي‌کنند. اين وحشتي است که، چه به ازدواج با يک زن بيانجامد چه نه، ويران‌کننده است و مرد مفعول را به عنوان اولين قرباني خود تباه مي‌کند. ترسهاي ريز و درشت ديگري نيز مثل پيري، تنهايي و درماندگي همواره گريبان مرد مفعول همجنس‌باز را مي‌گيرند.

جهالت و گمراهي جواز کار ترس براي تسليم کردن مردٍ مفعول است. تحت تسلط آموزش‌هاي غلطٍ جامعه‌ي مردسالار و سنتي، مرد مفعول در نقش عنصري از فرهنگٍ جاهلٍ "همجنس‌بازي"، خود و ديگران را در ورطه‌ي گمراهي فرو مي‌کشاند. مرد مفعول همجنس‌باز يا حق و حقوق فردي- اجتماعي خود را نمي‌داند و يا نمي‌داند که چگونه از آنها دفاع کند. او تفکر، منطق، احترام، آبرو و شخصيتٍ خود را به بهاي ساعتي آميزش جنسي با مرد فاعل مي‌بازد- آميزشي که فراهم‌آورنده‌ي لذتي نابرابر بوده و احتمالا فقط به طور يکجانبه نصيب همان مرد فاعل مي‌شود. مرد مفعول احساسات و عواطف طبيعي خويش را "بازيچه"‌ي دست و سکس مرد فاعل همجنس‌باز مي‌کند و به اين ترتيب غنا و رشد معنوي را از خود مي‌گيرد.

جنبه‌ي ديگر جهالت مرد همجنس‌بازٍ مفعول سردرگمي‌هاي رواني- رفتاري اوست. خودخوري، خودآزاري و افسردگي از فرآورده‌هاي اوليه‌ي چنين سردرگمي‌هايي هستند. مرد مفعولي که هويت جنسي و تمايلات طبيعي خود را هنوز کاملا درک و باور نکرده، هميشه با خود بر سر ستيز و دو راهي است. اگر وي نقش تحميلي زنٍ مغلوب را در روابط شخصي- جنسي‌اش با مرد فاعل به عنوان روش ثابت زندگي‌اش بپذيرد، يعني که وي عملا پست‌ترين و منفورترين مراتب هويت فردي در اجتماع را پذيرفته است. اگر هم مرد مفعول بخواهد توانها و تمايلات جنسي خود را در روابطش با مردان ديگر گسترش بدهد يا تحت تاثير برخورد خصمانه‌ي آنها سرش بر سنگ خورده و بايد دوباره تسليم شود و يا اينکه مجبور است به هيات مرد فاعل درآمده و با اختيارٍ خشونت (و همان داستانٍ مرد فاعل بودن) موقعيت خود را به تثبيت برساند- و صد البته که اين از چاله‌ي گيجي به چاهٍ گمراهي افتادن آنچنان هم آلترناتيو چشمگيرتري در مقايسه با پذيرش خفت نيست.
در رابطه با الگوهاي رفتاري اجتماعي، اين سردرگمي‌ها و جهالت‌ها مشکلات بغرنج‌تري مي‌آفرينند. اگر مرد مفعول همجنس‌باز، بر اثر پذيرش نقش جنسي زن، رفتارهاي به حساب ظريف‌تر و لطيف‌تر زنانه را نيز اکتساب کرده باشد آنوقت برخوردش با اجتماعي که از وي توقع رفتارهاي استاندارد مردانه را دارد، اين است که يا بايد واکنش‌هاي توهين‌آميز و پرخاشگرانه‌ي اعضاي آن اجتماع را به جان بخرد و يا بايد با بازيگري و تظاهر به شکلي دست و پا شکسته نقشي مردانه برايشان ارائه دهد. همين عمل ممکن است خيلي ساده مرد مفعول را دچار چندگانگي شخصيتي کرده و گيجي و گمراهي وي را تقويت کند. وانمود کردن‌ها و تظاهرات مرد مفعول همجنس‌باز وي را در چشم ديگران به عنوان انساني ضعيف و مسخره جلوه مي‌دهد، در عين حال که خود او ممکن است آنها را نشانه‌هاي رياکاري، پنهان‌کاري، بي‌صداقتي و دروغ‌گويي قلمداد کرده و به خاطر احساس شرم و گناهٍ ناشي از آنها از خود عميقا متنفر بشود.

اينها تنها بخش‌هايي از سلسله بازي‌هاي زيان‌آور و خطرناکي هستند که هر دو مرد فاعل و مفعول همجنس‌باز از طريق خشونت و تسليم، ظلم و ضعف و جهالت و سردرگمي به اشکال گوناگون در زندگي جنسي، عاطفي و اجتماعي‌شان دستخوش‌شان مي‌شوند- و اين بازي‌ها همان "همجنس‌بازي"‌هايي هستند که از نظر "همجنسگرايان" مطرود و اشتباه محسوب مي‌شوند. اين "همجنس‌بازي" اکثرا همان برداشتي است که توده‌هاي ناآگاه ايراني از روابط جنسي دو مرد و يا اصولا دو همجنس دارند.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 15:4  توسط چشمان زنان  | 

همنوایی شبانه صداهای مردسالار/ نیره توحیدی

كتاب همنوايي شبانة اركستر چوبها، اثر رضا قاسمي ، در سال 1381 چندين جايزة ادبي را در ايران به خود اختصاص داد. نقد آثاري كه در اين سطح در جامعه معرفي مي‏شوند، به ويژه از منظر نقد فمينيستي، كار لازمي است، هر چند كه برخي از اين آثار تاريخ مصرف دارند و پيش از آنكه نقدي جدي بر آنها نوشته شود، به فراموشي سپرده مي‏شوند. هدف از مقالة حاضر، نه تنها بررسي كتاب از ديدگاه يادشده است، بلكه نشان دادن اين نكته است كه كتاب از لحاظ هدف هايي كه نويسنده ادعاي رسيدن به آنها را داشته است نيز موفق نبوده.

كتاب روايت زندگي مهاجران در غربت است و قصة ترس ها،‌ سرگرداني ها، وسواس هاي رواني و بي‏هويت شدن هايشان. داستان در ساختمان شش طبقه‏اي كه پزشك 86 سالة آرمانگرايي، به نام اريك فرانسوا اشميت، واحدها يا اتاق هاي آن را به مهاجران اجاره مي‏دهد مي‏گذرد. راوي كه مهاجري ايراني است و براي رهايي از بكن و نكن ها(ص 16) و “هراس آن دست ها خانة پدري را ترك كرده و به پايتخت آمده….” و “ آن دست ها كه در كشور به قدرت رسيد كشور را هم ترك كرده و به اينجا” آمده (ص 94)، اكنون در وحشت كشته شدن به سر مي‏برد. در اصل، مضمون كتاب، چنانكه خود نويسنده در ص 113 اشاره مي‏كند، به تأثيرپذيري از فرناندو پسوا، نويسندة پرتغالي، نوشته شده است كه در كتاب پريشان‏خاطري براي خود شخصيت هاي مختلفي آفريده است: “من در خود شخصيت هاي مختلفي آفريده‏ام. من اين شخصيت ها را بي‏وقفه مي‏آفرينم. همة رؤياهاي من به محض گذشتن از خاطرم،‌ بي‏ هيچ كم و كاست به وسيلة كس ديگري، كه همان رؤياها را مي‏بيند، صورت واقعيت به خود مي‏گيرد. به وسيلة او نه من. من براي آفريدن خودم، خود را ويران كردم.”(ص 113). البته، پيش از آنكه نويسنده از نقل عين گفتة فرناندو پسوا كمك بگيرد تا شايد بتواند شكست خود را در متقاعد كردن خواننده به تواناييش براي ايجاد شخصيت هاي مختلف جبران كند، در ص 80 هم صريحاً گفته بود “اگر او [رعنا] سه شخصيت داشت تعداد شخصيت هاي من بي‏نهايت بود. من سايه‏اي بودم كه نمي‏توانست قائم به ذات باشد. پس دائم بايد به شخصيت كسي قائم مي‏شدم. دامنة انتخاب هم بي‏نهايت بود. گاه ماكس فن‏سيدو مي‏شدم، گاه ژرار فليپ، گاه ژان پل سارتر، گاه داستايوفسكي و گاهي هم جان كاساويتس…”. اما تمام توفيق نويسنده در خلق شخصيت هاي مختلف تنها در نام بردن از اين شخصيت ها خلاصه مي‏شود و شايد بزرگ ترين توفيقش در آفريدن شخصيت هاي ديگري براي خودش تشبيهش به اسب در اولين ص رمان (ص،11) و به جلد سگ (گابيك) فرو رفتنش در صفحة آخر رمان باشد. وگرنه توفيق نويسنده در خلق شخصيت هاي گوناگون در قالب آدم هاي واحد تنها در حد نام بردن از اشخاص مشهور يا نهادن اسامي گوناگون بر شخصيت هاي واحد كتاب محدود مي‏شود. اتفاقاً، شخصيت راوي و ديدگاهش دربارة تمام آدم هاي ديگر شخصيت و ديدگاه ثابتي است و هيچ نشاني از حلول شخصيت هاي گوناگون، نه در راوي و نه در آدم هاي ديگر داستان ديده نمي‏شود. قصد من نيز در اينجا اثبات همين نكته است كه گرچه راوي (نويسندة كتاب) مي‏خواهد نشان بدهد كه آدمي است كه گاه سايه‏اش بر او غلبه دارد و در واقع خودش نيست و “تنها ثروتش ساية اوست” (ص23) و مي‏‏خواهد بگويد كه اين من نيستم و آستين من است، شخصيت واحدي دارد كه در تمام طول كتاب يكي است. به عبارت ديگر، خواننده به هيچ‏وجه توجيه نمي‏شود كه چون او به ادعاي خودش “بيماري خودويرانگري” (ص 46) دارد و مصالح و منافع خودش را تشخيص نمي‏دهد، در سراسر داستان مشغول نمايش تصاوير تهوع‏آور از شخصيت هاي داستان است. در اين ميان به ويژه زني نيست كه جان سالم به در برده باشد. نگاه سنتي و تحقيرآميز او به زنان، همان نگاهي كه زن را تنها وسيلة تعيش مرد مي‏داند و هيچ نقشي براي او جز نقش جنسي قايل نيست، در سراسر كتاب موج مي‏زند، هر چند كه آن را در لفاف تكنيكي تقليدي و به ظاهر مدرن پوشانده و هر چند كه شعارهايي هم براي ادعاي فرار از آن دستي “كه از آستين مردان خدا بيرون مي‏آمد و سر كساني را كه كافر حربي بودند گوش تا گوش مي‏بريد” (ص94)، سر مي‏دهد.
كتاب پر است از تصويرپردازي هاي نفرت‏انگيز از زناني،‌ كه به استثناي سه مورد از آنها همگي درگير عشقبازي و از اين آغوش به آغوش ديگري پريدن‏اند. اين سه مورد استثنايي نيز يكي ماتيلد است كه“هر چه هست رشته‏هايي است از خاكسترِ پريشاني كه ميان عصب هاي كاسة سر شاخه دوانده و زمان را در چنبرة خود مدفون كرده… نه موجودي زنده كه عكسي است رنگ‏پريده…” (12)؛ ديگري خاتون كه “قدمش،‌ قدم مرگ است!” (ص 114)؛ و سومي زن خودش كه در دو جا از او بيشتر ياد نمي‏كند : در داخل پرانتز با لفظ “روانش شاد” و در صفحة 130 كتاب كه وقتي زنش به او پيشنهاد طلاق مي‏دهد،‌“به طرز معجزه‏آسايي از آن دايره [دايرة مرگ، بر اثر بدقدمي خاتون] بيرون مي‏جهد. بقية تصاوير مربوط به زناني است كه گويي همگي را براي انجام اعمال جنسي خلق كرده‏اند. بنديكت، كه معلوم نيست كجايي است، اما از فحش هاي ركيكي كه به فارسي مي‏دهد بيشتر به ايراني ها مي‏ماند، يكي از نفرت‏انگيزترين تصاوير زنان در كتاب است: “رفتار بنديكت كم‏كم به يك شكنجة طاقت فرسا بدل شده بود.”(ص 73). او، كه معلوم است خودش منبع هر گونه كثافت و سر وصدايي است، هربار در توالت مشترك طبقه، با كلمات ركيك شعارهايي براي نظافت توالت مي‏نويسد: “دلم مي‏خواهد آن مردك دبنگوزي كه اين دسته گل را به آب داده است بگيرم و وادارش كنم با زبانش اينجا را بليسد!” (ص 75). يا يقة سيد را مي‏گيرد و به او مي‏گويد “وقتي مي‏ريني پاكش كن، شازده!” (ص74). يا مثل گربه‏اش حشري مي‏شود: “آن روزها بنديكت خودش هم حشري شده بود و برايش امكانپذير نبود كه مانع خروج خودش از اتاق بشود” (ص 173) و با كسي كه از خودش 17 سال كوچك تر است معاشقه مي‏كند “فريدون سي ساله بود و بنديكت چهل و هفت ساله. و من كه به عاقبت اين گونه ارتباط ها، آن هم با جنس مخالفي كه در همسايگي است، واقف بودم…به انتظار مصيبت هاي تازه‏اي كه در راه بود، آه سردي كشيدم” (ص 133). به طوركلي،‌ بنديكت چنان نماد نفرت‏ و كثافت است كه در سراسر خواندن رمان خواننده فقط آرزوي مرگ او را دارد. به زنان ديگر نيز با همين ديد بي‏عاطفه و بيروني نگريسته مي‏شود. اولاً، همة زنان كتاب به راحتي حاضرند به او يا، به منظور به دست آوردن جايي براي اقامت (رعنا) يا از سر عشق (“م الف ر” و اينگريد) همبستر شوند و او پاسخ آنها را يا مانند رعنا با از سر واكردن و به دامن كس ديگر انداختن بدهد يا با كشيدن چاقو و فراري دادنشان (م الف ر) يا با تمسخر (اينگريد). رعنا سه شخصيت دارد كه يكي از آنها “زني بود زيبا، باهوش، سرزنده و خوش‏مشرب. و من عاشق همين شخصيتش شده بودم… دوم پسري بود لوس و ننر … و سوم دختري فوق‏العاده ضعيف و شكننده” (ص 80). اما تا آنجا كه به ديدرس خواننده در كتاب مربوط مي‏شود، نه از اين زن باهوش خبري هست، نه از آن پسربچه و نه از عشق راوي به او ، يعني راوي در عين همخوابگي با او طوري رفتار مي‏كند كه پيداست كوچك ترين نشاني از عاطفه در او وجود ندارد و در اولين فرصت مترصد كندن شر او از سر خودش است. اين زن (رعنا) همواره حضوري مزاحم دارد و انتظاراتي نامعقول(82) و “يك جفت چشم مزاحم” است (ص82) و مدام غر مي‏زند كه “چرا ريشت را اين طوري مي‏زني؟” (82) و “چرا بند كفشت را اين طور مي‏بندي؟” تا جايي كه در صفحة 80 كتاب فقط “حس شهادت‏طلبي و مظلوميت، كه مشخصه‏اي كاملاً ايراني است، هيچ گاه در طول تاريخ [و لابد به مردان ايراني] اجازه نداده است تا مسائلي را كه با يك سيلي حل مي‏شود به موقع رفع و رجوع كنيم؛ گذاشته‏ايم تا وقتي كه با كشت و كشتار هم حل نمي‏شود خونمان به جوش آيد و همه چيز را به آتش بكشيم” (ص90) به او اجازه نمي‏دهد كه به رعنا سيلي بزند. زيرا،‌ در واقع، راوي همة اين سخنراني مظلوم‏نمايانه را به اين منظور ادا مي‏كند كه، در پاسخ پيشنهاد رعنا براي اينكه به سينما بروند، به او سيلي بزند. الحق، كه اين حس سيلي نزدن و تحمل همه گونه غرغر و ادا و اطوار زنان در ميان مردان ايراني بسيار نيرومند است. از اين لحاظ به كشف نويسنده در شناخت ريشه‏هاي خشونت با زنان بايد آفرين گفت و به مردان ايراني بايد توصيه كرد كه اين همه در زدن سيلي به زنان خويشتنداري به خرج ندهند، زيرا اين راوي، كه به شيوة داناي كل روايت و توصيه و تجويز مي‏كند، معتقد است خودداري مردان ايراني از ادب كردن به‏موقع زنان عامل اصلي پديدة قتل زنان به دست مردان است.
راوي براي “م الف ر” هم كه “بيخود و بيجهت عاشق” او شده( ص 66) احترامي قايل نيست، بلكه با ديدي بسيار متفرعنانه مي‏گويد“وقتي هم كه به زني برمي‏خوردم كه گمان مي‏كردم اين همان كمالِ مطلوب است،‌ محض اطمينان، از همان ابتدا، در وجودش به دنبال عيب مي‏گشتم. و هميشه هم پيدا مي‏كردم. اين بود كه هميشه دچار نوميدي مطلق مي‏شدم…”(ص67). هيچ يك از زنان داستان، براي كارهايشان، همبستر شدن و دعوا كردن و…، دليلي منطقي ندارند. ‏اينگريد كه نامزد كس ديگري است، سخت عاشق راوي مي‏شود، اما راوي او را با ديدي به كلي استهزا آميز مي‏نگرد، حتي زماني كه او مشغول اجراي كنسرت است و نه كارهاي نفرت‏انگيز و معمول زنانه كه نويسنده در طول كتاب بارها از آنها ياد كرده است(صص 107-105).
زن ديگري در رمان هست (زن كلانتر، دختري شجاع، درشت‏اندام و ورزشكار كه كلانتر او را با سفر به ميهن [ايران] و ازدواج با او به آنجا آورده) كه تصوير ثابت او، تصوير زني است مدام در حال عشقبازي با شوهر و سر دادن آه و “ناله‏هاي جانسوز”: “وقتي كه كلانتر و زنش عشقبازي مي‏كردند همة ما به حال مصايب زن دل مي‏سوزانديم و تا وقتي كه آه و ناله‏هاي جانسوزش تمام نمي‏شد دست و دلمان به كاري نمي‏رفت” (ص 59)؛ “از ناله‏هاي جانسوز زن كلانتر” [خبري نبود] (ص 26)؛‌ “از ناله‏هاي جانسوز زن كلانتر هم خبري نبود” (73)؛ “…فريدون به زن كلانتر گفته بود: «خواهر، اين ديوارها نازكند. وقتي كه شما ناله مي‏كنيد من هم چهار ستون بدنم به لرزه مي‏افتد!»” (ص 189). دختري به اسم امانوئل هم دست كمي از زن كلانتر ندارد: “هر وقت …صداي اپراي كارمن ژرژ بيزه بلند مي‏شد، همة ما مي‏فهميديم كه حالا امانوئل ـ دختري كه با خانواده‏اش در طبقة سوم زندگي مي‏كرد ـ آمده است تا دور از چشم ديگران با دوستش، ژان، از مزاياي هنر اپرا بهره‏مند شود” (ص 59) و در صحنه‏اي ديگر (ص 133): “…بعضي وقت‏ها به اين مجموعة سازهاي كوبي و چرخشي صداي لذت بردن امانوئل از اپراي كارمن، صداي ناله‏هاي جانسوز زن كلانتر و صداي ذكرهاي غم‏انگيز علي هم اضافه مي‏شد”.
البته، راوي آن طور كه خودش مي‏گويد چنان به وارستگي رسيده بوده كه “هيچ چيز برايم تازگي نداشت و چنان به بي‏تفاوتي رسيده بودم كه اگر در مجلسي كسي با حرارت تمام مي‏گفت…«آلت تناسلي زن چيزي است مربع شكل»، هيچ واكنشي نشان نمي‏دادم” (صص33-32) ـ بنگريد به ملاك “بي‏تفاوتي”!
اما همين راوي كه نويسنده با روايت او چيز زيبايي از عواطف انساني باقي نگذاشته و سعي مي‏كند نشان بدهد كه چون اصولاً آدمي است كه مجنون‏وار عقل و عافيت را به فراموشي سپرده، پيوسته پرت و پلا مي‏گويد، ناگهان در ص 86 كتاب نطق غرا و مبسوطي در باب “تاريخچة اختراع زن مدرن ايراني” ادا مي‏كند كه انسان را بي‏اختيار به ياد اسلافش در مورد مقايسة زن و حيوانات و اشياي گوناگون مي‏اندازد و از اينكه تا كنون پي به پوكي شخصيت او و كم‏خرديش نبرده حيرت مي‏كند: “تاريخچة اختراع زن مدرن ايراني بي‏شباهت به تاريخچة اختراع اتومبيل نيست. با اين تفاوت كه اتومبيل كالسكه‏اي بود كه اول محتوايش عوض شده بود (يعني اسب هايش را برداشته به جاي آن موتور گذاشته بودند) و بعد كم‏كم شكلش متناسب اين محتوا شده بود و زن مدرن ايراني اول شكلش عوض شده بود و بعد كه به دنبال محتواي مناسبي افتاده بود، كار بيخ پيدا كرده بود (اختراع زن سنتي هم، كه بعدها به همين شيوه صورت گرفت، كارش بيخ كمتري پيدا نكرد). اين طور بود كه هر كس،‌ به تناسب امكانات و ذائقة شخصي، از ذهنيت زن سنتي و مطالبات زن مدرن تركيبي ساخته بود كه دامنة تغييراتش، گاه از چادر بود تا ميني‏ژوپ. مي‏خواست در همة تصميم ها شريك باشد اما همة مسئوليت ها را از مردش مي‏خواست. مي‏خواست شخصيتش در نظر ديگران جلوه كند نه جنسيتش اما با جاذبه‏هاي زنانه‏اش به ميدان مي‏آمد...” (البته، تا به نظر نويسنده، جاذبه‏هاي زنانه چه باشد، صداي لطيف كه بايد آن را موقع حرف زدن كلفت كرد؟ گذاشتن ريش و سبيل؟ پوشيدن كت و شلوار؟) “ميني‏ژوپ مي‏پوشيد تا پاهايش را به نمايش بگذارد اما، اگر كسي به او چيزي مي‏گفت، از بي‏چشم و رويي مردم شكايت مي‏كرد. طالب شركت پاياپاي مرد در امور خانه بود، اما در همان حال مردي را كه به اين اشتراك تن مي‏داد ضعيف و بي‏شخصيت قلمداد مي‏كرد. خواستار اظهار نظر در مباحث جدي بود اما براي داشتن يك نقطه نظر جدي كوششي نمي‏كرد. از زندگي زناشويي‏اش ناراضي بود،‌ اما نه شهامت جدا شدن داشت، نه خيانت. به برابري جنسي و ارضاي متقابل اعتقاد داشت،‌ اما وقتي كه كار به جدايي مي‏كشيد، به جوانيش كه بي خود و بي جهت پاي ديگري حرام شده بود تأسف مي‏خورد.” نويسنده همة اين اوصاف دور و دراز را، كه هيچ ربطي به ساختار داستان ندارد و تنها نوعي عقده‏گشايي ناشي از ناتواني در ايجاد رابطه با زن مدرن ايراني و شناخت اوست، بدين منظور بيان مي‏كند كه بگويد “رعنا درست وسط اين طيف بود” (ص 87). ظاهراً، نويسنده چنان به ضد و نقيض‏گويي و پرت و پلاگويي مي‏افتد كه يادش مي‏رود بگويد كه منظورش از وسط اين طيف بودن، يعني چه؟ يا يادش مي‏رود كه در صفحة 58 كتاب، قبل از هماغوشي با “م الف ر”، كه بيدريغ و عاشقانه خودش را به او تسليم كرده بود “پيش‏بيني چيزي را ” نكرده بوده [فكر باردار شدن او را نكرده بوده] و مي‏گويد “سرخورده و مأيوس خود را كنار كشيده بودم و به دنبال چيز گنگ و نامعلومي به سطح مواج گچبري سقف خيره شده بودم…قيافة مغموم مرا كه ديد دستانش را دور گردنم حلقه كرد و محكم در آغوشم كشيد: «اميدورام طوري نشود. اگر هم شد، شد!»” . بدين ترتيب، تصويري از خودش مي‏دهد كه حاضر نيست مسئوليت چيزي را به عهده بگيرد و دربارة زن يا زناني اظهار نظر مي‏كند كه مسئوليت همه چيز را به عهده مي‏گيرند تا او ناراحت نشود.
نه به آن خطابه‏هاي غرا دربارة شكننده بودن و بي‏مسئوليت بودن و حاضر نشدن به طلاق و نه به تصاويري كه از زنان اصلي داستان نقل مي‏كند و معلوم مي‏شود كه هم زنش به‏راحتي حاضر به طلاق بوده و هم زنان ديگر مسئوليت كارهاي خودشان و حتي او را مي‏پذيرفته‏اند. نتيجه آنكه نويسنده، بي‏آنكه بتواند ميان اظهار نظرهاي غيرداستاني و زن‏ستيزانة خود با شخصيت هاي داستان ارتباطي برقرار كند، تنها به تكرار همان تصاويري از زن پرداخته كه در ادبيات و فرهنگ مردسالارانة فارسي سابقه دارد. شايد تنها وجه مثبت كتاب را بتوان در جسارت آن در بيان دانست كه در آثار چند دهة اخير ايران غريب است و غرابت همواره جذاب است، اما براي ماندگار كردن اثري و گنجاندن آن در ردة شاهكارهاي زبان فارسي كافي نيست.
شيوة نگارش كتاب نيز سرشار از لغزش هاي زباني است و نشان مي‏دهد كه آقاي قاسمي نيز، مانند بسياري از كساني كه اين روزها قلم به دست مي‏گيرند،‌ دوست دارد اثرش جزو شاهكارهاي زبان فارسي به شمار آيد، اما به رعايت معيارهاي درست‏نويسي در زبان فارسي اهميتي نمي‏دهد.

همنوایی شبانه صداهای مردسالار/ تریبون فمینیستی

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 23:40  توسط چشمان زنان  | 

آموزش كليشه هاي جنسيتي از دوران پيش از دبستان / اسمـرتوبـك / هستيا

آموزش كليشه هاي جنسيتي از دوران پيش از دبستان / اسمـرتوبـك / هستيا


از اوان كودكي به ما مي آموزند كه دنياي زنان با مردان متفاوت است و زنان را به دنياي مردان راهي نيست ،مردان موجوداتي قوي،استوارو شكست ناپذيرند كه در جريان زندگي به خوبي قادرند در برابر مشكلات ايستادگي كنند و راه چاره اي بينديشند،اما زنان موجوداتي احساساتي،شكننده و ضعيفند كه موجوديت آنها تنها در كنار يك موجود قوي به تحقق مي پيوندد و اين نگرشهاي عاميانه به آنجا ختم مي شود كه امروزه هم در قانون و هم درحيطه نگرشهاي اجتماعي با دو حوزه متفاوت از يكديگربراي زنان و مردان مواجه هستيم،مردان در حوزه اجتماعي براساس قابليتها و توانا ييهاي فردي داراي پايگاه و ارزش اجتماعي مي گردننددر حاليكه زنان تنها از طريق نقشهاي كليشه اي و وابستگي به مردان داراي هويت خانوادگي مي شوند،ودر عين حال بسياري از حقوق خود را از دست مي دهند.
زن ايراني هم از اين قاعده مستثني نميباشد و تحت سلطه انواعي از كليشه هاي جنسيتي قرار مي گيرد كه از كودكي به او آموخته اند.
در طول دوران قبل از دبستان و بعد از آن كودكان ما با سيلي از كتابها و داستانهاي به ظاهر شيرين روبرو هستند كه كليشه اي ترين و تلخ ترين نقشها را به كودكان آموزش مي دهند و آنان را براي پذيرش نقش مردانگي و زنانگي آماده مي كنند.
با توجه به تحقيقاتي كه انجام شده است در بيشتر داستانها و كتابهاي كودكان پيش دبستاني پسرهانقشهاي با ارزش، كنجكاوانه و فعال را ايفا مي كنند و معمولا تعداد آنها در انجام فعاليتها بيش از دختران است ،و هر جا كه نامي از دختران برده شده است يا از آنها به عنوان فردي منفعل ياد شده است يا اگر فعاليتي براي آنان قائل شده اند از نوع پخت وپز و يا نظافت منزل بوده است.
به نظر فمنيستهاي ماركسيست كاركرد اصلي نظام آموزشي تو.ليد نيروي كاري لايه بندي شده سازگار است .آنان به همين نحو نشان داده اند كه مدرسه تقسيمات جنسيتي را باز توليد ميكند و دختران را نه تنها براي جايگاهشان در نيروي كار بلكه براي تقسيم كار جنسي نيز آماده مي سازد.
گيدنز در كتاب جامعه شناسي خود متذكر مي شود كه داستانهايي كه به ويژه براي دختران نوشته اند اغلب خالي از ماجراجويي نيستند،اما اين ماجراجويي معمولا به شكل دسيسه و توطئه چيني جلوه گرمي شوند.
به نظر دلا مانت اسباب بازيها،تصويرها،بازيها و كتابها كه كودكان را احاطه كرده اند به شدت جداگانه و از نظر جنسيتي متفاوت هستند.او معتقد است كودكستانها براي مقابله با كليشه هاي جنسيتي كه كودك از پيش در ذهن دارد كاري نمي كنند.
آنچه كه مهم است باز توليد فرهنگي از طريق اين كتابها مي باشد،شيوهاي كه نابرابري اجتماعي و اقتصادي را دائمي مي كند.دخترهايي كه در عين مهارت كامل در انجام فعاليتهاي ورزشي هميشه در ادبيات كودكان با الگوهاي آرماني دختري ضعيف و ناتوان و بي استعداد روبرو مي شوندنمي توانند از سردرگمي و يا نگراني رهايي يابند زيرا كه نمي دانند خود را با چه الگويي منطبق سازند (1).
اين تفاوتها ي جنسيتي تنها محدود به دوران كودكي نمي شود بلكه به يك فرد در تمام طول دوران تحصيل پيوسته هشدار داده ميشود كه تنها در چارچوب نقش زنانه ومردانه مختص به خودش عمل كند،در نتيجه با توجه به اين جامعه پذيري مستمر و طولاني يك فرد در آينده يعني هنگامي كه وارد عرصه كار و زندگي مي شود تحت تاثير عقايد كليشه اي يا به عنوان يك زن ستمديده و از خود بيكانه ومطيع به زندگي ادامه مي دهد و يا به عنوان مردي مبتكر و خلاق.
زمانيكه فرزندان ما توانايي تشخيص و مبارزه آگاهانه را ندارند و هر آنچه را كه محصول تخيل بزرگسالاني است كه خود قرباني جامعه آلوده به تبعيض هستند را به او آموزش مي دهيم او مي پذيرد كه رفتارش را بايد منطبق با ارزشهايي سازد كه والدينش حفظ و انتقال آنرا ضروري ميدانند.
حال مهمترين اقدام عملي براي حل مشكل آموزشي كليشه زدايي است و اولين گام براي رفع هر گونه كليشه زدايي آن است كه تمام آن چرا كه تا كنون موجود بوده است باز نگري كنيم.
بهتر آن است كه تبعيض هاي جنسيتي و نقشهاي از پيش تعيين شده براي دو جنس از متون آموزشي حذف گردد كه البته با حضور تشكلهاي مستقل زنان و مشاركت مردمي در برنامه ريزي هاي آموزشي بايد صورت گيرد..


همچنين ايجاد دوره هاي آموزشي براي معلمان ،مربيان و والدين و تطبيق موارد آموزشي با شيوه هاي نوين و بين المللي،تدوين قوانين و اقدامات ويژه براي مقابله با ايجاد نگرشهاي جنسيتي در نهادهاي آموزشي و فرهنگي،تشويق دختران به مشاركت و فعاليت در تمام عرصه هاي اجتماعي ،تغيير نگرش خانواده ها نسبت به فرزند دختر و يا پسر و تجديد نظر آنان در نقش ها و كليشه هاي سنتي خود،و…… از جمله مواردي هستند كه بايد توجه لازم به آنها مبذول شود.
همچنين لازم است تا سياست گذاران آموزش و پرورش با توجه به كليه نيازها و اصلاحات فرهنگي تغييرات لازم را در كتابهاي آموزشي ابجاد كنند تا كودكان از دوران اوليه زندگي با حقوق و وظائف خود آشنا شوند تا در آينده اي نه چندان دور بتوانندجامعه اي متعادل و سالم و دور از هر گونه تبعيض و تفاوتي را به وجود آورند.

1.بلوتي-النا جانيني-اگر فرزند دختر داريد-ترجمه محمد جعفر پوينده-تهران نشر ني

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 14:56  توسط چشمان زنان  | 

سوء قصد ادبي زنان به واژه هاي مردان / آتوسا سلطانزاده

سوء قصد ادبي زنان به واژه هاي مردان / آتوسا سلطانزاده


خانم گتي استاين، پيش از خانم الفريده يلينكه ، برنده جايزه نوبل ادبيات امسال، يكي ازنويسندگان مدرن وزنان فمينيست راديكال قرن گذشته بود. وقتي اودرتئوريهاي ادبي اش ادعا ميكند كه تاكنون زبان وادبيات زير نفوذ واژه هاي مردان بوده ، آيا ميتوان كلمات و تركيبات تازه مرسوم مانند : لكاته، ضعيفه ، فاسد، دجال،منافق، ليبرال،دمكرات،رويزيونيست،مفسدفي الارض،انقلاب سفيد، انقلاب شاه و مردم، حزب رستاخيز، مرتد،لمپنن و غيره رادرنظر گرفت؟

منتقدي جديد،آثارش را خرابكاري وحمله آنارشيستي به نظم سمبوليك زباني مردها بشمار مي آورند،چون به نظر او وظيفه آوانگارد جديد،انقلاب عليه نظم زباني مردان است.به ادعاي مورخين ادبيات،هركس امروزه دنبال ريشه و ماهيت ادبيات مدرن باشد بايد سراغ آثار اوبرود.به عقيده او وظيفه هنر،انعكاس واقعيات نيست،بلكه كشف مجدد آنها است . گتي استاين مانند نقاش كوبيسم كه از بعد سوم درآثارش صرفنظر ميكند،از بعد زمان درادبيات چشم پوشي مي نمايد. طبق تعريف او،مدرنيته يعني پروسه اي بدون پايان،چون هر ده سالي يكبار بايد انقلابي پيش آيد. ازجمله ديگر نظريات ادبي او اين است كه ميگويد ادبيات يك جنبش وحركت است،يعني مانند فيلم كه از تصاوير متحرك تشكيل شده، ولي نه به سرعت فيلم.

به نظر گروهي از منتقدين،اودرسال 1914 بانوشتن كتاب شعر “ دكمه هاي لطيف “، قبل از گروه : پاوند-جويس-اليوت ، مدرنيته ادبي را كشف نمود.اودراين كتاب از معني قديمي وقبلي واژهها صرفنظر ميكند. استاين در كتاب “ بوطيقا و دستور زبان “، تجربيات زباني خودرا ناميدن جديد اشياء و پديدهها معرفي ميكند. گرترود استاين را ميتوان قديمي ترين و راديكال ترين مدرنيست ادبي آمريكا دانست. اودرفلسفه زبان،يك شكاك است ولي يك شكاك خلاق و نوگرا. كوشش تجربي اش درزبان را مهمتر از كارهاي جويس بحساب مي آورند. براساس تعريفي از او، زبان يعني درك لحظه خاصي از شيء،پديده يا واقعه.او ميگويد انسان در هيج كجا،راديكال تر از اينكه يك پديده معمولي رابصورت ادبيات درآورد،روبرو نميشود.به نظر او واقعيات رابايد از واژه و زبان بازآفريد.براي او زبان ،وسيله انتقال نيست،بلكه محتوا و هدف خود ادبيات است.يعني واقعيات از ماده شدن زبان بوجود مي آيند. يكي ازكوششهاي مهم او اين بود كه ميگفت اشياء را بايد دوباره ناميد يا نام جديدي به آنها داد،چون نامهاي آشنا،آنها را مي پوشانند و ديدن و درك واقعي را مانع ميشوند.او واژههايي كه يك معني آشنا و سنتي را تداعي ميكنند با واژههاي جدبد جانشين ميسازد.درآثارش معمولا تكرار واژهها،گروه واژهها،جمله ها يا پاراگرافها به چشم ميخورند. اوسبك نقاشي كوبيسم را وارد زبان نمود.

گرترود استاين درسال 1874 درآمريكا بدنيا آمد ودرسال 1946 درپاريس درگذشت.پدر و مادرش از يهوديان ثروتمند آلماني زبان اتريشي بودند كه به آمريكا مهاجرت كرده بودند. او در دانشگاه ابتدا پزشكي و سپس روانشناسي خواننده بودودرجنگ جهاني اول در فرانسه مدتي راننده آمبولانس بود. استاين تاريخ خانوادگي خودرا تاريخ آمريكا ونسل هاي مختلف آن ميدانست. او درسال 1903 به پاريس رفت ودرانجا شروع به نويسندگي نمود.آدرس خانه اش براي مدرنيستهاي مهاجر آمريكا دراروپا محل ملاقات بخشي ازروشنفكران نسل بربادرفته شد.مهمترين اعضاي محفل ادبي-فرهنگي او : همينگوي- دوس پاسوس – ويليامز – پيكاسو بودند.آثارش را ميتوان منبعي براي تحقيق پيرامون پله هاي مدرنيته ادبي درميان مورخين دانست.اومادرنويسندگان مدرن مهاجر دراروپانام گرفت.نقش اودرتشويق ادبيات مهاجرآمريكامانندنقش Mardox Ford (ماردكس فورد) براي ادبيات انگليس است.ازنظرتاريخ فرهنگي،اونقش مهمي بعهده گرفت چون نويسندگان مهاجر را كه به پاريس مي آمدند به زير چتر حمايت خود گرد آورد.خانه اش مسافرخانه اي مجاني براي افراد نسل بربادرفته كه به پاريس پناه مي بردند، شده بود.اودر دهه 20 درپاريس ميزبان گروهي از اهل قلم ادبيات نو شد.اعضا گروه اوازآوانگاردهاي آمريكايي دراروپا بودند.مخالفين اوامروزه به تحقير ميپرسند؛ او ، نابغه يا شارلاتان؟، زني بخشنذه و بزرگمنش يا ميزباني حسابگر و متظاهر ؟.

گتي استاين پيش از جويس و اليوت به آزمايشات و تجربيات زباني پرداخت وتوانست سالها اتوريته ادبي مرداني مانند اليوت وپاوند رابه تاخير اندازد.گروه اودررقابت با گروه : جويس-پاوند-اليوت قرار داشت. درنظراعضاي گروه ديگر اوچهره اي فرعي وجنبي بود.رقابت و حسادت بين آنها چنان شديد بود كه اودرپاريس با پاوند سرشاخ شد، اليوت را نشناخت،با جويس ديدار نكرد. اعضا گروه او يعني : شرود آندرسن-ويليامز-همينگوي تحت تاثير سبك اوقرار گرفتند.اوآنها وساير نويسندگان جوان را تشويق و حمايت مالي مي نمود.شاگردان اويعني آندرسن و همينگوي به شهرت جهاني رسيدند ويا جايزه نوبل راازآن خود نمودند. ويليامز يكي از شاگردان او مينويسد، وظيفه زبان آن است كه اشيا مشاهده شده را تغييرنام دهد يعني نام جديدي روي آنها بگذارد.

بيست سال بعد از مرگ ،گرترود استاين،درزمان پست مدرن واوج فيمينيسم دوباره كشف گرديد. فيمينيسم ادبي دهه 60 مدرنيته را پديده اي زير نفوذ مردان ميدانست،چون در مجموعه آثار ادبي، برگزيده ها، و گلچين هاي سالانه، بندرت نام زني پيش مي آمد. فقط زناني كه بدلايل خاصي ميتوانستند ترحم اليوت،پاوندو ويليامز را برانگيزند، نامشان درليست اديبان مي آمد.به نظر فيمينيست هاي آندوره، همينگوي رفتاري پاشاگونه نسبت به زنان داشت، فاكنر با زنان گاهي دشمني ميكرد، پاوند از زنان بيوه پولدار اشرافي سوء استفاده مالي مينمود،فيتز جرالد به استثمار استعداد زناني مانند سلدا پرداخت، فوتوريستها آشكارا زنان را تحقير مي نمودند.به اين دليل فيمينيست هاي آغازين، مخالف مدرنيته بودند. به نظر آنها، چه مدرن جه آوانگارد، هميشه نماينده قشربرگزيده اي از مردان بظاهر روشنفكر بودند. فيمينيست ها كتاب “ ساختنن آمريكا “ او را كوششي براي سلب قدرت از مردان بشمار مي آورند.

اساس فلسفه ايده هاي خانم گتي استاين برپايه نظرات برگسن و عمل گرايي روانشناسي ويليام جيمز مي باشد. اوازنظرادبي زيرتاثير امرسن و وايتمن بود. ترس و بزرگترين تراژدي زندگي اش اين بود كه روزي صاحبنظران آثاراورا بعنوان هنر دادا بشمار آورند. منتقدين اجتمايي اشعار اورا بر اساس شعار استتيك ؛ هنر شعر مطلق ،ارزيابي ميكنند.مخالفين اوآثارش را ؛ ادبيات تظاهراتي، مدرنيته بدون ارزش خاص ادبي ميدانند و به اشعارش لكنت زبان ادبي ميگويند.

ازجمله آثار گ.استاين كتابهاي : سنگريزهها-چگونه نوشتن؟-جنگهايي كه من شاهد بودم-دكمه هاي لطيف-سه زندگي-اتوبيو گرافي-ساختن آمريكا-اتوبيوگرافي هركس- و غيره ميباشند.اوكتاب “سه زندگي“ رابه تقليد ازفلوبر نوشت.اين كتاب به روانشناسي سه زن ساده و خوش قلب ميپردازد.كتاب “ساختن آمريكا“ يك وقايع نگاري خانوادگي است كه تاريخ آمريكا رانيز نشان ميدهد.او ميگفت اين رمان آغاز ادبيات مدرن است.غالب آثار استاين،كتابهاي اتوبيوگرافيك هستند.آثارش راميتوان سندي از محيط ادبي پاريس درآن سالها بشمارآورد. تنها كتاب موفق و پرفروش او “ اتوبيوگرافي“ نام داشت كه پيرامون رابطه عاشقانه اش با زني اديب ميباشد.به نظر جامعه شناسان ادبي،هنوز خيلي از آثار او براي خوانندگان قابل فهم نيستند.محبوبيت اوتاكنون فقط درميان دانشگاهيان ومنتقدين ادبي بوده نه درميان قشر معمولي كتابخوان.براساس پيشبيني آنها،آيندگان يكبار ديگر گتي استاين وآثارش را كشف خواهند نمود.تاكنون مجموعه آثار بجا مانده از او بيش از هر نويسنده ديگر ادبيات مدرن است.
Stein , Gertrude ( 1874- 1946 )
berlen83@web.de

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 14:55  توسط چشمان زنان  | 

زبان و بار جنسیتی آن* / مجله 8 مارس

زن چو بیرون رود بزن سختش، خودنمائی کند، بکن رختش
ورکند سرکشی هلاکش کن، آب رخ می برد، به خاکش کن

مزن زن را، ولی چون بر ستیزد
چنانش زن که هرگز برنخیزد

این شعرای فارسی زبان نیستند که شعرشان آشکارا زن ستیزانه است بلکه، زبان فارسی بشدت مرد محور و ضد زن است. کافی است در محاورات روزمره، در ادبیات نوشتاری کمی درنگ کنیم. در ضرب المثل های روزمره زن مظهر حماقت، نادانی و مصیبت است. هرگونه عمل و صفت منفی با زنان توضیح داده می شود. در ادبیات نوشتاری بویژه ادبیات قدیم کافی است نگاهی گذرا به اشعار شاعرانی چون فردوسی و سعدی و نظامی و... بیاندازیم تا رد پای تفکر ضد زن را در کلام های شاعرانه ببینیم.
زبان بی برو برگرد بخشی فعال از فرهنگ و روبناست. زبان انعکاس ذهنیت جامعه و چگونگی اعمال فرهنگ است. شاید اغراق نباشد که بگوییم اجزا گوناگون روبنا و فرهنگ از طریق زبان به هم متصل می شوند و زبان جایگاه ویژه ای در روبنای هر جامعه و تولید و باز تولید مناسبات حاکم نقش فعالی ایفا می کند. در جهان امروز زبان بهیچوجه نقش خنثی در رابطه با مناسبات میان مرد و زن نداشته و خود به ابزاری در تحکیم فرودستی زنان بدل شده است. از همین رو مبارزه علیه زبان مرد محور مبارزه علیه بخش مهمی از سیتسم مردسالاری است. وقتی زبان را به چالش می کشیم بناچار بسیاری از مفاهیم مردسالارانه را در عرصه ایدئولوژی، فلسفه، اقتصاد، فرهنگ و باور عمومی به چالش کشیده ایم.
حال نگاهی به نقش و کارکرد برخی از مفاهیم زبان بپردازیم.
مرد، پدر واژه ای است برای توضیح کلیه صفت های مثبت و انسانی. مردی مساوی است با جوانمردی، شجاعت و دلاوری. «او واقعا مرد است» یعنی وی آدم خوبی است. و حتی وقتی زنی صفت مثبتی دارد برای توضیح آن به مردان تشبیه می شود. برای نمونه «زن است اما واقعا اندازه ده تا مرد است!!» « یک پا مرد است!!!»
برای توضیح حماقت و نادانی معمولا از نام زن به پسوند و پیشوند هر لغتی استفاده می شود مثلا «گاو ننه حسن» مظهر نادانی است و نه «گاو مش احمد»!! «دوستی خاله خرسه» و نه آقا خرسه! که مثلی است برای حماقت و نادانی. ظاهرا لختی و سستی هم مختص زنان است. وقتی که سمبل لختی و سستی «خاله وارفته»، «خاله رورو» «خاله خاک انداز» است پس معلوم نیست کارهای طاقت فرسای خانگی را چه کسانی انجام می دهند. برای توضیح هیاهو و شلوغی هنوز هم می گویند «مثل حمام زنانه» بله! آقایان که مجبور نبودند یک دوجین بچه قد ونیم قد با خود به حمام ببرند تا صدای هیاهو و فریادشان گوش را کر کند. «خاله گردن دراز» هم یعنی شتر و اشاره ای است به متلی قدیمی که در مورد میانجی یا قاصد بی اهمیت است. زمانی که فردی مزخرف می گوید این ضرب المثل را بکار می برند «چند کلمه از مادر عروس بشنو» . یا برای اینکه بگویند یکی رند است می گویند «هنو نگفتی آشتی بنای النگو را گذاشتی!» که ظاهرا مخاطب زن است. واین ضربالمثلها ادامه دارد.
بسیاری کلمات بطور مجرد بار جنسی ندارند اما اتوماتیک نام زنان یا صفات زنانه محسوب می شوند. البته منظور کلماتی است که معرف خصائل و صفت های به اصطلاح منفی است، مثل شلخته. زن و مرد می توانند شلخته باشند اما کلمه شلخته بتنهایی زن را تداعی می کند یا «پاچه ورمالیده»، «ددری» «کولی» که بی هیچ توضیحی منظور زن است. بدون شک زبان حاصل یک پروسه تاریخی است. کلمات طرفنظر از میل ما هر کدام تاریخ خود را دارند. مثلا کلمه شلخته یا عشوه گری در خود علامت مونث بودن را ندارد اما تاریخا این کلمه برای زنان بکار رفته است و بهمین جهت اتوماتیک استعمال این کلمات زنان را تداعی می کند.

علاوه بر اینها بسیاری از ویژگی های زنانه را با کلمات تحقیر آمیز توضیح می دهند مثلا زایمان کردن می شود «ترکمون زدن» تا جایی که رضا براهنی می نویسد «تمامی مردمی که نفهمیده برای استعمارگران هورا می کشند، تمام آنهایی که قلب شان مثل زائوی کثیفی از تن مندرسشان بیرون مانده است.» (1)
حتما این ضرب المثل را شنیده اید که «مگر ما از صیغه ایم و شما از عقدی» این ضرب المثل در اعتراض به تبعیض قائل شدن است، گرچه موضوعی فراتر از تبعیض را منعکس می کند. این جمله بلافاصله در مقابل ما جامعه ای را قرار می دهد که پدیده زن صیغه ای امری عادی است. جامعه ای که مردان می توانند زنان عقدی و صیغه ای داشته باشند و زنانی که در حالت عقدی هیچ حقوقی ندارند، از زنان صیغه ای حقوق بیشتری دارند!

«زن که رسید به بیست باید به حالش گریست» این هم انعکاس ارزش های یک جامعه است، جامعه ای که زن بعد از بیست سالگی از دور خارج می شود. شاید برخی بگویند که این ضرب المثل انعکاس ارزش های گذشته است. خیر! با نگاهی به دور و بر خود می بینیم این ارزش ها و معیارهای کسانی است که قرار است جزو متجددین جامعه باشند. هر کدام ما حداقل کسی را در خارج می شناسیم که پس از سالها زندگی در خارج، نهایتا دخترجوانی را از ایران با پست برایش فرستاده اند. مردانی با سنین بالا که دخترانی جوان را به بهای زندگی در خارج می خرند! اقایان «متجددی» که تا مغز استخوان آلوده به فرهنگ «اصیل» ایرانی هستند فرهنگی که در ضرب المثلش می گوید «دختر دهساله چون بادام پوست کنده ای است بینندگان را. و پانزده ساله لعبتی است لعبت بازان را. و بیست ساله نرم و لطیف و فربه است. و سی ساله مادر دختران و پسران است. و چهل ساله زالی است و پنجاه ساله را با کارد باید کشت و بر شصت ساله نفرین مردگان و فرشتگان باد!» فرهنگی که از آن بوی تعفن برخاسته است.

«توی سر سگ بزنی زن پیدا می شه» راستی این چگونه جامعه ای است که در آن زن و سگ یک ارزش را دارند! و یا «خون زن شوم است» که مترادف است با «خون سگ شوم است». «جوان را مفرست به زن گرفتن، پیر را مفرست به خر خریدن». و البته اینها ضرب المثل های جامعه ای است که زن در آن شهروند درجه دوم است و در قوانین دولتی اش نیم انسان به حساب می آید، انسان نیمه ای که در قانون نصف مرد ارث می برد، دیه اش نصف دیه مرد است و در زبان محاوره با حیوانات مقایسه می شود! بالاخره اینکه زنان فقط با حیوانات مقایسه نمی شوند بلکه برای تاکید بر فرودستی آنان «زن خلا باشد به هر کاشانه ای، بی خلا هرگز نباشد خانه ای!» و یا «اگر زن خوب بود خدا هم یکی می گرفت!» .

«چوب شورو گله، هرکی نخوره خله!» بی جهت نیست که می شنویم زنی بعلت کتک خوردن مداوم از همسرش تقاضای طلاق می کند و قاضی شرع ضمن اعتراض به او می گوید «خانم از غریبه که کتک نخورده ای از شوهرت کتک خورده ای!» یعنی کتک خوردن از شوهر امری کاملا عادی است!

«دختر فقط یک شب دختر است، ولی شب زفاف کم از صبح پادشاهی نیست»! و البته این ضرب المثل جامعه ای است که بکارت دختران یکی از ارزش های مهم جامعه است.

تو زن نو کن ای خواجه هر نو بهار
که تقویم پارینه، ناید به کار
این هم پند و اندرز سعدی شاعر و معلم اخلاق به مردان است. در جامعه کنونی ایران حرف های سعدی شکل قانونی هم به خود گرفته است و مردان می توانند هر ساله بدون هیچگونه محدودیت قانونی به اندرز سعدی گوش داده و تجدید فراش کنند!

حتی در حیطه رابطه جنسی و نقش برتر و زور مدارانه مردان هم نقش زبان مردسالار را بخوبی می بینیم: «حلال بکن، هزار بکن»، «طاق را تیر نگه می دارد، زن را کیر»، «وسمه عشوه رو زیاد می کنه، اما کسو تنگ نمی کنه»، «نرم حرف بزن، سفت تو بکن» (2)
بنابراین می بینیم که فارسی زبانان خلاقیت بسیاری در استفاده از زبان برای تاکید بر نقش فرودست زنان برخوردار هستند. نه اینکه در زبان های دیگر چنین نیست. مسلما ما با نظام مردسالار در کل جهان روبرو هستیم که زبان آئینه آن است. مثلا در زبان انگلیسی کلمهman هم معنی مرد می دهد و هم انسان. در همین زبان وقتی می خواهند بگویند کسی احمق است می گویند cont که به معنی آلت جنسی زن است در زبان فرانسه هم کلمه احمق در حقیقت همان کلمه ی کس است! در زبان فارسی نیز از کلمه کس مترادف کلمه حماقت است و خایه مرد بعنوان شجاعت مثلا اغلب هنگام نزاع بین مردان می شنویم «اگر خایه اش را داری بیا»!
گذر زمان هم تاثیر چندانی نداشته که نشان می دهد مناسبات ستمگرانه حاکم بر جامعه دست نحورده باقی مانده است. اخیرا کتابی در ایران بنام زبان مخفی جوانان منتشر شده است. مولف کتاب اصطلاحاتی را که جوانان تهرانی بکار می برند جمع آوری کرده است. در این کتاب بسیاری از اصطلاحات زبان مخفی جوانان بشدت ضد زن و ضد ملل دیگر غیر از تهرانی ها و حتی ضد جوانان اقشار فقیر است. در حقیقت فرهنگ زن ستیز، فرهنگی ارتجاعی و شوونیستی نیز هست. اما قابل تامل اینکه بسیاری از جوانان که این اصطلاحات را بکار می برند، ضد رژیم هستند و خود را بسیار متجدد می دانند. این جوانان اصطلاح «کس خل» که ضرب المثلی برای نشان دادن حماقت است را up to date کرده و «کس مغز» می گویند. این امر نشانه آنست که این جوانان بهمان اندازه که ضد مذهب و رژیِم اسلامی هستند متاسفانه بهمان نسبت نیز از عقاید ضد زن اسلام و رژِیم اسلامی نبریده اند.
مریم پاک نهاد جبروتی در کتاب بنام «فرادستی و فرودستی در زبان» بر پایه تحقیقات خود به این نتیجه می رسد که استعمال اصطلاحات ضد زن در نزد مردان جوان بسیار متداولتر از مردان سنین بالاتر است. ظاهرا معیار مرد شدن با مصرف اصطلاحات ضد زن رابطه مستقیم دارد!
هدف از بیان مطالب بالا ارائه یک تئوری یا نطریه جدید نیست بلکه کوششی در گشودن مبحث بازشناسی زبان فارسی و کارکرد زبان بعنوان یکی از عوامل تشدید و تداوم مردسالاری و پدرسالاری در بین روشنفکران و بالاخص فعالین جنبش زنان است. مبارزه با زبان زن ستیز خواه و ناخواه به تعمیق درک زنان از ریشه ستم و چگونگی مبارزه با آن کمک خواهد کرد. استفاده از اصطلاحات ضد زن را نمی توان فقط به حساب سهل انگاری گذاشت، بلکه این امر مرتبط است با جان سختی تفکر مردسالارانه. چرا روشنفکرانی که ساعتها بر سر «و» یک جمله با یکدیگر جدل می کنند براحتی می توانند کلماتی را برای زنان مصرف کنند که تاریخا برای تحکیم و تائید بر فرودستی زنان است و هرگز مورد اعتراض هم قرار نمی گیرند.
حتی در میان نیروهای مترقی و انقلابی نیز تقریبا بندرت دیده شده است که زبان مرد محور را به چالش بطلبد. بنظرمی آید این کم کاری یا کم بهایی ریشه در یک دیدگاه فلسفی دارد. مختصرا به یکی از استدلالات تئوریک این کم بهایی در بین نیروهای منتسب به چپ یا مارکسیست می پردازم.
از نظر فلسفه علمی ماتریالیسم دیالکتیک جامعه دارای دو بخش روبنا و زیر بناست. زیربنا مجموعه روابط تولیدی است. روبنا نیز پوسته ای است متناسب با این روابط تولیدی و بعبارتی هر روبنایی انعکاس زیر بنای خاص است و به نوبه حود نقش فعالی در تقویت و تحکیم آن دارد. در این تعریف فلسفه، ایدئولوژی و فرهنگ و ادبیات و هنر در بخش روبنای یک جامعه قرار می گیرند. بر پایه همین نگرش زیر بنا تعیین کننده روبناست و روبنا تابع تغییرات زیربناست و برای تغییر روبنا باید زیربنا را تغییر داد.اما روبنا بخش منفعل زیربنا نیست. و روبنا و زیربنا بر یکدیگر تاثیر متفابل دارند. و در برخی مقاطع روبنا نقش مرکزی و تعیین کننده ای در تغییر زیر بنا ایفا می کند.
در حقیقت برداشت سطحی از این علم زمینه دیدگاههای مرحله گرایانه را فراهم می کند. نظراتی که بشیوه مکانیکی زیر بنا و روبنا را از هم جدا می کند و در عمل مرحله گرایانه می شود. مردسالاری بخشی از مناسبات کلی جامعه طبقاتی است یعنی هم در زیربنا وجود دارد و هم در روبنا خود را نشان می دهد. بنابراین همان اندازه که تقلیل مردسالاری به مسئله فرهنگی دیدگاهی غلط و غیر علمی است. نادیده انگاشتن فرهنگ – و در این زمینه مشخص زبان - در تحکیم و یا حتی تغییر مناسبات مرد سالارانه غلط و غیر علمی است. بحث بر سر این نیست که صرفا از طریق مبارزه با فرهنگ زبانی می توان بر نظام مردسالار غلبه کرد. اما مبارزه علیه جوانب گوناگون مردسالاری راه را برای پیشروی زنان و پیشروی مبارزات انقلابی باز خواهد کرد. هرچه درک زنان – و همچنین مردان - از جوانب گوناگون ستم بالا برود و ارتباط اشکال مختلف ستم ها را با یکدیگر دریابند آنگاه مبارزه ما موثرتر خواهد بود. بی شک نظام مردسالار متکی بر دولت و قدرت سیاسی است و بدون سرنگون کردن آنان ممکن نیست از شر نظام استثمار و ستم و بی عدالتی خلاص شد. اما مبارزه علیه نظام مردسالاری و سرنگونی این مناسبات از مجرای مبارزات گوناگونی گذر خواهد کرد و یکی از این مبارزات هم عرصه زبان مردمحور است.


* مقاله فوق برگرفته از سخنرانی رزا در اتاق پالتاکی میز گرد است. در این متن از مقاله بسیار مفید احمد سیف «جنسیت و فرهنگ: زن ستیزی در ایران» استفاده شده است. – هشت مارس

منابع:
1 – رضا براهنی، تاریخ مذکر- صفحه 207
2 – جعفر شهری، تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم، تهران 1369، جلد ششم

بر گرفته از مجله 8 مارس – شماره 10

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 14:48  توسط چشمان زنان  | 

نگاهي به كار تحقيقي «شاهد بازي در ادبيات فارسي» / شهرنوش پارسي پور

نگاهي به كار تحقيقي «شاهد بازي در ادبيات فارسي» / شهرنوش پارسي پور

دكتر سيروس شميسا، در اين كار تحقيقي با ارزش، با تكيه بر ادبيات فارسي، بويژه شعر، ميكوشد جريان شاهد بازي و علاقه به همجنس را كه از ديرباز در ايران سابقه داشته است مورد بحث و بررسي قرار دهد. نويسنده در جستجوي سابقه تاريخي اين رفتار متوجه فرهنگ يونان و فلاسفه اي نظير سقراط ميشود، كه به صراحت به اين مسئله و درگيري با آن اعتراف داشته اند. نويسنده از سوي ديگر فرهنگ تركان را زير سئوال برده و اين فرهنگ را نيز آميخته با رفتار همجنس گرايانه تعريف ميكند. در نتيجه ايران در جريان تاريخ، از سويي از ناحيه ي غرب و از ديگر سو از ناحيه ي شرق مورد هجوم مردماني بوده است كه گرايش به همجنس داشته اند. اما مسئله عجيب اين است كه ايشان تركان را با مغولان و تاتاران يكي قلمداد ميكند. اين در حالي است كه ميدانيم اين سه قوم، به رغم چشمهاي بادامي، از سه تيره مختلف هستند و به سه زبان مختلف گفت و گو ميكرده اند و ميكنند. در نتيجه يكي دانستن رفتار مغولان با تركان يا تاتاران درست به نظر نميرسد. البته شك نيست كه همجنس گرايي در ميان هر سه اين اقوام رواج داشته است. طبق تحقيقات خانم دكتر هما ناطق، چنگيز بر هر خاني كه غلبه ميكرد طي تشريفاتي با خان همبستر ميشد تا برتري او بر خان مغلوب تصريح شود. روشن است كه سپاهيان او نيز با سپاهيان طرف مقابل چنين رفتاري داشته اند.
و اما پرسش اين است كه آيا ايرانيان براي آشنا شدن با اين رسم و رسومات همبستري نيازمند يونانيان و تركان بوده اند؟
دكتر شميسا به دو حالت مختلف عشق به همجنس، عشق روحاني و عشق جسماني، توجه نشان ميدهد و از هر دوي اين دو حالت مثالهايي به دست ميدهد. اما در تاريخ بشري، باستاني ترين سندي كه نمايشگر عشق روحاني دو مرد به يكديگر است، در حوزه ي جنوب غربي ايران، در منطقه عراق به دست آمده است. منظورم حماسه گيل گامش است. در اين حماسه، گيل گامش پس از ملاقات با انكيدو، ناگهان تغيير روحيه ميدهد. لحظه ملاقات آنها زماني است كه گيل گامش ميخواهد از حق پادشاهي خود استفاده كرده و در شب زفاف باكره اي كه به خانه شوهر ميرود با او درآميزد. خبر را به انكيدو ميرسانند و او در سر راه گيل گامش كمين ميكند و با او ميستيزد. اين چالش عجيبي است. انكيدو ميتواند بر گيل گامش غلبه كند، اما به احترام مقام پادشاهي او شكست را ميپذيرد. از اين لحظه دوستي غريبي ميان اين دو مرد ايجاد ميشود. اين دوستي گرچه لحني برادرانه دارد، اما در حقيقت بيشتر به يك نوع عشق دو همجنس به يكديگر ميماند.
دكتر شميسا با ذكر نمونه هاي تاريخي نشان ميدهد كه بسياري از انواع شاهد ‌بازي در ميان لشكريان رخ ميداده، و از يار به عنوان "سرهنگ" يا "جنگجو" يا "تيركش" يا "كمان كش" و . . . نام برده ميشود. در حقيقت آغازينه رفتار همجنس گرايي در ميان مردان نيز بايد هماهنگ با آغاز دوران بازرگاني با راههاي دور و نزديك باشد كه در نتيجه پي درآمد لشكركشي هاي بعدي ست. بازرگانان نخستين دسته از مرداني هستند كه جدا از زنان به تنهايي راه ميافتند تا ابزارهايي را به جايي ببرند يا بياورند. باز ما ريشه اين مسئله را در حماسه گيل گامش پيدا ميكنيم. اين گيل گامش است كه به انكيدو پيشنهاد ميكند تا به اتفاق براي آوردن چوب درختان سدر براي ايجاد حصار براي شهر اوروك به جنگلهاي سدر لبنان بروند. در اين سفر رفتار اين دو مرد با يكديگر كاملا عاشقانه است. لحظه اي از يكديگر جدايي ندارند، و هر آن چه را كه اتفاق ميافتد براي يكديگر بازگو ميكنند. آنان در كنار يكديگر "هوم بابا" هيولاي جنگل سدر را ميكشند. سپس در جنگ ديگري گاو آسماني را كه بانو خدا ايشتار به جنگ آنها فرستاده است نابود ميكنند.
پس در اين سفر ما مواجه با چند ‌مسئله مهم هستيم:
1ــ دوستي عميق و عاشقانه دو مرد به يكديگر
2ــ حالت بازرگان مآبانه آنها كه براي آوردن چوب درختهاي سدر ميروند
3ــ حالت سرباز مآب آنها كه به جنگ هيولا ميروند
4ــ جنگيدن با اقتدار زنانه و هماهنگي نشان دادن براي نابود كردن اين اقتدار از طريق يك دل و هم زبان شدن
توجه به اين نكته ضروري است كه اين اسطوره حداقل در هفت هزار سال پيش شگل گرفته و از حدود پنج‌ هزار سال پيش بر الواح گلي مكتوب شده. جالب است هنگامي كه انكيدو ميميرد، گيل گامش، شش روز و هفت شب بر بالين او مينشيند، آنقدر مينشيند تا از بيني انكيدو كرمهايي خارج ميشود. اينجا زماني است كه گيل گامش اجازه ميدهد تا او را دفن كنند. در كتاب دكتر شميسا ميخوانيم هنگامي كه غلام محبوب جلال الدين خوارزمشاه ميميرد، او درست به همين صورت عمل ميكند. او همه را واميدارد كه روزهاي متوالي جسد را همراهي كنند. اما باز هم حاضر به قبول مرگ معشوق نميشود. هر روز از غذاي خود براي مرده ميفرستد و پرس و جو ميكند كه آيا او غذا را خورد يا نه.
در جوار اين اسطوره سومري ــ بابلي ــ آشوري ــ ايراني، ما آيين ميترا را داريم. در اين آيين كه كاملا باطني بود و زنان را نيز راهي به آن نبود و برمبناي كشتن "گاو آسماني" شكل گرفته، بدون هيچ شك و شبهه تداوم آيين را كه از دوران گيل گامش آغاز شده ميبينيم كه هدف اصلي آن نابود كردن اقتدار زنانه و جانشين كردن مرد در تبيين و تعريف تماميت هستي است. مسئله جالب اين است كه در يكي از هفت مقام و مرتبت آيين ميترايي ــ كه به كلي آييني مردانه است ــ ما با مقام "نامزد" يا "عروس" روبرو ميشويم، كه ميتوان تقريبا بدون شك و شبهه گفت همان مقامي است كه در ادبيات فارسي به آن "شاهد بازي" نام نهاده اند. پس در نتيجه گفت و گو از يونانيان و يا تركان در اينجا بي موردست. ما خود آغازگر رفتاري هستيم كه ــ بدبختانه ــ مجبور به ايجاد آن بوده ايم. من هيچ نوع مخالفتي با همجنس گرايي ندارم، اما بدون شك هر رفتار يك پيش زمينه اجتماعي دارد. هنگامي كه شما در بياباني زندگي ميكنيد كه غذا كم است، پس از مدت كوتاهي بيابانگرد ميشويد. به جستجوي غذا، زن را نميتوانيد با خود ببريد، چرا كه به سرعت برق مورد تجاوز قرار ميگيرد. پس مردانه ميرويد و آداب مردانه ميآفرينيد. ميتوان باور كرد كه نخستين دسته هاي همجنس گرا بيابانيان، بازرگانان نخستين و جنگجويان بوده اند. كم كم اما، همانطور كه دكتر شميسا جمع بندي كرده اند سر و كله ي شاهدان در ميان صاحبان ابزار و اصناف پيدا ميشود. اين نكته نيز بايد ريشه در فقر داشته باشد و همچنين عدم به كارگيري زنان كه باردار ميشوند. پس سر و كله پسران زيباي قصاب، آهنگر، مسگر و . . . پيدا ميشود. خانواده هاي بيچاره پسران خود را به شاگردي در اين دكانها ميگذارند و فرق پسر با دختر اين است كه باردار نميشود. اين قاعده نه در ايران كه در تمام دنياي قديم وجود داشته است. هنگامي كه در يكي از نخستين فيلم هاي ژاپني زني نقشي بازي كرد، صنف هنرپيشه هايي كه مردان به جاي زنان نقش بازي ميكردند اعتصاب كردند. آنان كار و پيشه خود را در خطر ميديدند.
من به طور جدي بر اين باور هستم كه نخستين قوم همجنس گراي دنيا مردمان منطقه فلات ايران هستند، و در اينجا نظرم به آريايي ها و تمامي مردمان ماقبل آريايي است كه در اينجا زندگي ميكردند. البته و بدون شك اين رفتار شايد ميليونها سال قدمت داشته باشد. اما اين منطقه است كه نخستين آمار را به صورت كتبي به دست ميدهد. دكتر شميسا به مسئله قوم لوط هم اشاره ميكند. ميدانيم كه حضرت ابراهيم از آرام به فلسطين رفته است. در نتيجه از آنجايي كه لوط خويشاوند نزديك اين شخصيت است، باز داستان به همين منطقه بازگشت ميكند.
اما از آنجايي كه حذف كامل زن امكان ندارد، چرا كه هيچ مردي قادر به زايش نيست، در نتيجه من فكر ميكنم در زبان فارسي حادثه عجيبي رخ داده است. ضمير "او" در زبان فارسي خنثي ست. من به تمام زبانهاي دنيا آشنايي ندارم، اما فارسي جزو زبانهاي نادري است كه ضمير سوم شخص مفرد خنثي را به كار ميگيرد. چرا؟
آيا جز اين است كه مرد‌ را در اين منطقه به زن تبديل كرده اند، و زن را به فرش زير پا؟
دقت كنيد كه شعبان جعفري در مصاحبه اي كه با او شده زنش را "اين" يا گاهي "اون" مينامد. "او" براي خطاب به كسي مورد ‌استفاده قرار ميگيرد كه داراي جان انساني است. ابزار ناطق نيست.
به اين نكته مهم نيز توجه كنيد كه "امام زمان به دست "زن ريش دار" كشته خواهد شد. اين زن بيچاره ريش دار كيست؟ اسطوره به چه كسي نگاه ميكند!؟‌
كتاب دكتر سيروس شميسا حامل نكات بسيار با ارزش و قابل تاملي است. ايشان با دقت زيادي بخش قابل ملاحظه اي از اشعار زبان فارسي، از رودكي تا حافظ و سعدي و جامي و بسياري ديگر را مورد مطالعه قرار داده اند و نمونه هاي با ارزشي را بيرون كشيده اند. كتاب در عين حال به بخشهايي از ادبيات فارسي توجه كرده است كه بنابر مصلحت از ديده ها پنهان مانده است.
شهروند

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 14:42  توسط چشمان زنان  | 

ادبيات فمينيستى در ايران بر محور جنبش زنان شكل گرفته است / مريم خراسانى

رصه ادبيات تا قبل از خلق ادبيات زنانه توسط زنان عرصه‌اى منحصر به مردان بود.
مريم خراسانى در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزارى دانشجويان ايران (ايسنا) تصريح كرد: در اين عرصه مردانه، مردان، جهان مردانه خود را بيان مي‌كردند و ارزش‌هاى ادبى جنس مذكر را بر ادبيات حاكم كرده بودند با پيدايش ادبيات زنانه ارزشهاى اين عرصه مورد ترديد قرار گرفت و زنان شروع به بيان نيمى ديگر از زندگى كردند كه تا كنون در حاشيه مانده بود. همچنين ارزش‌هاى جديدى را مطرح مي‌سازند كه در بسيارى موارد با ارزش‌هاى پيشين مردانه در تعارض قرار مي‌گيرد.
وى اين دليل را از عمده دلايلى دانست كه مردان در قدمهاى اول مانع حضور و رشد ادبيات زنانه مي‌شوند و افزود: اين ادبيات بعد از مدتى كار كردن، قوام يافتن و تثبيت موقعيت خود در هر جامعه‌اي، ديگر نمي‌گذارد ادبيات مردانه آن را ناديده بگيرد؛ بلكه از آن به بعد بحث‌ها و چالش‌هاى جديدى رخ مي‌دهد كه در جامعه خودمان شاهديم كه اين معيارهاى ارزشى متفاوت با همديگر در چالش قرار گرفته‌اند.
اين مترجم درباره شكل گيرى ادبيات فمنيستى عنوان كرد: هر جنبشى در خود حق طلبى را مستتر دارد و حول يك اعتراض و نقد از وضعيت شكل مي‌گيرد؛ و الا حكم جنبش پيدا نمي‌كند. ادبيات زنان هم در ايران و هم در اكثر كشورها در رابطه با جنبش زنان شكل گرفته است كه جنبش‌هايى به نقد و اعتراض مردسالارى مي‌پردازد، جنبه سلبى و انتقادى پيدا مي‌كند كه اين واكنش نيست؛ در واقع نقد است و آنجا كه به درايه زندگى زنان و ارزش‌ها مي‌پردازد، جنبه اثباتى و ايجابى قضيه مي‌تواند باشد.
وى درباره عوامل مقابله با ايجاد فضايى براى حضور هستى زنانه در داستان معاصر عنوان كرد: مقابله با ظهور انديشه‌ها و هستي‌ زنانه مقابله‌اى تاريخى و مبارزه‌اى است كه از طرف مردسالارى شروع مي‌شود. مساله زنان، فمنيسم و ادبيات زنانه هم نقد وضعيت، يعنى نقد مردسالارى موجود در تمام عرصه‌هاى اقتصادي، اجتماعي، سياسى و فرهنگى كه در عرصه زندگى خصوصى سايه سهمگين خود را انداخته است و هم وجه ايجابى و اثباتى دادن و آن نشان دادن و عرضه ارزش‌هاى زنانه و هستى شناسى زنانه و آفرينش‌هاى زنان، هم در عرصه زندگى و هم در عرصه ادبيات است.
وى يادآورى كرد: آنجا كه ادبيات و جنش زنان هستى زنانه گاه حالت جنگ و خصومت بين دو جنس را مي‌گيرد كه البته اين خصومت از جانب جنس مسلط شروع مي‌شود به در ازاى تاريخ پيدايش مردسالارى و تاريخ تسلط جنس مرد بر جنس زن هست كه تنها در عرصه ادبيات و رمان اين را نمي‌بينيم، در عرصه علوم، هنرها، فلسفه و بقيه عرصه‌هاى زندگى نيز مشاهده مي‌كنيم. هرجا زنها مي‌خواهند خود، فضايل و دستاوردهايشان را به معرض نمايش گذارند، مردسالارى هم اين مبارزه را دارد. در عرصه ادبيات هم به همين ترتيب.
خراسانى درباره خط قرمزهاى موجود در اين نوع ادبيات به خبرنگار ايسنا گفت: خطر قرمزها مثل همه خط قرمزهاى ديگر به تدريج با نشان دادن مقاومت از جانب نيروهايى كه مورد خطاب اين خطر قرمزها هستند كم كم مرزها و قلمروهايشان عقب مي‌نشيند و تنها راه گريز و خلاصى از اين خطر قرمزها فقط با جلو رفتن و جلو رفتن مداوم ممكن است تا عقب رانده شوند؛ وگرنه ترس از بروز، نشان دادن و هويت مستقل، باعث مي‌شود كه خط قرمزها هميشه وجود داشته باشند.
وى با اعتقاد بر اينكه در ادبيات زنانه اين ترسها كمتر وجود داشت، در ادامه تصريح كرد: زنها با صراحت و روشنى و شجاعتى كه ناشى از جنبش‌هاى زنان در همه جاى دنيا هست، اين خط قرمزها را به نوعى نقض مي‌كردند و جلو مي‌رفتند تا اينكه سانسور در مورد ادبيات زنانه كمتر شده است. محتواى اين سانسورها و معيارهايى كه بر اين نوع سانسور وجود دارد، يكي‌اش به خط قرمز مشخص باز مي‌گردد كه در اكثر جوامع بوده و در جامعه ما هم هست و آن مربوط به بيان تمايلات جنسى زنانه و نيازها و تمايلات و زبان بدن زنانه و بيان ارزش‌هاى اخلاقى زنانه كه در تعارض شديد با ارزش‌هاى اخلاقى مردانه قرار مي‌گيرد است.
خراسانى تصريح كرد: كتابهاى جديدى كه در عرصه ادبيات زنانه منتشر شده است نشان مي‌دهد كه در همين عرصه به‌خصوص كه مورد شديدترين سانسورها در سالهاى اخير قرار داشته است، چقدر اين خط قرمزها عقب نشينى كرده‌اند.
ايسنا

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 15:17  توسط چشمان زنان  | 

اخلاقيات فمينيستي مي گويد: حقوق همه بايد رعايت شود / فيروزه مهاجر

در 25 نوامبر 1960 سه زن در جمهوري دومنيكن كشته مي شوند. آن ها در زمان ديكتاتوري تروخيلو و به دليل اين كه مي خواسته اند زندانيان سياسي را ملاقات كنند دزديده مي شوند، مورد تجاوز قرار مي گيرند و به قتل مي رسند. در سال 1981 و در نخستين كنفرانس امريكاي لاتيني زنان در بوگوتا ، كلمبيا، 25 نوامبر روز مبارزه با خشونت عليه زنان اعلام شد. از آن هنگام در اين روز كمپين هاي متفاوتي سازمان داده مي شود تا حسلسيت مردم را نسبت به خشونت عليه زنان در سراسر جهان برانگيزند.
امسال هم پروژه هاي ضد خشونت در نقاط مختلف جهان به اجرا در مي آيد، شامل نمايش فيلم، سخنراني، نمايشگاه عكس و...

زنان، خشونت و فقر

در طول سال ها مبارزه با خشونت، فمينيست ها كه زماني تساوي اقتصادي را براي زنان به منظور نجات آن ها از خشونت به دليل فقر و وابستگي به مردان لازم مي دانستند انگار بايد تغيير عقيده بدهند.
با توجه به افزايش فقر زنان به رغم كار بيشتر آن ها، نظامي شدن جوامع، وفور سلاح در دست افراد غير مسئول، و اين واقعيت كه مي دانيم زنان همواره بيشتر از مردان كار كرده اند – گواه آن آمار سازمان ملل كه اعلام مي كند زنان 3/2 از كارهاي دنيا را انجام مي دهند، فقط 5% از منافع اين كارها نصيب آن ها مي شود و مالك 1% از دارايي جهان هستند – قاعدتا ديگر بايد اين فكر را كه كار بيرون زن ها مي تواند كمكي به رفع خشونت از آن ها بكند فراموش كرد. در واقع زنان چندين قرن است كه بدون برخوداري از هيچ حقوقي كار كرده اند و اگر اين امر در گذشته در مسائل عاطفي و حفظ امنيت خانواده كمك شان مي كرده حالا ديگر ظاهرا اين حاصل را هم ندارد و شرايط شان بيشتر به بردگي شبيه است. چون، اگر مروري بر تاريخ برده داري كنيم مي بينيم كه چطوربردگان هم مي توانستند درآمد كارشان را براي خودشان نگه دارند و حتي گاهي پول بدهند و آزادي خود را بخرند، و آن وقت مي فهميم كه زن ها كه دوسوم كار جهان را انجام مي دهند و تنها پنج درصد از منافع آن را به دست مي آورند بدترين نوع بردگي را در دنيا تجربه مي كنند، و از قضا چون اين بردگي پنهان است و به دليل گره خوردن با مسائل عاطفي تفكيك آن از چيزهاي ديگر كار آساني نيست و در ضمن زنان بسياري را مي بينيم كه كار بيرون از منزل شان جز پايمال كردن حقوق زنان چيزي نيست. راستي هم برده در بيشتر موارد از بردگي خود خبر داشت و از حقوق بردگاني مانند خودش دفاع مي كرد، اما بردگي زنان فراستي بيشتر از آن مي خواهد كه بتوان در هاي و هوي زندگي به راحتي تشخيصش داد، بخصوص براي زناني كه عادت به تحقير شدن داشته اند هر خزفي ممكن است مرواريد جلوه كند.

بدون مثال آوردن از انواع محروميت ها، در كل محروم بودن از حقوق و درآمدي براي زندگي آبرومندانه بدترين خشونتي است كه اكثر زنان جهان دچارش هستند. اين خشونت ناشي ا ز فقر چنان بر زندگي روزمره آنان تاثير مي گذارد كه امكان دفاع شان از حقوق خود را كاهش مي دهد. آن ها وقتي فكر مي كردند كار بيرون مي تواند نجات شان دهد خود را ملزم ديدند آن را همزمان با كار خانه انجام دهند. خود را ملزم به كار بيرون ديدند چون اخلاقيات مزخرف جامعه مردسالار مدعي بود هركس صبح از خانه بيرون رفت و شب برگشت فرض بر اين است كه كار كرده و آن هم كار مفيدي براي جامعه و طبيعي است كه حقوق بيشتري دارد. اخلاقيات فمينيستي حالا كه كمي از آن خشونت را شناسايي كرده و نسبت به آثار مخرب آن مقاوم شده مي گويد كه حقوق همه بايد رعايت شود، خواه كار كنند و خواه كار نكنند و حقوق زنان بايد كاملا رعايت شود و خواه كار بيرون بكنند و خواه بچه داري را ترجيح دهند يا به دليل پيري و معلوليت قادر به كار نباشند بايد از هرگونه خشونتي دور باشند و امنيت آن ها كاملا تامين شود.

تريبون فمينيستي ايران

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 15:22  توسط چشمان زنان  | 

فمنيست‌‏ها زبان و بسياري متعلقات اين فرهنگ را مرد محور مي‌‏دانند / مریم خراسانی

تفاوت لباس‌‏مردو زن به قدمت پيدايش مردسالاري, مالكيت خصوصي و مالكيت مرد بر خانواده است .از اينجاست كه به سبب پيدايش مالكيت‌‏, مرد بر پوشش بدن زن مالك مي‌‏شود. به گزارش خبرنگار سرويس فرهنگ و انديشه ايلنا,‌‏عصر ديروز در نشست حجاب در بوته نقد كه در تالار دهشور دانشكده علوم وپايه دانشگاه تهران برگزار شد مريم خراساني ضمن اشاره به تئوري روانكاري لاكان كه به دنبال فرويد معتقد است"كل فرهنگ پيچيده شده به دور بشر به نظم نمادين متعلق است", گفت: آزادي انسان در گروه آزادي از نظم‌‏هاي نمادين است. فمنيست‌‏ها زبان و بسياري متعلقات اين فرهنگ را مرد محور مي‌‏دانند. وي با اشاره به تفاوت لباس زن و مرد گفت‌‏: تفاوت لباس‌‏ها به قدمت پيدايش مردسالاري, مالكيت خصوصي و مالكيت مرد بر خانواده بر مي‌‏گردد.از اينجاست كه به سبب پيدايش مالكيت‌‏, مرد بر پوشش بدن زن مالك مي‌‏شود. همچنين قابليت زايش زن در كنترل مرد در آمده پس بدن او هم بايد پوشيده شود‌‏, از اينجا تفاوت لباس پديد آمد. وي به لباس‌‏هاي متقاوت زن كرد‌‏, لر, تركمن, اسپانيايي, سرخپوست‌‏, هندي و ... اشاره و تصريح كرد: اين لباس‌‏ها اهميت نمادين دارند به اين دليل كه مفهوم زن به خانواده, شرافت و ناموس گره مي‌‏خورد. حجاب نيز به اندروني و جايگاه او در عرصه اندروني به هم گره خورده‌‏اند. خراساني به اجبار زن در پوشش خارج از اندروني براي حضور در عرصه‌‏هاي مدرسه, كار و ... اشاره كرد و در مورد بر هنگي آغازين بشر كه آدم و حوا با پوشش اوليه, لباس را به مثابه حجاب بين خود و طبيعت برگزيدند, گفت: در عصر جديد با پيدا شدن پديده‌‏هايي چون كارگر جنسي, جهاني شدن, تجارت انسان و فمنيست‌‏هاي دو قرن اخير مبارزه‌‏اي وسيع عليه لباس‌‏هاي دست‌‏وپا گير و رفتن به سوي لباس‌‏هاي كوچكتر در پيش گرفته شده است. تا جايي كه فمنيستهاي دهه 70 براي اعتراض به وضع موجود فقط كت و شلوار و لباس‌‏هاي مردانه مي‌‏پوشيدند و مردان معترض به وضع كنوني زنان دامن مي‌‏پوشيدند.اين واكنشي عليه استبداد موجود بود. خراساني به مشكلات پيش روي زن ايراني از گذشته تا عصر مشروطه و اعتراضات جدي و دامنه‌‏دار گروهي از زنان در سال‌‏هاي اوليه انقلاب ـ كه البته سركوب شدـ اشاره كرد و آن را براي آزاد بودن حجاب دانست. وي در انتها گفت‌‏: در فرانسه نيز فمنيست‌‏ها براي اجباري شدن رفع حجاب تلاش مي‌‏كنند. اينها افراط گري‌‏هايي هستند, كه هر دو هم با مقاومت‌‏هايي روبرو هستند. در پايان بايد با مبارزه با آپارتايد مردانه از استثمار انسان به هر صورت جلوگيري كرد.
خبرگزاري كار ايران

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 15:29  توسط چشمان زنان  | 

ادبيات زنانه و زمينه‌هاى بروز و ظهور آن / مژگان عيارى

تقسيم بندى حوزه ادبي با عنوان ادبيات مذکر و مونث اگرچه مورد پذيرش بسيارى از نويسندگان و صاحب نظران زن و مرد نيست اما با ورود زنان به عرصه هاى اجتماعي ناخودآگاه نوعي تقسيم بندى در ادبيات ظهور و بروز يافته است.
ادبيات زنانه ادبياتي است که بر اساس چگونگي موقعيت زنان در جامعه مطرح مي شود، موقعيتي که بيش ازاين توسط مردان تعريف مي شد و اينک زنان با طرح مشکلات ، احساسات و موقعيت هاى خود نسبت به مردان درصدد اثبات و بهبود جايگاه و نقش خود در جامعه هستند.
"هلن اوليايي نيا" استاديار ادبيات انگليسي دانشگاه اصفهان در بررسي علل ظهور ادبيات زنان با اشاره به شرايط زنان در قرن ۱۸ و۱۹ ميلادى در غرب گفت: دراين دو قرن هنجارها و ارزش هاى مردسالارانه که بر زنان تحميل مي شد چنان باز دارنده بود که برخي زنان برخلاف ميل باطني هويت مردانه را برگزيدند.
وى در گفت وگوبا خبرنگارگروه فرهنگي ايرنا افزود: زنان نويسنده نه تنها مجبور بودند به سبک و سياق مردانه بنويسند بلکه بايد براى انتشار آثارشان هويت مردانه نيز اتخاذ مي کردند و بطور مثال تا مدت هاى طولاني خانم "آن ايونس " با امضاى "جورج اليوت " آثار خود رامنتشر مي کرد زيرا جنسيت نويسنده براستقبال از اثرش موثر بود. "وظايف خانوادگي مانع ديگرى بود که زنان را از کسب موفقيت ادبي باز مي داشت ، به طورى که در قرن ۱۸ و۱۹ زنان تنها به وظايف يکنواخت روزمره مي پرداختند."
وى افزود: تصاويرى که تاريخ ادبيات از زنان به دست داده تصاويرى متناقض چون زن آرماني ، جادوگر، جوان نابالغ و خام ، زن فتان و وسوسه گر،مادر فداکار و زن مرگ آور است.
به گفته وى دراين انديشه ها زنانگي به شکل آرمان گرايانه و شيطاني تقسيم شده که از اين منظر نيز اين تصاوير به مناسبات و روابط فرضي ميان زن با مرد بستگي دارد و دراين راستا زن بزرگتر يا کوچکتر از واقعيت زندگي ارائه شده است.
اوليايي نيا گفت: بايد تمايزى ميان زنان به مثابه نويسنده و زنان در نقش خواننده قايل شد.
"مريم خراساني " منتقد و پژوهشگر فلسفه و مسائل مربوط به زنان ، نيز معتقد است: ادبيات زنانه ايران با روند حرکت هاى اجتماعي زنان ايران ارتباط تنگاتنگي دارد که در بررسي اين گونه ادبي بايد اين حرکت ها نيز ارزيابي شود.
وى گفت: حرکت اجتماعي زنان ايران دردهه ۷۰ به صورت موج فراگير در آمد و به موازات رشد و گسترش فعاليت زنان درتمام ابعاد زندگي اجتماعي ، ادبيات زنانه نيز شکل گرفت.
به گفته وى ، ادبيات زنان ايران از موضوعاتي حرف زد که تا آن زمان جزو ناگفته ها، رازها و سرزمين ممنوعه بود که همواره ورود به آن با مخاطراتي توام بود. "چنانچه در ساختار ادبيات زنانه ، "راوى اول شخص " به کثرت استفاده شده است و "تک گويي هاى دروني " خواننده را براى نخستين بار به دنياى دروني و ذهنيات نويسنده راه مي دهد".
اين منتقد خصلت ساختارشکنانه ادبيات زنانه را جزو پيشينه اين ادبيات دانست و اظهار کرد: اين حوزه هنرى پيش از فراگير شدن حرکت هاى اجتماعي در همه کشورها پيوند تنگاتنگي با جامعه مرد سالار داشت.
وى دربررسي وضعيت نقد ادبيات زنانه ايران گفت: ادبيات زنانه پساساختارگرا با نفي مرکزيت معنايي ، و براى پرهيز از افتادن در دام مرکزيت معنايي جديد ، و دامن نزدن به مرکزيت معنايي متداول و مرسوم ، روشي مناسب پيشنهاد مي کند تا از دام قطب ها و تقابل هاى دوتايي که در نظريه "ژاک دريدا"مطرح شده خلاص شود.
وى تصريح کرد: براى ادبيات زنان در ايران عبور از تقابل دوتايي "مرد - زن" و "مردانگي - زنانگي" اجتناب ناپذير است ، به اين معنا که ادبيات زنانه بايد مرحله گذار را طي کرده و مرکزيت معنايي جديد را نفي کند.
به گفته خراساني ، ادبيات زنانه آگاهي ، معاني و تحليل نقدهاى خود را مديون حرکت هاى اجتماعي زنان و نقد ادبي است. "بيشترين منتقدان ادبي زنان از بين خودشان بود و عمل نوشتن را از طريق جنبش زنان از ناخودآگاه وارد خودآگاه کردند".
وى گفت: مردان مي توانند بالقوه نوشتار زنانه داشته باشند اما در بين نويسندگان مرد معاصر ايران نوشتار زنانه نداريم.
خراساني افزود: مردان هم مي توانند آگاهانه ادعا کنند که يک اثر زنانه خلق کرده اند اما براى زنانه نويسي فرد بايد از نظر ذهني مرحله گذار را طي کرده و زنان و دنياى زنانه را بشناسد.
"براى زنانه نويسي بايد از تقابل "مردانه - زنانه " عبور کرد و به مرحله "فراجنسيتي " رسيد درحالي که نويسندگان مرد در نقش هاى اجتماعي و شخصي خود از اين شناخت گذر نکرده و در اين عرصه همچنان باتجربيات "مچويستي " مردان روبه رو هستيم.
مريم خراساني ، منتقد ادبي مي گويد، ادبيات زنان ايران در مرحله "ايجاد مرکزيت معنايي نو" قرار دارد و آثار خلق شده درآن بيشتر شرحي بر رنج ها ، فاصله ها و بدبيني زنان نسبت به مردان است."اين امر تا جايي ادامه يافت که زنان نويسنده به قطع رابطه ،گسست ، تنهايي و انزواى فردى و اجتماعي کشيده شدند و عناصرى چون عشق را در تخيل داستاني خود جستجو کردند." "پس ازاين مرحله زنان نويسنده با خودآگاهي جنسيتي جديدترى که ريشه در تجارب جديد زندگي آنها دارد، روبه رو شدند و با گذراز مرکزيت بخشي معنايي در زندگي ، خواهان روابط و مناسبات تازه اى بامردان شدند که اين روند آنها را به خلق ادبيات فراجنسيتي ، جسورانه ، مستقل و نوين رساند."
وى بحث ادبيات زنانه را به مباحث فلسفي ، تاريخي و جامعه شناختي در روند رهايي زنان برگرداند و گفت: زنان در ايران و جهان در يک روند آزاد سازى قرار گرفتند که طي ۳۰۰ سال اين روند تجربه ها و نظريه هاى مختلفي را خلق کرده است. "درابتدا مساله برابرى با مردان ، همسان بودن و تساوى حقوق توسط فمينيسم -هاى ليبرال غرب مطرح شد."
خراساني گفت: زنان ايران با موج هاى ده۱۸۴۰ه ميلادى غرب همراه شدند و در انقلاب مشروطه ،رهبران اين جنبش اجتماعي براى زنان آزادى و تساوى حقوق قايل بودند که بعدها اين مساله به حقوق متفاوت تبديل شد.
"آشنايي با حقوق متفاوت زنان با مردان ، ادبيات زنانه را به حوزه فلسفه سوق داد و مفهوم جنسيت (gender) را مطرح ساخت و اين امرموجب عبور از تقابل جنسيت مردانه و زنانه شده است."
به گفته اين منتقد، ادبيات زنانه ايران در يک مرحله به شرح ستم ديدگي ها و رنج ها، مصائب و ناگفته هايي که درطول تاريخ مذکرادبي بر وى رفته ، پرداخته است و در ادامه به گسست از رابطه با مرد در آثار نويسندگان زن و به انزوا رسيد."
"ادبيات زنانه ، شخصيت هايي خلق کرده که در يک ارتباط نوين ، آزاد و بدون وابستگي به مردان هستند."
خراساني افزود: ادبيات زنانه از چيزى حرف مي زند که جامعه پراز نشانه هاى آن است ، نشانه هايي که به دليل سانسور بيروني و دروني نويسندگان زن ، کمي ديرتر در ادبيات راه يافته است.
به عقيده وى ادبيات زنان پس از عبور از اين مرحله ، به خلق يک واقعيت تازه دست يافته ، واقعيتي نوين را به کمک آگاهي هاى تازه تر ممکن مي کند.
وى بانگاه به دو اثرادبيات زنانه گفت: کتاب "منطقي " نوشته سپيده جديرى و "راز" نوشته فريده خردمند، برخلاف سنت ، عرف و فرهنگ عمومي مسلط، نوعي ارتباط تازه ، آزاد و خارج از قراردادهاى سنتي خلق کرده است.
اين منتقد درباره مرداني که زنانه و زناني که مردانه مي نويسند، گفت: "سيمين دانشور" در بسيارى از داستانهايش نگاه مردانه دارد و "علي خدايي " در داستان "هوله هاى نيمه شب" نگاهي زنانه دارد.
وى در پيش بيني آينده ادبيات زنان ايران گفت: ادبيات زنان نيز چون حرکت زنان در زندگي که از قراردادها و کليشه هاى جنسيتي و الگوهاى زندگي موجود بيرون آمده و الگوهاى تازه و متفاوتي ساخته اند، جدا نيست.
" زني که به مرحله پساساختارگرايي رسيد دست به بازسازى ساختارهاى موجود مي زند و باآگاهي اشکال و الگوى تازه اى در زندگي خود مي سازد." "زن در اين الگو با مردها وارد ارتباط تازه اى مي شود که هيچ گونه وابستگي اقتصادى ، ذهني و حتي وابستگي دروني به مرد ندارد".
به گفته خراساني ، تمامي تحولاتي که در روند زندگي زنان در جامعه رخ داده در ادبيات اين قشر نيز ظهور کرده است.
اين منتقد، با نگاهي تاريخي به حرکت زنان يادآور شد: ساختارشکني زنان در طول تاريخ و در برشي از زمان حرکتي فردى بود، مانند حرکت فردى زنان در قرن ۱۸ ميلادى در غرب که به خودکشي انجاميد.
وى ادامه داد: زماني که خود باورى به شکل ارزش مطرح شود،زنان ازانزوا و افسردگي خارج شده و اين جريان ديدگاه مردان را نيز تغيير مي دهد.
وى گفت: در جامعه ايران بحث زنان در طبقه روشنفکر تبديل به انفعال سياسي وحشتناک شده و در لايه هاى مختلف اين جريان در برابر کساني که در اين جنبش فعاليت دارند، موضع گيرى مي شود.
وى در بخشي ديگر از سخنان خود گفت: ادبيات بايد از بازنمايي دورى کند و در پي ايجاد و خلق واقعيت هاى نوين باشد.
به گفته وى ، ادبيات زنان از مرحله بازنمايي گذشت و بايد به يک آگاهي رهايي بخش در تخيل و خلق يک واقعيت تازه براى آفرينش اثر برسد. "ادبيات زنان بايد متوجه اين نکته باشد که هرگز به عنوان نويسنده عقب تر از واقعيت حرکت نکند زيرا جامعه در بخش هايي بسيار متحول تر ازادبيات عمل مي کند."
وى در بررسي زبانهاى جنسيت گرا گفت: در شکلگيرى زبان که به ذات زبان و ذهن برمي گردد، جنسيتي وجود دارد که به ادبيات زنانه نزديک است ، خصوصيتي که از لحاظ تاريخي ، زبان آن را طي کرده و با تغيير شکل به ادبيات زنانه کمک کرده است.
" " از لحاظ جنسيتي آن قسمت از زبان که درون زايي در آن وجود دارد زبان زنانه است و امکانات زنانه اى به ادبيات مي دهد و قسمتي که از پيش تعيين شده و معمول است از نظر جنسيتي مردانه است.
"ليلي فرهادپور" نويسنده و روزنامه نگار گفت: دربررسي ادبيات زنانه بايد به کميت توجه کرد زيرا در اين ادبيات کميت جايگاه خاصي دارد.
به گفته وى ، زن در طول تاريخ به دليل برخي مسائل در حاشيه بوده است از اين جهت حضور کمي نويسندگان زن در ارزيابي اين حرکت با اهميت است."
ادبيات در ذات خود به سبب قدرت ستيزى ، مسائل سياسي را به دنبال خود مي کشد ازاين جهت ادبيات زنانه نمي تواند خود رااز فشار سياسي مضاعف قدرت سياسي برهاند و اين مساله در فرم و محتواى ادبيات زنانه بروز مي يابد.
به گفته فرهادپور، زن مولف ايراني هنوز در مرحله اثبات مولف بودن خود است و با بهره بردارى از اينترنت و رايانه از سلطه گذشته رها شده است. "دراين شرايط ادبيات زنانه بايد با شرايط دروني و با داده هاى جامعه خود مورد بررسي جامعه شناسي قرار گيرد".
وى افزود: زنانه نويسي در ايران با آنکه خيلي ازمراحل را طي نکرده مملو از ويژگي هاى پست مدرن است.
اين نويسنده تاکيد کرد: در جامعه ادبي امروز رفتارها قطعه قطعه شده ، جزئي نگر، غير متمرکز است و بيشتر به نظرات پست مدرنيستي شباهت دارد.
"ليلا صادقي" نويسنده و مترجم معتقد است نگاه جامعه شناختي به مسائل و ادبيات زنان ، اين حوزه هنرى را دو جنسيتي ودر زيرمجموعه "ادبيات اعتراض " قرار داده است.
وى گفت: نبايد به ادبيات و زبان به صورت ابزارى نگاه کرد چرا که ادبيات و زبان هويت هاى مستقلي دارند و ابزار بيان خود، هستند واز اين جهت کساني که قصد رفع مشکلات حقوقي زنان دارند نيازى به توسل به اين گونه ادبيات ندارند.
اين نويسنده معتقد است: "ادبيات زباني"، "ادبيات روايي "و"ادبيات زباني - روايي " سه گونه متمايز در ادبيات موجود هستند.
وى در تعريف اين سه گونه بياني مي گويد: در ادبيات زباني ، زبان موضوع خودش است ، در ادبيات روايي موضوع و مفهوم مهم است و در ادبيات زباني - روايي ، زبان مانند جنس دوم محسوب شده و موضوع در درجه اول و زبان در رده دوم اهميت قرار دارد." "ادبيات زباني ، ادبيات زنانه است و تکثر و زايش زباني ، خودزايي در متن و درون زايي در زبان ، نمادى از ويژگي شکوفايي نويسنده زن است که در کار آفرينش و افزودن چيزى نو به ادبيات است."
صادقي مي گويد: بطور مثال زايش زباني را از ويژگي هاى بارز زبان "رضا براهني " در رمان "آزاده خانم و نويسنده اش " است و زايش زباني با صورت هاى جعلي تازه اى در اين رمان به کار گرفته شده است.
اين نويسنده تکثر در روايت را از ديگر ويژگي هاى اين رمان دانست و گفت: شبيه سازى ادبيات با روان زنانه و مردانه ، حالتي نمادين دارد و مرزبندى در مصداق هاى اين ادبيات کارى دشوار بوده و بيشتر مي توان آن رابه خصوصيات زنانه ، مردانه در ادبيات تقليل داد.
صادقي معتقد است: متني که کاملا مردانه و زنانه باشددرادبيات وجودندارد.
"زيباجلالي" ناشر و مترجم ، ادبيات را محملي براى بيان خواسته هاى زنان دانست و گفت: واژه هاى زنانه - مردانه ، زنانگي -مردانگي کاملا دوگانه و دوشاخه است و جنبش زنان سال ها در جهت رفع اين دوگانگي فعاليت کرده است. "دوگانگي به معناى تقابل معنايي در نظام ارزشي مردانه است به طورى که در آن زنان در برابر مردان ، عمومي دربرابر خصوصي ، طبيعي در برابر فرهنگ ، ذهني گرايي در برابر عيني گرايي و نظم در برابر آنارشي و غريزه در برابر خود، قرار مي گيرد."
وى با بيان اينکه ايجاد "دوپارگي ارزشي " موضوعي است که جنبش ليبرال زنان آن را به کارمي گرفت ، گفت: دراين تقابل، تشابه و تمايز در وضعيت زنان و مردان ، تشخيص جايگاه فروتر- فراتر و فرودست - فرادست ديده مي شود.
جلالي تاکيد کرد: تعريف ادبيات زنانه در دام جنبش زنان ليبرال مي افتد زيرا زنانگي ويژگي هايي است که مردان نويسنده ، متفکر و جامعه شناس به زن دادند، در واقع جنسيت ، ساخته و پرداخته تفکر مردانه است.
" فرض ادبيات زنانه اين است که مسايل شخصي ، اجتماعي ، فرهنگي ، اقتصادى و سياسي زنان رابيان کرده ، ساختار جريان اصلي و بازدارنده را شکسته و به بهبود وضعيت زنان منجر شود".
ايرنا / مژگان عيارى

سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۳

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 15:38  توسط چشمان زنان  | 

گذر زن از اندروني تا نوشتن همين / ويدا قنبرپور

آرمان‌هايي كه به رؤيا پيوسته‌اند
نوشتن در ذات خود عملي جسورانه است. ثبت بخشي از زندگي است كه چون حرف، باد هوا نيست كه بشود انكار يا جرح و تعديلش كرد (مثل‌هاي قديمي را كنار بگذاريم كه روزگاري مرد بود و حرفش) و در اين ميان نوشتن شعر و نويسندگي نشريات اعمالي متهورانه‌اند. اولي به خاطر اينكه خلوت‌ترين گوشه‌هاي ذهني و روح را رو مي‌كند و دومي به خاطر اينكه ستون‌هاي آن مثل تريبوني هستند كه نويسنده پشت آن ايستاده و با بلندگو وعظ مي‌كند. (فاش مي‌گويم و از گفته خود دلشادم) و بهتر است ضعف‌هاي انساني شاعران و نويسندگان يادمان برود كه بسياري از براي مدح نوشته‌اند و شوق نان و آب، بسياري هواي دل خويش را به بوي مرداب قدرت‌طلبي آلوده‌‌اند و خبري از نسيم پاك كوهساران در نوشته‌هايشان نيست، بسياري عشق را با هوس جايگزين كرده‌اند و زندگي را با قفس، كساني پرده به روي آفتاب كشيده‌اند و ساعت شماطه‌دار در دست گرفته‌اند تا شب را طولاني‌تر بنمايانند.
الحق بر احوال اينگونه شاعران و نويسندگان بايد دل سوزاند چرا كه در ذات زندگي، مثال همه خلق جامعه‌اند و به واسطه اين موهبت الهي، خود را فاش و رسوا كرده‌اند و مثل تكه پارچه‌اي، دل خود را جلوي آفتاب تاريخ پهن نموده‌اند. اما آنچه كه در اين مجال راجع به آن مي‌خواهم حرف بزنم، وضعيت زنان در نشريات و نشريات زنان است، راجع به زنان ايراني تا انقلاب مشروطه چه چيزي در دست است. تا زمان ساسانيان كه زنان هنوز در تعاملات اجتماعي حضور داشتند بسيار به نام‌هاي زنان دلاور برمي‌خوريم و برخي از آنان مانند دختر كوروش دستي در نوشتن نيز داشته‌اند. نام همه اين زنان در كتاب «زنان بنام در تاريخ ايران» نوشته دكتر كامياب خليلي گردآوري شده است. اما بعدها به دلايلي زنان در اندروني خانه‌ها محبوس شدند و حرمت آنان تا حد اداره امور داخلي خانه و تربيت بچه‌ها بدون حق آموختن و اظهار عقيده پايين آمد. پس از آن از زنان ايراني به علت محبوس بودنشان، نشانه‌اي در دست نيست مگر اشارات كوتاهي كه در سفرنامه‌ها به آنها اشاره شده است و معلوم نيست سياحاني كه به اين سرزمين مي‌آمدند تا چه حد مي‌توانستند با اين زنان مراوده داشته باشند كه تصوير ارائه شده از آنها با واقعيت دروني زندگي‌شان مطابقت داشته باشد. مثلاً نوشته‌اند «حكومت نشر مذهبي قم به خانم فخرالملوك، دختر ارشد شاه (ناصرالدين شاه) سپرده شده بود» يا «از ديگر فعاليت‌هاي اجتماعي زنان، اداره فروشگاه‌ها، تدريس در مدارس، كار در حمام‌ها به عنوان كيسه‌كش و يا حتي هنرنمايي به عنوان (اكتريس) در جشن‌ها و مراسم و اعياد» نام برده‌اند. اما از بين همه اين زنان، حتي زنان اقليت كه خصوصيات فرهنگي‌شان بسيار ايراني بوده است، تنها زنان عشاير بوده‌اند كه در ملأ عام ظاهر مي‌شدند، اسب سواري و تيراندازي و يا فروشندگي مي‌كردند. در كتاب «زن ايراني در سفرنامه‌ها» تأليف فرشته پناهي به همه اين موارد اشاره شده است. اما تا زماني كه زنان خود به نوشتن خود نپرداختند اطلاعات در مورد آنها بسيار مشكوك و احتمالاً باحدس و گمان‌هاي مردانه آميخته است و زنان تا انقلاب مشروطه به اين مهم نپرداختند. انقلاب مشروطه، اين تحول فكري و اجتماعي را در زنان به وجود آورد كه مورگان شوستر، كارشناسان مالي آمريكا را وادار كرد كه آنها را در شمار متجددترين زنان دنيا به حساب آورد. (سير تاريخي نشريات زنان در ايران معاصر نوشته صديقه ببران). «تا آن زمان چند نشريه مانند حبل‌المتين يا نداي وطن و به طورخاص يك نشريه ترك‌زبان به نام آناديلي در سال 1287 ه‍ .ش از آزادي زنان دفاع مي‌نمودند». اما اولين نشريه زنان در سال 1289 به نام دانش منتشر شد كه 75 سال بعد از اولين نشريه ايراني (كاغذ اخبار، 1214 ه‍ .ش) بود و تا سال 1299 علاوه بر اين نشريه، نشريات شكوفه (1292-1298 ه‍ .ش) و زبان زنان (1298-1299 ه‍.ش) نيز منتشر شدند. در دو نشريه اول، تنها در مورد مسائل خانه‌داري، همسرداري، تربيت فرزندان و حفظ بهداشت قلم مي‌زند و تنها روزنامه زبان زنان به مديريت خانم صديقه دولت‌آبادي در اصفهان بود كه به مسائل سياسي بيشتر مي‌پرداخت و چنان مورد هجوم مخالفان واقع شد كه مجبور به بستن روزنامه و انتقال آن به تهران و تبديل آن به نشريه شدند. فارغ از مضمون اين روزنامه‌ها و نشريات، صرف نوشتن زنان از خود، مسائل و مشكلات خود و ارائه راهكارهايي براي بهبود زندگي خود، شجاعانه بود و علاوه بر اين نشان مي‌دهد كه اين زنان قبل از آن خواندن، نوشتن و مطالعه و فكر كردن در خصوص مسائل اجتماعي و حتي سياسي را به خوبي مي‌دانستند. به عنوان مثال خانم دولت آبادي كلاس دهم دارالفنون را تحت نظر معلمين خصوصي در خانه پدري‌اش در 16 سالگي به پايان رسانده بود و پس از ازدواج در همان سال، در بحبوحه جنگ بين‌الملل و پس از انقلاب مشروطيت در دوران سلطنت احمدشاه فعاليت‌هاي سياسي و اجتماعي را با تأسيس انجمن خوانين اصفهان (بدون جنبه سياسي) و سپس تأسيس مدرسه دخترانه «ام‌المدارس» در اصفهان با كمك خانم مهرتاج رخشان آغاز كرده بود و پس از اينها بود كه در سال 1298 اقدام به انتشار روزنامه زبان زنان نمود و در آن زمان بيش از 22 سال نداشت.
در دوره حكومت رضاشاه 13 نشريه زنان چاپ و منتشر مي‌شد كه همه آنها زير سانسور شديد حكومتي بوده و خصوصيات نشريات آزاديخواه دوره مشروطيت را نداشتند و خصوصاً بسيار بر آزادي زنان موافق با فرمان كشف حجاب از سوي رضاخان تكيه مي‌نمودند و صفحات خود را به جاي كاريكاتورهاي اجتماعي روزنامه شكوفه به مديريت خانم مريم عميد، با ارائه مد لباس‌هاي اروپايي پر مي‌كردند. طي سال‌هاي 1320 تا 1332 بسياري نشريات سياسي زنانه منتشر شد و اين نتيجه فعاليت گسترده‌اي در سطح جامعه بانوان ايراني بود، قصد بررسي تك تك اين نشريات و پرداختن به وضعيت سياسي تاريخي ايران نيست بلكه موضوع، پرداختن زنان به اين مقوله است كه با خصوصيات فرهنگي كشور ما، هنوز هم كار شجاعانه‌اي به نظر مي‌رسد. آنكه كتاب مي‌نويسد بايد دانش نظري را كسب كند و اين با مطالعه نظري كتاب‌ها، رويدادها و مجلات در كتابخانه‌هاي شخصي و كنج خانه‌ها نيز مقدور است. اما آنكه براي نشريه مي‌نويسد بايد رفتار اجتماعي افراد، عمل‌ها و عكس‌العمل‌ها و در يك جمله مردم را در زندگي روزمره ببيند، بشناسد، با خوانده‌هاي نظري خود مطابقت بدهد و مثل يك رفتار اجتماعي عمومي، كوتاه و مختصر بگويد. نويسنده يك نشريه وقتي در طول خيابان با انبوه چهره‌ها و لباس‌هاي مشابه مواجه مي‌شود كه شخصيت دارندگانشان را چنان مخفي مي‌كنند كه تشخيص دو فرد براي شما مشكل مي‌شود در ذهنش آمار دختران فراري را مرور مي‌كند، فكرش را در دو دهه اخير ميان پوشش‌هايي كه در همين خيابان ديده است سير مي‌دهد، رانت‌خواري‌ها و كسب موقعيت‌هاي جديد مالي را با چهره معصومانه و تظاهر به شعارهاي ديرينه اخلاقي، مذهبي و ملي به ياد مي‌آورد، كاهش خريد خانواده‌ها را حساب و كتاب مي‌كند و باز كه به صحنه خيابان برمي‌گردد حس مي‌كند تمام اينها مي‌توانند زنان و دختران فراري باشند. نويسنده يك نشريه، پشت اين چهره‌ها، شكستن حرمت‌هاي اخلاقي و ديني را مي‌بيند كه هميشه به عنوان بازدارنده و تعادل بخش رفتارهاي اجتماعي عمل كرده‌اند. او پشت اين آرايش‌ها و رفتارهاي گستاخانه و بي‌قيد و بند، شكستن قبح بسيار حريم‌ها را مي‌بيند كه باعث بالارفتن آمارهاي طلاق، بزهكاري، سرقت، ناهنجاري روابط جنسي و جنايت مي‌شود. او مي‌بيند كه اين يك حركت اجتماعي آرام و خزنده، مختصر و بدون شرح جاري است. نوشتن اين حركت آشكار، شجاعتي مي‌خواهد كه از قلم هر نويسنده‌اي بيرون نمي‌تراود. ديدن اين همه وقايع، گردشي طولاني، آزادانه و از روي دل مي‌طلبد در اجتماع، نوشتن آنها آزادگي مي‌خواهد از قيد زندگي روزمره كه براي يك لحظه آسايش در آن بايد جرينگ جرينگ پول خرج كرد و كرور كرور حيثيت و شخصيت مايه گذاشت. مطالعه، جست‌وجو و كاوش در اين اجتماع پرمسأله، اعتماد به نفس مي‌خواهد. در برابر حرف‌هاي عوامانه‌اي كه به عمد مي‌گويند و او بايد بشنود و بگذرد، نوشتن و پرده‌ها را كنار زدن جسارتي مي‌خواهد در برابر كوردلان و عوامفريبان چاپ و نشر آنها شجاعت مي‌خواهد در برابر تحقير و افترا دل از زندگي روزمره بريدن، اگر اين نويسنده يك زن باشد شجاعت او در اين آزادگي عمق بيشتري مي‌يابد و درخور ستايش مي‌شود. من وقتي اين رود را مي‌بينم كه چنين ساده و زيبا از لابه‌لاي گزارشات و ميان صفحات روزنامه‌ها روان است و گهگاه آهنگ «بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم» آن، روح را سوي آرمان‌هايي كه به رؤيا پيوسته‌اند پرواز مي‌دهد، با خود مي‌گويم ديگر اين رود نخواهد ايستاد و خيلي زود به آستانه اشك مي‌رسم كه ‌اي كاش هيچ شنزاري آن را نبلعد و به اين شادي دست يابيم كه «ثبت است بر جريده عالم، دوام ما».
سايت امروز

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 15:40  توسط چشمان زنان  | 

زن در فرهنگ عامه!* / فریده ثابتی

مساله زن به عنوان یک مساله اجتماعی از ابعاد مختلف قابل بررسی است. مسلم است مبنای بررسی زمینی خواهد بود چون ما با مساله ای واقعی و زمینی سروکار داریم نه مساله ای ذهنی ، موهوم و آسمانی . مساله حول محور انسان می چرخد اما نه انسان کلی. انسان واقعی با همه ویژگی هایش. انسانی که زندگیش بر مبنای جنیست اش رقم می خورد که این مساله خود تاریخی طولانی دارد.
من برای بررسی مساله زن این بار فرهنگ و باورها را انتخاب کردم. و به طور اخص ضرب المثل ها و فرهنگ عامه را البته درجامعه ایران. در این رهگذر سعی می کنم وضعیت اقتصادی اجتماعی زن و مساله ستم بر زن را د ر جامعه دنبال کنم.
به دنبال تعریف ضرب المثل کتاب های زیادی را ورق زدم، تعاریف جامع نبودند اما خلاصه آن چه که در این جستجو یافتم عبارت اند از:
امثال و حکم از نمونه های بارز هر تمدنی هستند.
تجارب مردمی که در یک سرزمین زندگی می کنند به مرور زمان و در یک جریان تدریجی ناآگاه به صورت امثال و تعبیرات و احکام کلی در آمده بر زندگی افراد تاثیر می گذارد.
یا ضرب المثل معرف فرهنگ، تمدن و آداب و رسوم یک کشور می باشد و گنجینه ای از حقایق در باره روش زندگی، دستورالعمل ها و آئین ها و حقایق مربوط به آن ها هستند.
ضرب المثل ها درهرملتی نماینده افکار و روحیات آن ملت است. چه بسا با شناخت ریشه یک مثل بتوان به قدرت فکر و چگونگی زندگی واوضاع اجتماعی و ذوق ملتی پی برد.
یا ضرب المثل ها به سبب دربرداشتن بسیاری ازمسایل گوناگون اخلاقی و اجتماعی در خور تعمق و تدقیق می باشند و تحولات و دگرگونی های جوامع را تا حدودی ازین دهگذر مشخص می توان کرد.

هیچ یک ازین تعاریف از دید من کافی نبوده اما در مجموع حقایقی درآن ها وجود داشت، معرف تمدن بودن، بیانگر روش زندگی بودن، بیانگر اوضاع اجتماعی، تحولات و دگرگونی های اجتماعی بودن و قابل استفاده بودن برای تعین چگونگی این تحولات و دگرگونی ها.
مسلما امثال و حکم درهرجامعه بخشی ازفرهنگ غالب درآن جاست و با توجه به مفاهیمی که ارائه می دهد همراه دین واخلاق و عرف و ... در بطن ایدئولوژی مسلط که ایدئولوژی طبقه حاکم است جای می گیرد، گرچه بسط آن نه به اجبار که توسط توده های تحت سلطه، زبان به زبان و زمان به زمان به پیش برده می شود یه نحوی که منشا و هدف اولیه آن مشخص نمی شود.

به هر حال امثال و حکم تولید ذهنی انسان ها است. واین تولید ذهنی رابطه ای مستقیم با فعالیت مادی آن ها دارد به نحوی که اگر آن ها را دنبال کنی سرنخ به سیستم ایدئولوژیک جامعه می رسد که برخاسته از شیوه تولید حاکم و در خدمت آن و در پیوند با آن است. اما چرا این ایده ها که ایده های طبقه حاکم است توسط توده ها یا به بیان دیگر انسان هائی که به این طبقه تعلق ندارند به کار گرفته می شوند و منتقل می گردند.
مارکس در این باره در ایدئولوژی آلمانی می گوید:

عقاید حاکم بیان آرمانی مناسبات مسلط مادی است که به عنوان عقاید گرفته می شوند. مناسباتی که یک طبقه را طبقه حاکم می سازد، در نتیجه عقاید و پندارهای لازم را هم برای استیلای آن ها به وجود می آورد.

طبقه حاکم در یک دوره معین تاریخی، عقاید زمان خود را هم تنظیم، تولید و توزیع می کند. به همین دلیل عقاید آن ها عقاید حاکم آن دوره است. یعنی طبقه ای که وسایل تولید مادی را در جامعه در اختیار دارد وسایل تولید ذهنی را هم کنترل می کند. منافع وعلایق خود را به عنوان منافع وعلایق مشترک هم آحاد جامعه جا می اندازد. به این طریق عقاید آن هائی را که فاقد وسایل تولید اند، وسایل تولید مادی و متعاقب آن وسایل تولید ذهنی، تابع خود می کند. به نحوی که طبقه تحت سلطه با سرطبقه حاکم می اندیشد و به بازتولید آن یاری می رساند.
بخش موثری ازین بازتولید وجای گزینی در درون خانواده انجام می گیرد، جائی که هسته اولیه مالکیت که رابطه و مناسبات آن تعین کننده دوره های مختلف است از آن جا آغاز می شود و طی یک روند زن و فرزندان به بردگی مرد خانواده درمی آیند: اولین بردگی درتاریخ. اما بردگی پنهان که به دلیل خصلت پنهان بودنش، با وجود الغای سیستم بردگی به عنوان سیستم غالب تولید، به خاطر نقش اش در این باز تولید تا به امروز کماکان ادامه دارد.

خانواده را ازمهم ترین نهادهای اجتماعی می دانند که توانسته طی تاریخ طولانی انسان حفظ شود، تغیر کند اما برجا بماند. این نهاد مقدس شمرده می شود و برای حفظ آن و تداومش و به بیان واقعی برای خدمتی که به سیستم حاکم می کند باید ایدئولوگ ها، سیاستمداران، حقوق دانان و روحانیون طبقه حاکم هر دوره درمناقب آن، لزوم آن و تقش آن به تقریر افاضات به پردازند. شاعران شعر بسرایند، مادر نمونه و همسر نمونه انتخاب کنند وازآن بالا تر کلید بهشت را به زیرپایش قراردهند – شاید هم فقط کلید داراست و به بهشت موعود راهی ندارد! - مهم این است که کار این بهشت زمینی را برای شان به خوبی پیش ببرد.

بنا براین مساله زن را باید دردرون سیستمی که درآن موجودیت دارد بررسی کنیم و چون هر سیستمی دارای طبقات است پس باید بررسی ما طبقاتی باشد زیرا ما از وجود کلی زن صحبت نمی کنیم. وقتی بررسی طبقاتی می شود به منشا طبقات برمی گردد، یعنی به آن جا که بنای ستم برزن گذاشته می شود. راستی آیا زن همواره تحت ستم بوده است؟ پاسخ های متفاوتی خواهیم شنید.

دین مداران اصلا ستمی را نمی بینند. می گویند خدا آدم و حوا را آفرید و به هریک امتیازاتی داد. اگر حوا فریب شیطان را نمی خورد و آدم را به گمراهی نمی کشید هردو کماکان در بهشت بودند. شاید دیگرنه زمینی بود به این صورت و نه مائی که درآن چون و چرا کنیم. دیگری می گوید حوا از درخت دانش میوه چید و خورد و وقتی به دانش دست یافت شروع به چون و چرا در کار خداوندی کرد و سپس آدم را که موجود مطیعی بود اغوا کرد تا ازدرخت دانش بهره گیرد دیگر مهاراین دو دانا مشکل بود زیرا امکان داشت این دو همه ساکنان بهشت را اغوا کنند و آگاهی به انقلاب بینجامد، در نتیجه این دو ازبهشت رانده شدند و به زمین تبعید گردیدند تا درتلاش معاش فرصتی برای چون و چرا پیدا نکنند. دیگری می گوید خدا آدم را آفرید و سپس از دنده چپ او حوا را و همین دلیل بر ناقص بودن حوا و نیاز مواظبت و مراقبت او ازجانب آدم است. بعضی دیگر سزای عمل حوا در فریب آدم برای دانائی را کشیدن درد زایمان می دانند. برداشت دینی از مساله زن و جای گاه اجتماعی او بسیار به طبقات حاکم کمک کرد اما کمکی به ما برای باز کردن مساله ستم بر زن نمی کند زیرا ما ازبهشت نمی آئیم. زمینی هستیم و همان طور که گفتم یک مساله واقعی و زمینی را در دست بررسی داریم. به قول حافظ :

راز درون پرده زرندان مست پرس کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

نظرگاهی دیگرمعتقد است که ستم برزن همواره وجود داشت و پدیده ای ثابت و شایع از زمان های بسیار دوراست. الگوی نقشی درست مانند رابطه جنسیتی و ستم برزنان از طریق " طبیعت " مرد و " طبیعت " زن مستدل می شود. دلایل این امر را به تقاوت های بیولوژیکی و وجود یک جو روانی احاله می دهند. و نتیجه می گیرند که مردان در ستم برزنان مقصر هستند. بسیاری ازفمینیست ها این استدلال را می پدیرند و معتقدند این مساله به چیرگی مردان برزنان و بالاخره به سلطه مردان می انجامد.

انگلس در اثرمعروفش " منشا خانواده، مالکیت خصوصی و دولت" نشان می دهد که ستم بر زن در دوره بی طبقه شکار و جمع آوری خوراک وجود نداشت. دراین جوامع تولید برای برآورد نیازها بود و چون ابزار تولید بسیار ابتدائی و ساده بود اضافه تولیدی وجود نداشت. زنان و مردان درانجمن های قبیله ای 30 تا 40 نفره زیست می کردند و دارای استقلال کامل بودند ودراین جوامع هیچ گونه موقعیت رسمی وجود نداشت. تصمیم گیری ها در رابطه با مسایل روزمره، فردی و مستقل بود. مواد غذائی بین اعضای قبیله تقسیم می شد. تنها تقسیم کاری که وجود داشت تقسیم کارطبیعی براساس مسایل بیولوژیکی بود. زنان به کار جمع آوری خوراک که در آن زمان اهمیت بیشتری از شکار داشت می پرداختند که با نقش تولید مثل آن ها هماهنگ بود زیرا بالا بودن مرگ و میر ونیاز قبیله به جمعیت سبب می شد که زنان در تمام دوران باروی طبیعی خود یا حامله باشند یا بجه کوچکی در بغل داشته باشند که این مساله شرکت زنان را در شکار با مشکل مواجه می کرد. مردان به شکار می رفتند ابزار شکار و احشام شکار شده به مرد تعلق می گرفتند که به دلیل سادگی و تکامل نیافتگی ابزار تولید چندان موفقیتی نداشتند. این تقسیم کار مبنای تبعیض آمیز نداشت. بچه ها به قبیله تعلق داشتند و به طور جمعی نگه داری و مراقبت می شدند و چون مادر طفل معلوم بود بچه ها نسب از مادر می بردند. به طور کلی زنان به خاطر نقش مهم شان در تولید مثل و هم جمع آوری خوراک بر مردان تفوق داشنتد.

تدریجا با تکامل ابزارتولید دارائی های مرد بالا رفت. کشاورزی که توسط زنان کشف شده بود به کار مردانه تبدیل شد و جنگ ها سبب بکارگیری اسرا درکارگردید درنتیجه نیازجمعیتی نیزتا حدودی فروکش کرد. با انبوه شدن این ثروت مناسبات اجتماعی جدیدی بوجود آمد و مرد درموضعی برتراز زن قرار گرفت. موضع برترزن دردوره قبل مساله ای را ایجاد نمی کرد اما برعکس تغیرشرایط به نفع مرد که با مالکیت اوبرثروت همراه بود تغیرات معنی داری درجامعه ایجاد کرد. حق مادری منسوخ شد. بچه ها دیگر نسب و توارث از پدرمی گرفتند . بدین طریق مالکیت سبب تغیرات ایجاد شده بود، نه طبیعت جنسی مرد. این تغیرات کل تاریخ آینده تا به حال را رقم زده است. انگلس در این باره می گوید:

" برافتادن حق مادری شکست تاریخی جهانی جنس مونث بود. با آن مرد فرمانروائی خانه را که تا کنون در اختیار زن بود نیز بدست آورد. زن تنزل مقام یافت، برده شد و به ابزارتولید مثل تبدیل گردید."

هدف توارث از طرف پدر مستلزم معلوم بودن پدر طفل بود در نتیجه تک شوئی برای زنان بوجود آمد که با تک همسری که برای هردوهمسرباید باشد متفاوت بود زیرا مرد علاوه برهمسراختصاصی برای تولید فرزندان ارث بر، محدودیتی درسوء استفاده جنسی از زنان برده نداشت. بدین طریق تک شوئی برای زن و چند زنی برای مرد بوجود آمد. چیزی که بعدها توسط ادیان ازجمله اسلام تقدیس شد و مساله ای اجتماعی که ریشه درمالکیت خصوصی داشت به عنوان حقی الهی تثبیت شد. با این امراداره امور خانه خصلت عمومی خود را ازدست داد و به صورت یک خدمت خصوصی درآمد و زن به اولین خدمتکار خانگی تبدیل شد که نوعی بردگی خانگی بود و تا کنون و دربسیاری ازنقاط دنیا پا برجاست و مورد حمایت سیستم فعلی سرمایه داری به خاطر خدماتش در بازتولید نیروی کار. مراجع دینی و قانونی درهم آهنگی با سیستم موجود عمل می کنند. برای اطلاعات مشروح دراین زمینه خوانندگان را به کتاب منشا خانواده انگلس وبرای اطلاعات بیشتردر باره کارکرد دین به مقاله خودم در کتاب سیمای سوسیالیسم شماره 8 تحت عنوان زنان در جمهوری اسلامی ایران مراجعه می دهم.

بعد از این مقدمه کوتاه به ایران برمی گردیم. زمانی دراز خانواده درایران به شکل گسترده پدرسالار بود که اساس آن براقتصاد کشاورزی حاکم و هماهنگ با مذهب و سنت ها ی قومی بود. خانواده ای پدرتبار، پدرمکان که بربرتری جنس مذکراستواربود. در سلسله مراتب قدرت پدردرراس قرار داشت و کودکان نام از پدرمی گرفتنند. زن گوئی به تنهائی وجود خارجی و واقعی نداشت. یا دختر مردی بود یا همسرمردی و یا مادرمردی، دیگرهیچ. بی اهمیتی زن ازلحاظ اجتماعی درهمه اشکال خانواده در ایران چه خانواده شهری، چه روستائی و یا ایلی مشهود است. تنها وظیفه اش بعد از خدمت به شوهر و کودکان یعنی همان خدمت کاری خصوصی یا بیگاری پنهان خانگی، عهده داری اقتصاد داخلی خانه و حساب دخل و خرج خانه بود. قابل ذکر است که در تمام این دوران ها بخش مهمی از کارکشاورزی توسط زنان انجام می گرفت. درکارگاه های خانگی و بعد کارگاه های خصوصی قالی و گلیم بافی تقریبا تمام کار توسط زنان و کودکان انجام می گرفت. کارهای دام داری خانگی وایلی و تهیه محصولات لبنی کارزنان بود. صنایع دستی، کار جمع آوری گیاهان داروئی وغیره نیزکارزنان بود اما در محاسبات اقتصادی وارد نمی شد و در زمره کمک به کیسه مرد بود.

با این دید نسبت به زن مشاهده می کنیم که در ضرب المثل ها زن حتی قبل از تولد با بداقبالی مواجه می شود به نحوی که اگر زنی دردوران بارداری لک و پیس بیاورد، زشت و تنبل شود، مقبوس و ترش روی، کاهل و بدخو باشد، و فعال نباشد می گویند حتما دختر خواهد زائید. متاسفانه این ضرب المثل را بیشترخود زنان مورد استفاده قرار می دهند.
با چنین پیشداوری هائی وقتی کودکی به دنیا می آید و از جنس مونث است گرچه می گویند نبودن شان بهترازبودن شان است، فورا پیشنهاد می شود که هر چه زودتراو را برای فرستادن به خانه شوهر آماده کنند چرا که ننگی بزرگ ترازین نیست که دختری در خانه پدربماند. دخترداشتن را نه تنها مایه سرشکستگی در این دنیا که درآن دنیا هم می دانند.

- دختر نابوده به، چون ببود یا به شوی یا به گور.
- خجسته زنی کو ز مادر نزاد
- چنین گفت دانا که دختر مباد چو باشد به جز خاکش افسر مباد.
- به نزد پدر دختر ار چند دوست بر دشمنش مهترین ننگ اوست.
- ز دختر بد اختر شدم در جهان چه اندر حیات و چه اندر ممات.
خدایا بده مرگشان از کرم که دفن البنات من المکرمات.
- زن و اژدها هر دو در خاک به جهان پاک ازین هردو ناپاک به.
- دختر که رسید به بیست به حالش بباید گریست.
- یک ضرب المثل گیلکی می گوید: اوسال که پسرساله ، تو دتر چینی یعنی آن سال که سال پسراست تو دخترمی زائی. دراین ضرب المثل بدبیاری اقتصادی را با دختر دارشدن توضیح می دهند.
اما برعکس دختراگر پسر بدنیا بیاید با شادی همراه است، جشن گرفته می شود، مژدگانی داده می شود و مرد سربلند به خانه می رود.
به هر حال دختری بدنیا آمد. نمی شود زنده به گورش کرد. باید او را برای وظیفه ای که باید به عهده بگیرد تربیت کرد. در مورد تعلیم و تربیت دختر تاکید زیادی می شود که باید مسایل مربوط به مذهب، پاکدامنی، پارسائی و خانه داری و شوهرداری را به دختر آموخت. این وظیفه مهم به زن خانه یعنی مادرسپرده می شود که بعد ازشوهرداری مهم ترین وظیفه اوست. باید خانه داری، مسایل مربوط عفت و عصمت و هنرهائی چون گلدوزی، بافندگی، خیاطی و قالیبافی را به دختر آموخت. وقتی به لیست این مسایل آموزشی نگاه می کنیم گوئی که تاریخ هزاران ساله زندگی اجتماعی و نقش زن را درآن ورق می زنیم. همه چیزهائی که به تحکیم نقش فرودست او کمک می کند. نکته تاسف بار این است که بازتولید این نقش را خود زن به عهده می گیرد و به نسل بعدی منتقل می کند. و این کماکان ادامه دارد. هنوز هرمادری درایران از لحظه تولد دختر به شوهر دادنش می اندیشد. از کودکی او را با کار خانه، پخت و پز، شستشو و نظافت، بچه داری و تنطیم امورخانه آشنا می کند. با دختران بدین سبب چون فرزندان درجه دو برخورد می شود و بیشرین نقش را دراین برخورد مادران بازی می کنند درحالی که پسران ازین وظایف مستثنی می شوند و تنها خرید نان که یادآورنان آوری مرد و کار بیرون از خانه است به او سپرده می شود.
- تمام شعور زن در خانه است، اگر از آن خارج شود فاقد ارزش است.
- دختر خانه دار مطلوب است خوبتر باشد ار که محجوب است.
- ز بیگانگان چشم بد دور باد چو بیرون شد از خانه در گور باد.
- چو زن راه بازار گیرد، بزن وگرنه تو در خانه بنشین چو زن.

زن حق عشق ورزی آزاد را ندارد. نیاید به میل خود به مردی توجه کند درغیر این صورت ناپارسا، نافرمان و ناپاک و سبب ننگ خانواده تلقی می شود که در این صورت پدر و برادر و همسر حق شرعی و قانونی در پاک کردن این لکه ننگ یعنی کشتن او را تحت عنوان دفاع از ناموس دارند.
- چو در روی بیگانه خندید زن دگر مرد گو لاف مردی نزن.
- دختر پا شکسته است
- زن مستور شمع خانه بود زن شوخ آفت زمانه بود.
- زن ناپارسا، شکنج دل است زود دفعش بکن که رنج دل است.
- زن چو خامی کند بجوشانش رخ نپوشد کفن بپوشانش.
- اصل در زن سداد و مستوریست وگرش این دو نیست دستوری است.
- زن خوب فرمان بر و پارسا.
- پاک باید زن کند همواره زیست.
- زنان را ز هر خوبی ای دسترس فزون تر همان پارسائی است و بس.
- بهترین زن آن است که پیوسته در اندیشه عشق و محبت مرد باشد.
ولی با وجود همه این اوصاف باز هم زن مورد عتاب است:

- چو خوش گفت شاه جهان کیقباد که نفرین بد برزن نیک باد.

آموزش کلاسیک و خواندن و نوشتن برای دختران منع می شود. زیرا سبب می شود که دختران دیگر حاضر به ادامه شرایط موجود و نقش تعین شده خود نباشند و یا به چون و چرا بپردازند.
- زن را دبیری میاموز.
- زن بد را قلم بدست مده دست خود را قلم کنی آن به.
- زان که شوهر شود سیه جامه تا خاتون شود سیه نامه.
- کاغذ او کفن، دواتش گور بس بود گر کند به دانش زور
- او که بی نامه نامه تاند کرد نامه خوانی کند ، چه داند کرد.
- دور دار از قلم لجاجت او تو قلم می زنی چه حاجت او.

با زن در فرهنگ مثل کالا برخورد می شود اما در خرید هیچ کالائی به این گونه ریزبینی نمی شود. برای این که دختری مورد قبول واقع شود باید صفاتی را دارا باشد: زیبا و خوش اندام باشد، این زیبائی سنتی تابع ضوابط معین و معلومی است. از قبیل داشتن گیسوی بلند و مشکی، صورت گرد و سفید، چشمان درشت و سیاه، دهان کوچک و لبان گلگون، دندان های صاف و سفید که کل رابطه انسان را بیاد معامله خرید اسب می اندازد. بعد از همه این مشخصات باید پوشیده و محجوب و به زیور پارسائی آراسته باشد و از شوهرش اطاعت کند.

- شوی زن زشت رو نابینا به.
- صفای خانه آب و جاروست، صفای دختر چشم و ابروست. به هرحال زن نیز چون خانه جزو مایملک مرد است.
- اگر پارسا باشد و رایزن یکی گنج باشد ، پرآکند، زن.
- به ویژه که باشد به بالا بلند فروهشته تاپای مشکین کمند.
- به سه چیز باشد زنان را بهی .
یکی آن که با شرم و با خواسته است که جفتش بدو خانه آراسته است.
سه دیگر که بالا و رویش بود به پوشیدگی نیز مویش بود.
- زن خوب فرمان بر و پارسا کند مرد درویش را پادشاه.
حتما این ضرب المثل را حداقل یک بار شنیده اید :
- خداوندا سه درد آمد به یک بار خرلنگ و زن زشت و طلبکار
- خداوندا زن زشت را تو بردار خودم دانم خر لنگ و طلبکار.

در هیچ موردی به توانائی ها، استعداد ها و خواسته هایش توجه نمی شود. وجود حقیقی اش تنها با وجود مرد محقق می شود و آئینه ای برای نمایان ساختن خواسته های مرد است.
فرهنگ مردسالارزن ستیزی را به آن جا می رساند که نارسائی زن را امری خلقتی و خواسته خداوندی در این آفرینش می بیند:

- زنان در آفرینش ناتمامند ازیرا خویش کام و زشت و نامند.
- زنان را از آن نام ناید بلند که پیوسته در خفتن و خوردن اند.
- زن از پهلوی چپ شده آفریده کس از چپ راستی هرگز ندیده.
- زن ار چه دلبرست و با زر و دست همان نیم مرد است، هرچون که هست .

ناتوان و وابسته به مرد دانستن زن وقتی با مقاومت زنان مواجه می شود، سعی می شود ندیده گرفته یا به مسخره گرفته شود:

- زن اشتلم کند ، چو به میدان ندید مرد جائی که گوشت نیست ، چغندر تهمتن است. - مرد از پی عقل می رود ، زن پی عشق این فکر زدل کند، آن فکر ز سر .

در همه این موارد جای پای مذهب و قواعد و مقرراتش را می یابیم و می بینیم . برای این که زنان نتوانند در جامعه خود را مطرح کنند و استعداد های خود را نشان دهند، مطرح می شود که زن فریب کار، دروغ گو، غیرقابل اعتماد و ناتوان از رازداری است:

- مگو از هیج نوعی پیش زن راز که زن رازت بگوید جمله سرباز.
- مگو اسرار حال خویش با زن که یابی راز فاش کوی و برزن.
- بدو گفت کز مردم سرفراز نزیبد که با زن نشیند به راز.
- چو خواهی که خواری نیاری بروی به پیش زنان راز هرگز مگوی.
- وگر بشکنی گردن آز را نگوئی به پیش زنان راز را.
شیطان گفت زن نصف لشگر من است، شیطان گفت زن محرم اسرار من است.
- مکر از زنان ، تلبیس از شیطان.
- جادو زبان زن است.
- مکر زن را خر نکشد.
- گریه مکر زن است.
- گریه دام زن است.
بدی و شرارت در وجود زن سرشته شده است و امری طبیعی است از جمله بی وفائی زن است:
- وفا دادند به سک ، بر زن ندادند.
- صد دشمن خونخوار به از یک زن نابکار.
- زن بد را اگر در شیشه کنند کار خود را می کند.
- مبادا کس که از زن مهر جوید که در شوره بیابان، گل نروید.
- بود مهر زنان هم چون دم خر نگردد آن ز پیمودن فزون تر.
- زن نجیب و زن شیطان ، لعنت به هردو تاشان.

بر مبنای این فرهنگ و برداشت حاصل ازآن زنان نه حق دخالت در اموراجتماعی و سیاسی را دارند و نه توان انجام چنین وظایفی را. زنان را باید ازامور مربوط به اداره امورجامعه و رایزنی به دور نگه داشت زیرا که قدرت تفکر و استدلال لازم برای چنین اموری را ندارند. حتی مردانی که در اداره امورخانه وکارخود با همسرخود به مشورت می نشینند مورد تقبیح قرار می گیرند و ازطرف دوستان مورد استهزا. من خود بارها اصطلاح زن ذلیل را در شوخی های مردان سیاسی شنیده ام.

- زن را به اداره ملت چه کار؟
- مشورت با زنان موجب خرابی مردان است.
- اطاعت از زنان موجب ندامت است.
- احمق زنش را می ستاید و عاقل سگش را.
- دلباخته زنان شدن روش بی خردان است.
- به کاری مکن نیز فرمان زن که هرگز نبینی زنی رایزن.
- کسی کو بود مهتر انجمن کفن بهتر او را ز فرمان زن.
- چون به فرمان زن کنی ده و گیر نام مردی مبر به ننگ بمیر.
-
تشکیل خانواده و کارکرد آن کاملا با مفهوم تاریخی خانواده هماهنگی دارد. امری اقتصادی است که چون معامله با آن رفتار می شود و درآن باید حساب سود و زیان را نگه داشت و معامله ای خوب انجام داد. اما دراین معامله تنها به منافع خریداریعنی مرد توجه می شود. دررابطه با ویژگی های فردی کالای مورد معامله یعنی زن قبلا بحث کردیم اما بخش مهم دیگرش ویژگی های اقتصادی آن است که باید به نحوی باشد که قدرت اجتماعی و اقتصادی مرد را بالا ببرد یعنی دراین جا ازدواج نه مساله دو انسان مستقل بلکه مساله ای تابع مصالح خانواده، ایل و غیره است ولی به هر حال به تشکیل خانواده تاکید می شود :
- عروس باید پدرو مادر دار باشد.
- زن از خاندان صلاح باید خواست.
- دختر خوب از قبیله و اسب عربی از طویله بیرون نمی رود! و چه تشبیه بی مسمائی!
- ناز عروس به جهاز است.
- عروسی که جهاز ندارد این همه ناز ندارد.
- جهیزیه خوبی آوردی ، رونما هم می خواهی ؟
- عروس بی جهاز، روزه بی نماز، دعای بی نیاز، قرمه بی پیاز.

اما این گونه نیست که همواره زن مورد تقبیح باشد . موردی وجود دارد که از آن زن سربلند بیرون می آید و آن بهترین هنر زن و مهم ترین و شاید تنها کاری است که از عهده زن بر می آید یعنی همان تولید مثل:
- زنان را بود بس همین یک هنر نشینند و زایند شیران نر.
- زن پرهیزکار و زاینده مرد را دولتی است پاینده.
- پسر زاید اگر زن سرفراز است چو گل لعلش به شکرخنده باز است.
- پسر گوئی بود تخم دو زرده که از زائیدنش زن سرفراز است.
- برای یک پسر نه ماه و نه روز بدوران کار زن نذر و نیاز است.
- پسر زا گر زنی باشد زبانش هزار و سیصد و سی گز دراز است.
- چو تاک ار زاد دختر سربزیر است وگر زاید پسر چون سرو ناز است.
مادر بودن زن تنها موردی است که دارای ارزش محسوب می شود و حتی وعده سرخرمن کلید بهشت با مادری به زن داده می شود.

از بحثی که مطرح شد نباید این نتیجه گرفته شود که در ایران این بافت فرهنگی کماکان با قدرت به سازکارمشغول است و وضعیت زنان همین گونه است. در ایران نیز با انکشاف نظام سرمایه داری زنان مجبور به کار مزدی درخارج از خانه و خانواده گردیده اند. نیمی از جمعیت ایران و به همین نسبت نیمی از نیروی فعال ایران را زنان تشکلیل می دهند. شرایط ورود زنان به بازار کار بعد از دهه چهل و غالب شدن شیوه تولید سرمایه داری در ایران رخ داد . نیاز بازار کار به نیروی ارزان زنان را از چهار دیواری خانه بیرون آورد البته قبل از آن زنان در مشاغلی چون معلمی ، پرستاری، و بعضی از خدمات که در تقسیم کار موجود در جوامع سرمایه داری به حیطه کار زنانه تبدیل شده است مشغول به کار شده بودند و ازین طریق تا حدودی زنان به مزایای استقلال اقتصادی و پیامدهای اجتماعی آن پی برده بودند. شرایط ورود زنان به بازار کار به ویژه در دهه 50 با بالا رفتن قیمت نفت و سرازیر شدن دلارهای نفتی درسرمایه گذاری های صنعتی تسهیل شد به نحوی که درسال 1355 درصد اشتغال زنان به 8/14درصد رسید دراین سال 1200000 نفراززنان شاغل بودند. پیشداوری های مذکوردربالا رنگ می باخت. زنان به طور گسترده تمایل و توان خود را برای کسب موقعیت اجتماعی بهتر و دخالت درتعین سرنوشت خود و جامعه نشان دادند. طیف گسترده ای از زنان به دانشگاه ها راه یافتند. دیگر دانشگاه ها مختص طبقات بالا و دارای جامعه نبود. همگام با ورود زنان به بازار کار شکل خانواده نیز بنا به ضرورت متحمل تغیرات بیشتری شد. بنیان خانواده گسترده پدرسالار که قبلا به لرزه درآمده بود تقربیا ویران شد و خانواده کوجک مرکب از زن و شوهر و فرزندان شروع به رشد و نمو کرد.
بعد از انقلاب 1357 ایران که دراین جا وارد بحث چگونگی آن نمی شوم وضعیت زنان تا حدودی تغیرکرد که برای توجیه آن از دین کمک گرفته شد. سعی شد زنان به آشپزخانه ها و چهاردیواری خانه برگردانده شوند به نحوی که شمارزنان شاغل در سال 1365 به 975000 رسید ودرنتیجه درصد اشتغال به کار زنان به 9/8 درصد تنزل کرد درحالی که دراین فاصله به تعداد زنان در سن فعالیت و متقاضی کار افزوده شده بود. اما نمی شد جلوی حرکت تاریخ را با ایده های قرون وسطائی یا حتی بسیار کهنه تر سد کرد. زنان به اشکال مختلف با حذف فیزیکی خود از جامعه و با عقب گرد اجتماعی مبارزه کردند، جنگیدند و دراین جنگ مثل هرجنگ دیگری متحمل خسارات جانی ومالی شدند اما به پیش رفتند و واقعیت وجود اجتماعی خود را به سیستمی که در اندیشه محو آن بود تحمیل نمودند اما راه درازی را تا برخوداری ازیک زندگی انسانی شایسته انسان درپیش دارند. باید به مبارزه تا دست یابی به آن ادامه بدهند.

سرمایه داری با رشد خود زنان را به کارمزدی خارج از خانه کشید که ضمن بهتر کردن موقعیت اجتماعی زن باری سه گانه را بردوشش گذاشت که عبارت بودند ازکار درکارخانه یا کارگاه در ساعتی مساوی با کارمردان ، کارخانگی و مراقبت از بچه ها . یعنی بدون تغیر در وظایف خانوادگی زن وظیقه تامین اقتصادی یا شرکت در تامین اقتصادی خانواده هم به او واگذار شد. این بار فشار سه گانه زنان را مستاصل می کند. زن خسته ازکاردربیرون ازخانه به خانه برمی گردد، بدون استراحتی شیفت دوم کارش شروع می شود. باید غذای روز را آماده خوردن و غذای فردا را طبخ کند. به درس و مشق و تکالیف بچه ها برسد. به خرید برود. خانه را مرتب کند. دیگر دیروقت شب شده است باید وسایل صبحانه فردای همسر و بچه ها را آماده سازد. وقتی چند ساعتی ازخواب دیگران گذشته است از کارها خلاص می شود و به بستر می رود. بعد از یک خواب کوتاه چند ساعته بر می خیزد . صبحانه را مهیا و بچه ها و همسر را از خواب بیدار می کند. بسرعت خود لقمه ای فرو می دهد واقعا فرو می دهد چون بعد ازاین تنش لذتی در خوردن نیست و به سوی محل کار روانه می شود. چنین خانواده ای که حاصلی جز رنج و خستگی برای زن ندارد، استحکامی هم ندارد. پس قصیده سرائی در مورد خانواده مقدس و حفظ ان یاوه است.

با رشد صنایع مصرفی بازار مصرف هم برایش فراهم شد که اولین مصرف کنندگان آن همین زنان شاغل بودند زیرا به دلیل کارخارج ازخانه وقت کافی برای امورخانه نداشتند. امروزبسیاری از کارهائی را که مادربزرگ های ما به عنوان کارخانگی انجام می دادنند سرمایه در اختیار گرفته است . مربا، ترشی، خشک بار، کشک آماده، تخم مرغ، شیر و پنیرو مواد لبنی، نان و نخ و پارچه همه را می شود از بازار خرید. لباس را و ظرف را با ماشین شست، رفو را به رفوگران سپرد. آری سرمایه داری این اشکال قدیمی زندگی را تغیرداد و درجاهائی اصلا منسوخ کرد. تولیدات اقتصادی را از خانه به کارخانه منتقل کرد. خانواده تولید کننده را به خانواده مصرف کننده تبدیل نمود. اما هنوز بافت خانواده سابق را حفظ کرده است چون این بافت درخدمت سرمایه قراردارد و بسیاری ازخدمات را که باید سرمایه برای آن ها پول خرج کند به رایگان بردوش آن می گذارد. باید برای ایجاد خانواده جدیدی مبارزه کرد که در آن به نابرابری ها و بردگی زن پایان داد. خانواده ای که دیگر در آن مرد سرمایه دار و زن کارگر نباشد. خانواده به اتحاد دو فرد مستقل وآزاد تبدیل شود که در رابطه ای برابرهردو از زندگی وروابط آن احساس رضایت کنند. و بسیاری ازمسایل را که امروز زندگی را مشکل می کند بویژه در رابطه با فرزندان جامعه به عهده بگیرد.
برای رسیدن به چنین شرایطی باید ازهمین اکنون و درنظام سرمایه داری موجود آغاز کرد. درایران به ویژه باید دررابطه با مسایلی چون:

حمایت قانونی از مادران، منع کار مضربرای سلامت زنان ، حق مرخصی زایمان قبل و بعد آن با حقوق، ابقای دوباره شیرخوارگاه ها در محل کار و حق تغذیه کودک با شیر مادردرمحل کار، بیمه همگانی که شامل بیمه زنان و مادران نیز می باشد. خدمات پزشکی و مراقبتی برای زنان حامله و کمک مجانی به زائوبرای مدتی که نیاز به کمک دارد و آموزش مراقبت صحیح از کودک، شیر مجانی برای کودک وقتی نیاز به شیر کمکی باشد و یا مادر به دلیلی شیر نداشته باشد. مشاوره مجانی برای زنان حامله و مادران، پخش مجانی وسایل جلوگیری از حاملگی وآموزش های لازم از طریق تلویزیون سراسری و جلسات محلی بویژه برای زنان و مردان جوان، تشکیل خانه های زنان برای زنانی که مورد ضرب و جرح توسط شوهرهای شان قرارمی گیرند وحمایت قانونی ازین زنان، ایجاد و گسترش مهد کودک ها، کودکستان ها و خانه های کودک مجانی یا بسیارارزان برای مادرانی که کار می کنند یا به هر دلیل مایلند کودکانشان ازین امکانات استفاده کنند با تغذیه رایگان. تامین آموزش کاملا مجانی با تامین تغذیه و کتاب و وسایل آموزشی و پوشاک و حمل و نقل مجانی برای کودکان. و بسیاری موارد دیگر که می شود به آن افزود که باید جزو ملزومات مبارزه جاری کارگری در جامعه باشد.

---------------------------------------
* به مناسبت 8 مارس روز جهانی زن ، مارس 2004

فهرست منابع:

1- امثال و حکم. دهخدا، علی اکبر. انتشارات امیرکبیر. شهریور39
2- فرهنگ عوام یا تفسیر امثال و اصطلاحات زبان فارسی. امینی، امیرقلی. مطبوعاتی علمی
3- جامع التمثیل. حبله رودی، محمد. جاپ سوم، شوال المکرم 1374
4- فرهنگ امثال فارسی. جمشیدی پور، یوسف. کتاب فروشی فروغی. 1347
5- از خشت تا خشت. کتیرائی، محمود. انتشارات موسسه مطالعا و تحقیقات اجتماعی. 1348
6- زن و آزادی و ضرب المثل های ملل راجع به زن. الهی، حکیم. چاپ دوم
7- امثال منطوم. اخگر، احمد. جلد اول، مرداد 1318
8- فرهنگ و زندگی . زن در فرهنگ ایران. شماره 19 و 20. چاپ وزارت فرهنگ و هنر
9- ایدئولوژی آلمانی. کارل مارکس. ترجمه ژوبین قهرمان
10- منشا خانواده، مالکیت خصوصی و دولت. فردریش انگلس. ترجمه نبرد کارگر

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 15:45  توسط چشمان زنان  | 

اتاقي ازآن خود: پاسخي به بسياري از پرسش ها دربارة نوشتن زنان / مژده دقيقي

اتاقي ازآن خود: پاسخي به بسياري از پرسش ها دربارة نوشتن زنان / مژده دقيقي

• اتاقي از آن خود
• ويرجينيا وولف
• ترجمة صفورا نوربخش
• انتشارات نيلوفر, 1383


« اكنون كه زنان قلم به دست گرفته‌اند و مي‌نويسند, نبايد سعي كنند تا خود را با معيارهاي ادبي متداول, كه به احتمال قوي مردانه است, منطبق كنند. بلكه بايد معيارهاي ديگري از آن خود فراهم كنند؛ بايد زبان را بازسازي كنند تا سيالتر شود و قابليت آن را داشته باشد كه با ظرفيت بيشتري به كار گرفته شود.»
(به نقل از ويرجينيا وولف در پيشگفتار مترجم, ص 9)

علاقمندان آثار ويرجينيا وولف احتمالاٌ كم يا بيش با تاريخچة تبديل سخنراني وولف دربارة زن و داستان به كتاب اتاقي از آن خود آشنا هستند. پيشگفتار جامع مترجم بر اين كتاب راهنماي بسيار خوبي در زمينة نحوة شكل‌گيري اين اثر است. ولي مهم تر از تاريخچة نگارش كتاب اين است كه «اتاقي از آن خود سرآغاز يك جريان فكري بسيار انقلابي است كه به طور كلي نظريه‌پردازي فمينيسم و به طور خاص نقد ادبي فمينيسم را شكل مي‌دهد. اگرچه مسئله زن و محروميت هاي فردي و اجتماعي او پيش از وولف و طي قرون متمادي مطرح مي‌شود, وولف اولين كسي است كه محروميت هاي زن و مشكلات او را در تقابل با گفتمان هاي غالب و پيش‌فرض ها بررسي مي‌كند. وولف و اتاقي از آن خود مرحله‌اي تازه از فمينيسم را آغاز مي‌كنند.» (پيشگفتار مترجم, ص 18)

ويرجينيا وولف در كتاب اتاقي از آن خود داستان سفرش به شهر خيالي آكسبريج را روايت مي‌كند و لا به لاي اين روايت, با زباني جذاب و بازيگوش و سرشار از اشاره و كنايه, داستان زندگي زنان سرزمين خود را بازمي‌گويد و با زيركي شرايط زندگي آنها را مي‌كاود.

«از فكر آن همه زن كه سال از پسِ سال كار مي‌كردند و برايشان دشوار بود كه دو هزار پوند روي هم بگذارند, و نهايت تلاششان را مي‌كردند كه سي‌هزار پوند جمع كنند, سخت برآشفتيم و فقر شرم‌آور جنسيت خود را تحقير كرديم. پس مادران ما چه مي‌كردند كه هيچ ثروتي نداشتند تا براي ما باقي بگذارند؟ دماغشان را پودر مي‌زدند؟ ... مادرِ مري شايد در اوقات فراغت آدم تن‌پروري بود (او از كشيش كليسايي سيزده بچه داشت), اما اگر چنين بود, زندگي سرخوشانه و بي‌بندوبارش رد بسيار كمرنگي از لذت بر چهره‌اش باقي گذاشته بود.» (ص 45)

وولف با هوشمندي به ترسيم شرايط حاكم بر زندگي زنان در انگلستان در اعصار مختلف و امكان خلاقيت هنري آنان مي‌پردازد. خواهري خيالي براي شكسپير خلق مي‌كند و در روايتي جذاب از زندگي او, امكان فعاليت هنري را براي زنان در قرن شانزدهم بررسي مي‌كند. سپس به روي آوردن زنان به نوشتن در قرن هاي بعد مي‌پردازد, به ويژه به درخشش رمان‌نويسان زن در انگلستان در پايان قرن هجدهم و ظهور نويسندگاني چون جين آستن, خواهران برونته و جورج اليوت. به اعتقاد وولف, ظهور زنان نويسندة طبقة متوسط بي‌مقدمه و دليل نيست؛ فراهم آمدن شرايط اجتماعي مناسب‌تر از قبيل برخوردار شدن از حق كار و مالكيت و حق رأي, و جسارت زنان نويسندة اعصار قبل راه را براي فعاليت آنها باز كرده است. وولف بر اين باور است كه استقلال اقتصادي شرط اولية فراهم آمدن امكان فعاليت هنري و آفرينش است. بدون «اتاقي از آن خود» و «پانصد پوند در سال» مجالي براي نوشتن فراهم نمي‌شود.

وولف در سراسر كتاب به دنبال پاسخ است: چرا زنان فقيرتر از مردان‌اند؟ زنان در چه شرايطي زندگي مي‌كردند كه در خلق ادبيات و هنرها نقشي نداشتند؟ چه شرايطي براي خلق آثار هنري لازم است؟ چه دليلي وجود دارد كه مردان, كه صاحب پول و قدرت‌اند, در برابر جنسيت زن خشمگين‌اند؟ او را حقير مي‌شمارند ولي قادر به مهار خشم خود نيستند؟ آيا اعتماد به نفس مردان ناشي از حقير شمردن زنان نيست؟

«در طي همة اين قرن ها , زنان چون آينه‌هايي عمل كرده‌اند كه قدرتي جادويي و خوشايند دارند و مي‌توانند قامت مرد را دو برابر اندازة واقعي‌اش نشان بدهند. بدون اين قدرت, زمين احتمالاٌ هنوز باتلاق و جنگل بود. ... آينه هر استفاده‌اي هم كه در جوامع متمدن داشته باشد, باز هم لازمة اعمال قهرمانانه و قاهرانه است ... اين امر تا حدودي نياز مردان را به زنان توضيح مي‌دهد. و همين‌طور بي‌شكيبي مردان را در برابر انتقاد زنان؛ ... زيرا اگر زن زبان به گفتن حقيقت باز كند, قامت درون آينه كوچك مي‌شود, صلاحيتش براي زندگي از بين مي‌رود.» (ص63 و 64)
ويرجينيا وولف در كتاب اتاقي از آن خود روند نوشتن زنان را در دوره‌هاي مختلف دنبال مي‌كند و حاصل كار او روايت ظلمي است كه در سراسر جهان بر زنان رفته است و مي‌رود. حقايقي كه در اين كتاب بيان مي‌شود درك بسياري از رفتارهاي مردان و شرايطي را كه براي زنان ايجاد كرده‌اند آسان مي‌كند. اين بيانية نقد ادبي فمينيستي به بسياري از پرسش ها دربارة نوشتن زنان پاسخ مي‌دهد و مي‌تواند به‌ويژه براي زنان داستان‌نويس راهگشا باشد.
تريبون فمينيستي ايران

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 15:52  توسط چشمان زنان  | 

نقدی اجمالي بر اشعار ترانه های ايرانی / ژاله متين

ترانه سرايي و ترانه خواني که از ديرباز مکمل يکديگرند در سرزمين ما به مثابهٌ پديده يي بخشأ سرگرم کننده براي شنونده بکار گرفته شده است. در اينجا اما، روي سخن با ترانه هايي است که خود تا حدودي در چار چوب شعر و سروده هاي منظوم قابل بررسي است.

گذشته از پديده ٌ شعر که قدمت آن در سرزمين ما از هزار سال هم گذشته است، ترانه نيز چندان بي سابقه نيست و دو بيتي هاي آ هنگين بابا طاهر زمزمه هاي هميشگي گذشتگا ن ما بوده ا ست. ترانه هموا ره در جغرافيا ي اقليمي ايرا ن از دياري به دياري ديگر کوچ کرده و به ضرورت فرهنگ جد يد، رنگ و بويي جديد گرفته است از ا ينرو بسياري از ترانه ها فاقد خالقين معيني هستند. هدف اين نوشته اما، بررسي چنين ترانه هايي نيست، بلکه اين نوشتار تنها ترانه هاي مؤخر ايرا ني را ، که شاعران معيني دارند ، مورد نقد قرار ميدهد.

با ورود دستگاه گرامافون به ايرا ن و تأسيس فرستندهٌ راديويي در کشور بسا ل ۱۳۱۹ و به ويژه بعدها با ورود تلويزيون، ترانه سرايي رونق بي سابقه يي يافت. تا مدت هاي مديدي همهٌ شاعران ترانه سرا اشعار خود را پيرامون مفاهيمي مانند "عشق يار" ، "جفاي دلدار" و "ابروا ن و گيسوان" او مي سرودند. مسائل اجتماعي در اشعار آنان هيچگونه بازتابي نداشت و تأثير آن بر شنونده همانا ايجاد غم و اندوه ، و در مواردي شادي هاي کاذب و زودگذر فردي بود. شاعري چنين سروده است :

تو رفتي و دلم غمين شد

قرين آه آتشين شد

او که با از دست دادن دلدار گويي تمامي غم هاي عالم در قلبش لانه کرده است چه چيزي جز يأس و نوميدي به شنونده القا مي کند؟ ديگري با سرودن اين ترانه :

سفر کنم تنها روم تنها ره صحرا روم

شوم نهان ز ديده ها تا شايد از دنيا روم

گوشه گيري و عزلت را تنها بديل مي داند. ديگري با رفتن يار و بي وفايي معشوق، خود را برباد رفته احساس ميکند :

بردي ا ز يادم

دادي بر بادم

با يادت شادم

سوزم از سوز نگاهت هنوز

چشم من باشد به راهت هنوز

ترانه سرايي ديگر، قطع نظر از سطح نازل صنايع عروضي در اشعارش و وجوه زيبايي شناختي آن، چنان محو گيسوي يار شده که ا فکارش به تمامي تحت الشعاع چين و شکن آن قرار مي گيرد:

بر گيسويت اي جان کمتر زن شانه

چون در چين و شکن اش دارد دل من کاشانه

دل در مويت دارد خانه

مجروح گردد چون زني هر دم شانه

در اين جا و در و انفساي القاي غم و اندوه، يأس و نااميدي، ترانه سرايان شور و شعف خود را تنها در ایصال و وصول به محبوب و وفاي وي مي يابند:

پرسون پرسون

لرزون لرزون

اومدم در خونه تون

از پنجره منو ديدي

مثل گل ها خنديدي

و ديگري اين معنا را چنين بازگو مي کند:

خواب بودم خواب مي ديدم

يهو از خواب پريدم

خواب ديدم دم سحر

يارم اومد از سفر

و سومي در کمال ا بتذال چنين مي سرايد :

امشب شب مهتابه حبيبم رو مي خوام

حبيبم اگه خوابه طبيبم رو مي خوام !

گوئيد فلوني اومده

اون يار جوني اومده

و اين هنوز حضيض ابتذا ل ترانه سرائي نيست. به اين مسأله مجدداً باز خواهيم گشت.

تقريباً در اواخر دههٌ چهل و آغاز دههٌ پنجاه ترانه سرايي تکاني خورد و اشعاري با محتواي اجتماعي همچون کورسوئي از دور نمايان گشت. ولي علي رغم پيدایش شاعرا ني چنين، هنوز وجه غالب با اشعار مبتذل و بي محتواي گذشته است. جنتي عطايي، شهيار قنبري، اردلان سرفراز و شماري ديگر، اندکي از مسائل اجتماعي را در ترانه هاي خويش انعکاس دادند. ولي هنوز، حتا در اشعار اينان، يأس و سرخوردگي اجتماعي توده ها بازتاب مي يابد. در اين ترانه ها اما، از ابتذال ساختمان شعري نسبتاً خبري نيست. اين اشعار به لحاظ محتوا در اذهان عمومي، به ويژه نسل نو، تأثيري دوگانه بر جاي مي نهد: از طرفي باعث مي شود که وي زندگي را پوچ، و خود را بي هويت احساس کند، و از طرف ديگر او را به تعمق پيرامون چرائي اين احساس سوق مي دهد. و اين "چرا " خود زمينه ساز در هم شکستن پيلهٌ بي هويتي وي مي گردد:

نگاه کن

از اون بالا

با تو هستم اي خدا

چرا با هم يکي نيستن آدما

چرا ديوار بلنده بين ما

چرا ؟ چرا؟

ديگري از وضعيت نابسامان اجتماعي فغان سر مي دهد که :

آدم که غمگينه

دنيا براش زندونه

ما بين سي ميليون

بازم تنها مي مونه

دنياي زندوني ديواره

زندوني از ديوار بيزاره

در اين جا بايد يادآور شد که در جامعه يي که سانسور حتا تا کنه شؤونا ت زندگي شخصي توده ها راه يافته، چه عجب که دستگاه اختناق فوراً دستور تغيير سي ميليون را به صد ميليون! صادر کند. شعر "هفته خاکستري" به وضوح بيانگر فضاي مه آلود تحميق توده ها و جوّ خفقان آور سياسي جامعه است:

شنبه روز بدي بود

روز بي حوصلگي

و با توجه به توّهم توده ها جهت ميليونر شدن در عصر يک چهارشنبه و برنده شدن در قرعه کشي بليط هاي بخت آزمايي، اين امر را به سخره مي گيرد :

عصر چارشنبهً من

هه!

عصر خوشبختي ما

ولي علي رغم چنين فضايي، يکي از همين شعرا از آن هم فراتر رفته و در اعتراض عليه تبعيض نژادي از زبان يک سياه پوست چنين مي سرا يد:

رنگ پوست من سياه

ولي ا شکم چهرهٌ زلال

ما با هم برابريم

همه مون با هم برادريم

حالا هر رنگي اگه باشيم

همه مون همه

خون يه قلبيم

و در جايي ديگر شاعر با تمثيلي زيبا نويد فردا يي روشن را مي دهد:

يه روزي

هر روزي باشه

- دير و زود -

مي زنيم تنامونو

به پا کي زلال رود

و در ا متداد اين نگرش شاعري ديگر در "سال قحطي" فرياد برمي آورد و چنين رهنمود مي دهد:

يالا پا شين بجنگين

با اين روزاي ننگين

چه فايده داره اينجا

حتا نشه بخندين

اما اين سري ترانه ها از آنجا که خوشايند دستگاه سانسور و اختناق حاکم نيست اجازهٌ بازخواني نمي يابد؛ ولي ديگر کار از کار گذشته است، و ترانه هاي فوق جاي خود را در قلب بخش وسيعي از توده هاي روشن باز کرده است. پيله در حال درهم شکستن است. ولي دستگاه اختناق از پاي نمي نشيند و با تمام قوا اذهان توده ها را آماج حملات سروده هاي بي محتوا قرار مي دهد. سراينده هاي اين چنيني غالباً خارج از دنياي واقعي، و بيرون از معضلات اجتماعي همچنان در تخيل خويش مشغول باختن نرد عشق با چشمان و گيسوان معشوقه هاي خويش اند. اينان بعضاً بدون آن که آگاهانه باغ اشعار خويش را توسط آلات و ابزار رژيم اختناق آبياري کنند، همچنان در جهت تعميم ساده پسندي توده ها، ترانه مي سرايند.

اکنون پرسيدني است که چه عوا ملي – علاوه بر عملکرد مخرب دستگاه سانسور و اختناق – در ايجاد و گسترش سروده هاي بي محتوا نقش تأثيرگذار دارند.

براي پاسخ به اين سؤال، فهرست وار ميتوان از عواملي چند ياد کرد :

- ابتدا بايد از مقولهٌ بازار نام برد. ترانه سرا اشعار خود را تنها جهت فروش در بازار پر تقاضاي خوانندگان مي سرا يد؛ خوا نندگاني که امروزه از هر سو سر برون کرده اند و بي توجه به شناخت معيارهاي موسيقي، خود را عرضه مي کنند

- اصرار در پائين نگهداشتن سطح فرهنگ مردم، و تحميق توده ها

- سطح نازل دانش ادبي سراينده، و عدم توانائي وي در انعکاس واقعيات جاري اجتماعي، خود عامل مؤثر ديگريست.

- چهارمين فاکتور، عدم وجود منتقديني کارا و ژرف نگر، و عدم ارزشگزاري لازم به ترانه ها به مثابهٌ هنري بالنده

- ساده پسندي شنونده نيز خود مزيد بر علت به شمار مي رود.

حال که فهرستي – هر چند ناقص – از عوامل ابتذا ل شعري در ترانه ها بازگو شد، نظري ديگر به اشعار امروزين ترانه سرايان مي افکنيم. امروزه مرکز ترانه سرائي و به اصطلاح مرکز هنري در اين زمينه، به لس آنجلس نقل مکان کرده ا ست. ترانه ها بعضاً به نسبت گذشته بازاري تر و مبتذل تر شده و عدم احساس مسؤوليت در قبال ارائهٌ فرهنگ متناظر با رشد نسبي تفکر بخشي از توده هاي مردم محسوس تر گشته است. ترانه سرائي در سطح گسترش يافته و از عمق آن کاسته شده است. اقيا نوسي ست با ژرفاي يک وجب !

ترانهٌ زير را، در خوش بينانه ترين حالت، به جز "هذيان در بيداري" چه مي توان نام نهاد؟:

باز منو کاشتي رفتي

تنها گذاشتي رفتي

دروغ نگم به جز من

يکي ديگه داشتي رفتي!

اگرچه در لس آنجلس از سانسور در زمينهٌ ترانه سرائي خبري نيست، اما هنوز با سطح دريغ آور ابتذال مواجهيم. به نظر مي رسد عوامل ديگر موجد ابتذال از جمله : " کم دانشي سراينده" ، "تحميق" ، و همچنين "بازار فروش" برجسته تر شده است.

قوس نزولي ترانه سرائي در لس آنجلس با ترانهٌ "بيشتر و بيشتر" و "کمتر و کمتر" تشديد مي شود و با ترانهٌ زير به نقطهٌ حضيض و چندش زاي خود مي رسد :

هواي بوسه دارم

از لب سرخ يارم

به جز هواي بوسه

کار ديگه ندا رم !

هر چي مي گم موچ موچ

جواب ميد ي نوچ نوچ !

در اين ميان بسياري از ترانه ها علي رغم اجتماعي بودن اشعارشا ن و بيان مضمون واقعيات بيروني، هنوز از ابتذال زباني رنج مي برند. سرايندگان چنين ترانه هايي، مردمي بودن ترانه را در ابتذال آن درک مي کنند. در نمونهٌ زير اگرچه محتواي شعر ترانه ، به ويژه در سطور انتهايي ، بسيار اجتماعي ست، اما زبان آن در سطح بسيار نازلي ارائه شده است :

من بودم و اسي تپل با اون ابي تن لشه

با چنگيز و منوچر و داش کوچيکش حسن پشه

.

.

.

آره آره دزدي بده، اينو هر کي مي دونه

ولي آخه آدم توي نون شبش وا مي مونه

هيشکي تو دنيا قاتل به دنيا نمياد

دزدي هم ژنتيکي نيست

خب بيکاره ، خب کار مي خواد

مجرم اصلي محيطه، که ما رو ا ينجور بار آ ورد

مجرم اصلي فقره که، ما رو توي ا ين راه ها برد

در بسياري ديگر از ترانه ها ، زماني که شاعر از موضوع "غربت" (و يا به عبارت صحيح تر، تبعيد) سخن مي راند، اسير دلتنگي خرافه هاي مذهبي شده ، و با کاربرد واژگان و استعارات مختلف سعي در ايجاد فضاي نوستالژيک در ترانه مي نمايد. ترانهٌ زير نمونهٌ بارزي از اين دست است که با کاربست ترجيع بند " برادر خاطرت هست" ، تلاش در ايجاد چنين فضايي دارد :

رو خاک سست غربت

نشستيم تلخ و سنگين

يکي افتا ده از دل

يکي افتا ده از دين

برادر خاطرت هست؟

و نه تنها اين ، بلکه اين نيز، که شاعر در آن تلاش کرده است که ذهنيت مغشوش خويش را در حوزه هاي سياسي و اجتماعي به جاي واقعيت ابژکتيو جامعه بنشاند و گيج سري خود را به توده ها تسري دهد. از اين رو اينطور ادامه مي دهد :

تو مسجد شاعر چپ

تو کافه مؤمن مست

عجب سرگيجه يي بود

برادر خاطرت هست؟

اما خوشبختانه در دل اين اقيانوس کم عمق، دريايي مي توان يافت بس ژرف که ديري نخواهد پائيد با فرو بلعيدن آب هاي اقيانوس، کف کم عمق آن را آشکار سازد، و نشان دهد که تفاوت سره از ناسره چيست.

در يکي از همين اشعار، شاعري به نام "پويا" در ترانهٌ باران، که براي قميشي سروده است، به خوابان و "بيداران" هشدار مي دهد که سياهي شب اجتماع را، آن طور که امروزه باب شده است، معلول تلألو ستارگان جامعه نپندارند و قرباني را از قرباني کننده باز شناسند :

تو که خوابي تو که بيدار

تو که مستي تو که هشيار

لحظه هاي شبو با ستاره قسمت مي کني

و خوشبختانه هستند شاعراني ، همچون شهيار قنبري، که چنين مي سرايند:

لا لا لا لا ديگه بسه

گل لاله

بهار سرخ امسا ل

مثل هر ساله

هنوزم تير و ترکش قلبو مي شناسه

هنوز

شب زير سرب و چکمه مي ناله

نخواب آروم

گل بي خار و بي کينه

نمي بيني نشسته گولّه تو سينه؟!

تارنمای اخبار سياهكل

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 15:54  توسط چشمان زنان  | 

فرهنگى كه زن را وادار به همخوابگى مى كند / مريم انصاری

زنان درباره آنچه ميخواهند سكوت ميكنند و درباره آنچه نميخواهند. درباره آنچه رنجشان ميدهد، آنچه برايشان تهوع آور است، دردناك است و غير قابل تحمل. سخن بر سر روابط جنسى است. پچ پچى كه در بى پروا ترين شكل خود از محدوده نزديكترين دوستان فراتر نميرود.

براستى چه راه گريزى براى زنى متصور است كه شوهرش عليرغم ميل او به هم خوابگى وادارش ميكند و قوانين جامعه و خانواده نيز از اين عمل حمايت ميكنند؟ آمار غير رسمى در ايران حكايت از آن دارند كه بر تعداد دختران و زنان جوانى كه زير فشارهاى روحى ناشى از ستم جنسى در يك جامعه مرد سالار به جنون ميرسند، دست به خودآزارى و يا حتى خودكشى ميزنند رو به ازدياد است. نزهت عربشاهى نمايشنامه نويس و مربى كاراته ميگويد: بسيارى از زنان به مرز ديوانگى ميرسند اما كسى دراين باره حرف نميزند.

و حال او ميخواهد با علنى كردن معضلى كه حرف زدن در باره اش دربرابر افكار عمومى يك گناه نابخشودنى ست، پيشقدم شكستن اين تابو شود. «شايد فردا» نام قطعه اى است كه عربشاهى براى اجرا در تاتر طراحى كرده، داستان ياس و نااميدى انبوهى از دختران و زنان جامعه ماست كه او از چهارديوارى خانه به ملاء عام ميكشاند و به نمايش ميگذارد.

«شايد فردا» سرگذشت هفت زن است كه در آسايشگاه روانى بهم ميرسند. همه آنها را خانواده هايشان به اين مكان آورده اند. در روان درمانى گروهى ، هر كدام از اين زنان در جمع خود زبان به سخن ميگشايند، و آنچه را كه به جنونشان كشانده بى پروا بر دايره ميريزند، از خشونت جنسى كه بر آنها رفته ميگويند، از اجبار به تن دادن به آنچه روح و جسمشان را رنج داده، از سلب ابتدايى ترين حق يك انسان و از وابستگى محض به مردان، به پدران، بردران و به شوهرانشان.

در آسايشگاه روانى ديگر مهر و موم قالب هاى تنگ سنت و آنچه يك زن در زندگى مجاز نيست بر زبان بياورد حكم نميرانند. جنون قفل سكوت را ميشكند و بسترى ميشود براى بيرون ريختن ناگفتنى ها. آنها ميشنوند، ميبينند و لمس ميكنند كه در جدال با خود و با آنچه آنها را تا مرز نابودى رسانده و راهى آسايشگاه روانى شان كرده تنها نيستند. كه سرگذشت آنها، سرگذشت همسايه ديوار به ديوار، همكار اداره، سرنوشت همشاگردى سابقشان هم هست و براى رهايى از اسارت بايد مبارزه كنند نه سكوت. مبارزه كنند و با هم مبارزه كنند تا «شايد فردا» زندگى بهترى در انتظارشان باشد.

نزهت عربشاهى در تاتر اول خود «كاراته» كه ترجمه فارسى آن به معناى «دستهاى خالى» است، براى به نمايش گذاشتن ستيز با خشونتى كه در قبال زنانگى و اندام زنانه اعمال ميشود، زبان حركات بدن را بكار برده. ديالوگ در تاتر «كاراته» جاى كمى در دارد. او از اشكالى سود جسته كه از رقص نگارى مايه گرفته اند و آواى اين قطعه در جدال با سكوت زنان به نوا درميايد.

در نمايش «شايد فردا» نيز مثل «كاراته»، بازيگران زنان غير حرفه اى و دخترانى هستند كه شاگردان كلاس كاراته او ميباشند. او در اينباره ميگويد: آخر چرا بايد از هنرپيشه هاى حرفه اى استفاده كنم. بازيگران تاتر من همان كسانى هستند كه اين درد را دائما در زندگى روزمره شان تجربه ميكنند. آنها احتياجى به ايفاى نقش ندارند.

عربشاهى اصرارى ندارد كه او را فمينيست بخوانند. “ من حقوق ويژه اى براى زنان طلب نميكنم بلكه تنها حقوق انسانى آنها را، حقوق برابر زنان را.” او به كارهايش بعد سياسى نميدهد. چراكه از نظر نزهت عربشاهى ”خيلى از ايرانى ها فكر ميكنند كه تنها يك رژيم جديد براى آنها دمكراسى و برابرى مياورد. آنها نمي بينند كه ريشه اين معضلات عميقا در ساختارهاى غير دمكراتيك فرهنگ ما خوابيده است. تنها زمانى كه مردان ما همسران خود را ديگر كتك نزنند، بلكه به آنها به عنوان يك انسان مستقل احترام بگذارند، اين سرزمين ميتواند دمكراتيك شود. و اين را بايد جامعه ما درك كند.”

نمايش «شايد فردا» قرار است چهار ماه ديگر بر صحنه تاتر بيايد. اينبار هم نزهت عربشاهى و گروه تاترش اميدوارند كه نمايششان مثل تاتر قبلى فقط در ايران مورد استقبال قرار نگيرد. از قرار معلوم از هم اكنون تاتر استراليا علاقه مندى خود را براى اين قطعه نشان داده است.
دويچه وله

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 15:58  توسط چشمان زنان  |